خدا شناسی

تصورات مختلف از خدا، تعاریف خدا، ویژگی‌های خدا

یکى از اعتقادات اساسى که یهودیت، مسیحیت و اسلام در آن اشتراک دارند، اعتقاد به خداى یکتا یا خداى حضرت ابراهیم است و از آن‌جا که خداوند داراى وجودى نامحدود است ارائه تعریفى جامع و مانع در مورد او کارى ناممکن است. ولی می‌توانیم صفات او را که برای انسان مکشوف شده است، شرح دهیم.

ذات خدا

پیروان ادیان در این مورد به‌طور طبیعى به کتاب دینی خود رجوع می‌کنند اگرچه استفاده آنان از متن دین، تحت تأثیر اندیشه‌هاى فلسفى روزگارشان است. عبرانیان خدایى را که مى‌پرستیدند، داراى بدن و ذهن تصویر مى‌کردند، هرچند او را از نظر جلال، قدرت، حکمت و مراقبت دائمى از مخلوقات، برتر از انسان مى‌دانستند.

تعالیم فیلون اسکندرانى و تأثیر آن بر عالمان الهیات مسیحى

اما این دیدگاه مبتنى بر کتاب مقدس، به صورتى اساسى در تعالیم فیلون اسکندرانى اصلاح گردید. فیلون، که یهودى بود، بر صفات اخلاقى خدا، مانند حلم، حکمت و مراقبت محبت‌آمیز تأکید مى‌کرد. اما او خدا را اصل نخستین فوق طبیعى جهان نیز، که شکل جسمانى و عواطف انسانى ندارد و در واقع موجودى که هیچ صفت مشهودى ندارد، معرفى مى‌کند، موجودى که تنها مى‌توان او را، به تعبیر سفر خروج، 3:14 به «هست آن که هست » توصیف کرد.

نویسندگان مسیحى تثلیث را که پیشینه واضحى در میان آثار نویسندگان یهودى نداشت، بدان افزودند.

اسماء و صفات الهى

خدا صفاتى دارد که او را از سایر موجودات متمایز مى‌گرداند و مهم‌ترین آن‌ها بدین قرارند:

1- لایتناهى

نامتناهى بودن خداوند در استعلاء و تنزه او از امور مادى نهفته است. در اغلب نظام‌هاى دینى و فلسفى خدا از محدودیت‌هاى بشرى آزاد و رهاست. ولى او تنها در صورتی نامتناهى است که غنى و مکتفى بالذات و قیوم باشد. اگر (به‌نظر هگل) خداوند به جهان به عنوان عرصه استکمال خویش نیاز داشته باشد یا (به‌نظر افلاطون) عالم مُثل مستقل را تقلید و بازآفرینى کند، یا (به‌نظر وایتهد) بین خدا و جهان همکنشى و وابستگى متقابل باشد، نامتناهى نیست. او در صورتى نامتناهى است که به قول آکویناس ماهیت و وجودش یکى باشد و به تعبیر حکیمان و عارفان اسلامى «وجود مطلق لابشرط» باشد که حتى از قید اطلاق نیز فارغ باشد، پس خدا باید واحد، بسیط، غیرجسمانى، لایتغیّر، سرمدى، خیر محض، عالم مطلق و قادر مطلق باشد.

2- وحدت خدا

در تفکر یونانى در مورد وحدت و تعدد خدایان نوعى سهل‌انگارى وجود داشت ولى تفکر یهودى بر وحدت «یهوه» و نیز متفکران معروف مسیحى و تعالیم اسلامی بر وحدت خدا تأکید کرده‌اند. ولى حق این است که مسیحیان با قبول عقیده تثلیت به سه جوهر قائل گشته‌اند و خدا را مرکب از سه جوهر یا یک وجود سه‌گانه مى‌دانند.

3- تغییرناپذیرى مطلق خدا

از افلاطون تا همه متکلمان یهودی، مسیحى، مسلمان و حکیمان بزرگ الهى همگى معتقد بودند ذات خدا تغییرنمی‌پذیرد، زیرا مادى نیست و نیز تغییر مستلزم نقص و محدودیت است.

بر‌حسب کتاب جمهورى افلاطون (2. 380 ـ 381)، ممکن نیست خدا که کمال و قدرت مطلق است، تحت تاثیر دیگرى دچار باشد یا حتی تحت تاثیر خودش باشد.

بر طبق عهد قدیم، خدا تغییر عقیده مى‌دهد و تغییرناپذیری او به‌معنی وفادارى به پیمان و هدفش است که واکنش‌هاى مختلف مناسب در قبال افعال و نیازهاى متغیر انسانى را رد نمى‌کنند. اندیشه رواقی نیز تغییرپذیری او را روا می‌داند.

خدا حوادث متغیر را تنها از طریق علم پیشین کامل و فرازمانى، تجربه مى‌کند و این مستلزم آن است که طرح حوادث آینده به صورت قطعى معین باشد و این ظاهرا با اختیار انسان سازگار نیست. البته کسانی چون اریجن و بسیارى از فیلسوفان جدید علم پیشین الهى را با اختیار انسان سازگار می‌دانند.

 آموزه تغییرناپذیرى مطلق خدا به این مدعا می‌انجامد که او «بدون عواطف» است که بر اصل معقول غلبه اراده او استوار است. ممکن نیست او مغلوب هیچ قدرتى، یا انگیزشى خارج از ذات خود شود.

آن‌گاه که اریجن  گفت «پدر بى‌عاطفه نیست. او سوداى محبت دارد» نویسندگان مسیحى به‌ناچار در خدا چیزى شبیه محبت انسانى را پذیرفتند، تعالیم گذشته خودرا نقض کردند.

تاثیرناپذیری که نوعی تغییرناپذیری است ‌ مورد اتفاق اغلب فیلسوفان است. بر این‌اساس، خدا نه از علل درونى متأثّر می‌شود نه از علل بیرونى. پس خدا درد و رنج ندارد. فیلسوفان تأثّرپذیرى خدا را با عدم تناهى او ناسازگار می‌دانند،ازاین‌رو، مهر و رحمت و شفقت یا شادى و سرور و بهجت یا غضب و خشم و انتقام خداوند را که در نصوص دینى وارد شده، به‌گونه‌ای توجیه می‌کنند.

4- سرمدیت

نتیجه تغییرناپذیری خدا، فرازمانی بودن اوست. در همه ادیان تأکید شده که خدا زمانمند نیست بلکه ازلى و ابدى است. به‌گفته حکیمان الهى، سرمدیت به معناى فوق زمان بودن اوست، چون زمان خود یکى از مخلوقات اوست و او محیط بر آن است، پس ممکن نیست محکوم و محدود به زمان باشد

5- بساطت خدا

از دیدگاه افلاطون، فلاسفه مسیحى، مسلمان، دین یهود و دین زرتشت، خدا بسیط است، زیرا موجود نامتناهى، مرکب نیست و موجود مرکب نیز  نامتناهى نیست.

رابطه وحدت با کثرت

این اندیشه که یک موجود بسیط محض مى‌تواند افعال مختلفی انجام دهد، قابل دفاع نیست. مسیحیان مانند اریجن، عمل خدا را از طریق لوگوس توجیه‌ کردند که در یگانگى و نه بساطت شبیه خود اوست.

برخی برای حل مشکل، خدا را نه مرکب دانستند و نه بسیط. به‌گفته آنان درخت به معناى دقیق کلمه بسیط نیست، چون اجزاى مشخصى مانند تنه، شاخه‌ها و غیره دارد. مرکب هم نیست، چون درخت از افزودن یک جزء به دیگرى به‌وجود نیامده است، آن گونه که خانه با آجر ساخته مى‌شود. چیزی که به معناى دقیق، مرکب نیست، ممکن است بسیط هم نباشد بلکه بسا جنبه‌ها یا کارکردهاى متفاوتى در درون یک وحدت کلى داشته باشد. آموزه مسیحى درباره خدا باید در عمل این را اجازه دهد، هرچند از نظر تئورى به مفهوم بساطت آرمانى یا کامل پاى‌بند است.

نگرش دیگری به وحدت الهى در بین نویسندگان مسیحى از ایرنئوس تا آگوستینوجود دارد که همه صفات و افعال خدا را با همدیگر و با خود خدا یکى می‌داند.

ارسطو عناصر را «اجرام بسیط» ولی «تجزیه‌پذیر» مى‌داند. نویسندگان مسیحى ظاهرا نمى‌پذیرفتند که چیزی هم بسیط باشد و هم تجزیه‌پذیر و دست‌کم این اصل را در الهیات به‌کار نمى‌بردند.

آتاناسیوس شعاع خورشید را یک «تولید بسیط و محض از خورشید» و تمثیل خوبى براى لوگوس الهى می‌دانست. البته وی به‌طور معمول همه جواهر مادى را مرکب مى‌شمرد و بساطت کامل را خاص الوهیت می‌دانست.

با توجه به بساطت خدا، جسمانی نبودن او کاملاً واضح خواهد بود. همه فیلسوفان و متفکران و عالمان برجسته الهیات که خدا را واحد و نامتناهى معرفى کرده‌اند اتفاق نظر دارند که او مجرّد است.

6- خیر

در نظام فلسفى افلاطونى و نیز در تفکر مسیحى و یهودى و دین اسلام و همه فلاسفه الهى، خدا خیر محض است و از او جز خیر صادر نمى‌شود. لذا این فلاسفه و متفکران کوشیده‌اند تا «مسأله شرور» را به نوعى توجیه نمایند.

7- علم مطلق

این صفت در واقع در وصف عدم تناهى خداوند مستتر است و لازمه آن است، زیرا فقدان علم، نقص و محدودیت است که منافى با عدم تناهى خداست. البته در مورد علم پیشین و ازلى خداوند و منافات آن با اراده و اختیار آدمى و مسؤولیت انسان در مورد کارهایش در این جهان بحث‌هاى کلامى وسیعى جریان یافته است و دیدگاه‌هاى گوناگونى وجود دارد که باید در جای دیگر مطرح شود.

8- قدرت مطلق

این صفت نیز در واقع لازمه و فرع نامتناهى بودن خداست چه عجز و ناتوانى و فقدان قدرت نقص و محدودیت است که با نامتناهى بودن خداوند سازگار نیست. لذا خداوند قدرت دارد و قدرتش نامحدود هم مى‌باشد و این مورد اجماع متألهان و متکلمان جمیع ادیان و همه فلاسفه الهى است و سازگاری آن با اختیار و مسؤولیت آدمى نیز از سوى متفکران بزرگ بررسى شده است.

مقایسه مفهوم خدا در دو سنت مسیحی و اسلامی

 کسانی که در طول تاریخ به خدا معتقد بوده یا درباره او بحث کرده‌اند، برداشت‌های متنوعی از او داشته‌اند، به گونه‌ای که گاه این مفاهیم چنان از هم دورند که دو موجود مجزا را معرفی می‌کنند. برای نمونه، الهیات طبیعی خدا را موجودی می‌داند، که در گذشته دور عالم را به حرکت در آورده و سپس آن را به حال خود رها کرد و اینک خدا در جهان ما غایب است و تأثیری بر روند آن ندارد. بسا ارسطو که او را محرک اول می‌داند چنین عقیده‌ای داشته باشد. ارسطو در اخلق کبیر، می‌گوید کسانی که فکر می‌کنند که به خدا می‌توان محبت ورزید، بر خطا هستند، زیرا اولاً خدا نمی‌تواند محبت ما را پاسخ دهد و ثانیاً ما به هیچ وجه نمی‌توانیم بگوییم که خدا را دوست داریم».

روشن است که چنین خدایی برای پیروان ادیان ابراهیمی‌کاملا بیگانه است. دغدغه اصلی خداپرستان آن نیست که محرک اول جهان، یا چیزی مانند آن را بیابند، بلکه ایشان به دنبال خدایی هستند که مدبر آنان باشد، او را عبادت کنند، به او عشق و محبت ورزند و او نیز به انسان‌ها محبت ورزد، خدایی که از او بخواهند و او را بخوانند و او پاسخ گوید.

خدای ابراهیم در دو سنت مسیحی و اسلامی

 الف: خدای ابراهیم در عهد قدیم و عهد جدید

 در عهد قدیم، خدا خود را خدای ابراهیم معرفی می‌کند. (خروج، 3:6؛ 3: 15؛ 3: 16).  عهد جدید نه خدای جدیدی معرفی می‌کند بلکه او را همان خدای ابراهیم، اسحاق و یعقوب می‌داند. (اعمال، 7: 2؛ رومیان، 4: 3 -11؛ غلاطیان، 3: 6-9).

 ب: خدای ابراهیم در قرآن

 در قرآن نیز خدا را خدای ابراهیم و اسماعیل و اسحاق می‌داند. (بقره 2: 130-133؛ آل‌عمران 3: 95؛ نساء 4: 125؛ نحل 16: 123)، بنابراین خدای این دو سنت یکی است هر چند ممکن است در برخی از تعابیر یا صفات با هم اختلاف داشته باشند.

خداشناسی تنزیهی در دو سنت مسیحی و اسلامی‌

الف: شناخت خدا و خداشناسی تنزیهی در سنت مسیحی

 به گفته تورات، حضرت موسی (ع) به خدا گفت: اگر از من، نام تو را خواستند، چه بگویم؟ خدا به موسی گفت: هستم آن‌که هستم. به بنی‌اسرائیل بگو آهیه (هستم ) مرا نزد شما فرستاد». (خروج، 3:13) وقتی خدا خود را به «وجود» معرفی می‌کند بدون هیچ قیدی، پس او وجود محض است.

اما این «وجود محض» شخص است یا شئ؟ او سخن انسان‌ها را می‌شنود و در برابر آن واکنش نشان می‌دهد یا نه؟ و به تعبیر مارتین بوبر (1878-1965) رابطه ما با خدا « من- آن» است، یا « من- او»؟ پس «وجود محض بودن» برای این‌که خدای ابراهیم را به صورت مشخص معرفی کند نیاز به قیودی دارد. عهد جدید از حضرت عیسی (ع) نقل می‌کند که «خدا روح [مجرد] است». (یوحنا، 4: 24) ولی این نیز می‌تواند یکی از قیود باشد.

 مباحث پیرامون «خدا» در مسیحیت

 در مسیحیت مباحث مربوط به «خدا» تحت پنج عنوان مطرح مى‌شود: ذات خدا، صفات خدا، ماهیت خدا، مشیت خدا و کارهاى خدا.

 ذات خدا در مسیحیت

 الف- حضرت عیسى (علیه السلام) فرمود: «خدا روح است» یعنى داراى یک وجود روحانى است. از روح بودن خدا، چهار نتیجه حاصل مى‌شود:

1- خدا غیر مادى و بدون جسم است و اگر در کتاب مقدس به اجزایى مثل دست و پا و سر و چشم اشاره شده، جنبه تمثیلى و نمادین دارد.

2- خدا نامرئى است: «هیچ انسانى او را ندیده و نتواند دید». (اول تیموتائوس، 6: 16؛ کولسیان، 1: 15) و اگر در متون مقدس از دیدن خدا سخن به میان آمده، به معناى دیدن آثار خدا و انعکاسى از جلال اوست و دست‌کم به معنی دیدن با چشم سر نیست.

3- خدا یک شخص است، چون روح است. همان‌گونه که روح انسان داراى شخصیت است، او نیز یک شخصیت است و الا از انسان پست‌تر مى‌شود. شخصیت خدا خودآگاهى و خودمختارى است. از کتاب مقدس مى‌فهمیم که خدا داراى خصوصیات روان‌شناسى شخصیت هم هست، مانند: عقل (اعمال، 15: 18)، احساسات (یوحنا، 3: 16)، اراده (یوحنا، 6: 38). کتاب مقدس، خصوصیات و ارتباطات شخصیت را نیز به خدا نسبت مى‌دهد مانند گفتن، دیدن، شنیدن، غمگین شدن، پشیمان شدن، خشمگین شدن، غیور بودن و رحیم بودن.

 ب- خدا قائم به ذات است. «هستم آن که هستم. » (خروج، 3: 14). آکویناس مى‌گوید: «خدا علة العلل است و خودش علت ندارد.

 صفات خدا در مسیحیت

منظور از صفات خدا در مسیحیت، کیفیاتى است که در ذات او وجود دارند یا از تجزیه و تحلیل ذات او به دست مى‌آیند. تقسیم بندى‌هاى مختلفى در مورد صفات خدا وجود دارد که طبق یکى از آن‌ها صفات خدا از این قرار است:

 الف- صفاتى که جنبه اخلاقى ندارند

1- حضور مطلق: خدا در تمام جهان حضور دارد، ولى محدود به آن‌ها نیست (اعمال، 7: 47).

2- علم مطلق: خدا خود و همه چیز و حوادث آینده را مى‌داند و مى‌شناسد. (متى، 10: 3 نامه پولس به عبرانیان، 4: 13).

3- قدرت مطلق: هر کارى که بخواهد و با کمالاتش هماهنگ باشد، انجام مى‌دهد (مکاشفه، 4: 8).

4- تغییرناپذیرى: چون خدا بسیط است. (دوم قرنتیان، 1: 20).

 ب- صفات اخلاقى خدا

1- قدوسیت: او از مخلوقاتش جدا و متعالى است و از پلیدى‌هاى اخلاقى و گناه مبرا و منزه است.

2- عدالت: یعنى قدوسیت او در رفتارش با مخلوقات.

3- نیکوئى: منظور از این صفت، محبت، نیک خواهى، شفقت و لطف خداست.

4- حقیقت: خدا حقیقت است. علم و اظهار است و مظاهر او همیشه با حقیقت مطابقت دارد. خدا سرچشمه تمام حقایق است.

ماهیت خدا در مسیحیت

 در مسیحیت، خدا واحد و بسیط و منحصر به فرد و بى نظیر و نامحدود و کامل است و تصور دو وجود نامحدود یا بیشتر خلاف عقل و منطق است... لکن وحدانیت الهى با تثلیث وى تضادى ندارد زیرا وحدانیت مانند یک عدد واحد بسیط نیست، در وحدانیت خدا در عین حال که معتقد به یکى بودن او هستند، وجود اقانیم ثلاثه در خداى واحد را قبول دارند. اعتقاد آن‌ها این است که در ذات الهى در عین وحدت، تثلیث هم وجود دارد.

مشیت خدا در مسیحیت

 1- مشیت خدا، هدف ابدى اوست. خدا در طول تاریخ بشر، نقشه خود را تغییر نمى‌دهد، بلکه از ازل برنامه خود را تعیین کرده است.

2- مشیت خدا بر اساس اراده مقدس و حکیمانه او قرار دارد. خدا عالم مطلق است و مى‌داند چه چیزى نیکوست و چون مقدس است نمى‌تواند هدف بدى داشته باشد.

3- مشیت الهى از اراده آزاد خدا سرچشمه مى‌گیرد و اهدافش را بر اساس صفاتش انتخاب مى‌کند.

4- خدا قادر مطلق است و مى‌تواند هرچه بخواهد انجام دهد.

5- منظور نهایى از مشیت، «جلال خدا»ست و منظور اصلى شادى مخلوقات و تکمیل آن‌ها نیست.

6- مشیت الهى تمام وقایعى است که گذشته و حال و آینده رخ می‌دهد. خدا با قدرت بى‌حد و با حکمت ابدى خود، از ازل مسیر تمام حوادث را بدون استثنا تا ابد تعیین نموده است.

5- افعال خدا در مسیحیت

 اعمال خدا در دو دسته اصلى قرار مى‌گیرند:

1- آفرینش، که به دو شکل صورت مى‌گیرد: الف‌ـ آفرینش مستقیم: آفرینش تمام جهان مرئى و نامرئى بدون استفاده از مواد پیشین. ب ـ آفرینش غیرمستقیم: تغییر و تبدیل چیزهاى موجود.

2- فرمان‌روایى مطلق، که شامل دو امر است: الف ـ محافظت خدا. ب ـ تدبیر خدا.

شناخت خدا و خداشناسی تنزیهی از دیدگاه دانشمندان مسیحی

1- دیدگاه یوحنای دمشقی

 یوحنای دمشقی ( 675 – 749 م )، امور را در رابطه با خدا به سه دسته تقسیم می‌کند: 1- آن‌چه درک می‌کنیم، اما نمی‌توانیم بیان کنیم و از این‌رو آن‌ها را با الفاظی مانند غضب، دست و پا بیان می‌کنیم. 2-اموری که می‌توانیم درک و بیان کنیم، مانند صفات سلبی و صفاتی از قبیل عادل بودن. 3- اموری که نه می‌توانیم درک کنیم و نه بیان کنیم. امور ناظر به ذات الهی از این دسته‌اند.

به‌گفته وی، اگر چه روشن است که خدا جسم نیست اما جسم نداشتن، جوهر او را نشان نمی‌دهد و هر چیزی که درباره خدا می‌گوییم به همین صورت است، چون صفاتی که ما به خدا اسناد می‌دهیم، نمی‌گویند خدا چیست، بلکه می‌گویند خدا چه چیزی نیست و در مقام سخن از جوهر شئ باید از آن‌چه هست سخن گفت نه آن‌چه نیست.

خدا یکی از موجودات نیست، نه به این معنا که موجود نیست بلکه به این معنا که او فوق همه موجودات است و حتی فوق خود وجود است و از آن‌جا که معارف ما در سطح موجودات است و خدا فوق موجودات است، پس خدا فوق معارف ماست. پس باید به عدم درک او اعتراف کنیم و بگوییم تنها چیزی که از او می‌توانیم درک کنیم، این است که او « حد ندارد و درک نمی‌شود».

افزون بر این، آن‌چه درباره خدا بگوییم، درباره ذات او نیست بلکه پیرامون ذات اوست .این سخن یوحنا بدین‌معنی است که کنه ذات خدا را نمی‌توان شناخت.

نکته دیگر این که چون ذات خدا «هستی» است، پس غیر از هستی، ماهیت دیگری ندارد. اگر چه تعریف نشان‌دهنده ماهیت شئ است و به گفته ارسطو، پاسخ از ماهیت را باید از پاسخ هستی جدا کرد. ولی با این حال خود ارسطو می‌گوید که در ‌این‌جا یک استثنا وجود دارد و آن‌جایی است که هستی، ذات یک شئ باشد.

2- دیدگاه توماس آکویناس و...  

به‌گفته آکویناس «کنه ذات خدا را آن‌چنان که فی نفسه هست، نه کاتولیک می‌شناسد و نه بی‌دین، اما هر کدام، آن را بر طبق تصوری از علیت، استعلا و تنزیه می‌شناسند». ایشان معتقد است حمل اموری مشترک بین خدا و خلق، مشترک معنوی نیست، چون خدا عین هستی است و آن‌چه دارد مقتضای ذات اوست، ولی هستی و صفات سایر موجودات، از خودشان نیست بلکه از غیر گرفته‌اند. البته مشترک لفظی هم نیست، زیرا شناخت ما از خدا محدود است، پس کلام ما درباره او محدود است. ما تنها با شروع از مخلوقات و مطابق روش‌‌های محدود دانش و تفکر درباره خدا سخن می‌گوییم. ولی خدا برتر از مخلوقات است، پس باید کلام خود را دائما از محدودیت و تخیل و نقص، تصفیه کنیم تا خدا را که «هیچ صفتی نمی‌تواند او را توصیف کند و هیچ عقلی نمی‌تواند حد او را معین کند و دیده نمی‌شود و درک نمی‌شود» با تصورات بشری خودمان مخلوط نسازیم.

سخن انسان‌ها هرگز ذات خدا را بیان نتواند کرد. وقتی درباره او سخن می‌گوییم، سخن ما تعبیر انسانی دارد، ولی در واقع درباره خود خداست، هر چند نمی‌تواند بساطت او را بیان کند. بنابراین هر قدر شباهت بین خالق و مخلوق بیش‌تر باشد، اختلاف بین آن‌ها عظیم‌تر است و ما نمی‌توانیم خدا را آن‌چه که هست بشناسیم، بلکه تنها می‌توانیم آن‌چه او نیست و نسبت مخلوقات را با او بشناسیم.

وی خدا را صرف الوجود می‌داند که برگرفته از سفر خروج، 3: 14-13 است؛ «هستم آن‌که هستم»

به‌گفته وی، صفات ثبوتى را بر وفق صفات سلبى، نمی‌توان تعریف کرد. هم‌چنین این صفات صرفاً به خدا به عنوان علت نامتعین اشاره ندارد. به نظر او این صفات، به شیوه‌اى ایجابى، از طریق «تمثیل تناسب» به خداوند نسبت داده مى‌شود. پس هر وصفی متناسب با وجود نامتناهى او در او هست. وی از این طریق، راه میانه‌اى بین «تشبیه انسان‌وارانگارى که مبتنى بر نسبت دادن صفات تک‌معنایى و بین تعطیل و توقف که مبتنى بر نسبت دادن صفات دومعنایى است پدید آورد.

این همان مشکلى است که متکلمان اسلامى هم در اطلاق صفات کمالى مشترک بین خدا و انسان، بر خدا دچار آن بودند و تا آن‌جا دامنه داشت که اطلاق «وجود» را هم در برگرفت و سرانجام «مسأله اشتراک معنوى یا لفظى وجود» را در فلسفه حکیمان اسلامى پدید آورد.

طبق سنت مسیحى، خداوند، حالّ هم شمرده مى‌شود. به‌عقیده اوگوستین، نور حضور خدا در ضمیر انسان او را قادر به تشخیص حقیقت ابدى مى‌سازد. آکویناس نظریه اشراقى اوگوستینى را نپذیرفت ولی حضور همه‌جایى خدا را تأیید مى‌کرد. «خدا در همه چیز هست، نه به صورت جزئى از ماهیت آن‌ها یا به صورت یک صفت، بلکه به‌گونه‌ای که علت فاعلى در معلول خود حضور دارد.

عرفا نیز برآنند که خداى منزه و متعال در سرشت یا باطن روح حاضر است. ولى برخى از فیلسوفان ذات خدا را کلاً یا بعضاً با جهان همسان انگاشته‌اند. صریح‌ترین طرفدار این برداشت در غرب، اسپینوز است که اتحاد خدا و جهان را، مَثَل اعلاى وحدت وجود دانست. فیلسوفان بعدی نیز چون ادوارد کیرد و سرهنرى جونز که خداى مسیحى را با مطلق هگلى یکی دانسته‌اند، به وحدت وجود نزدیک شده‌اند.

بسیارى از متکلمان معاصر پروتستان مانند کارل بارت و رودولف بولتمان در قول به استعلاء و تنزیه خداوند پیرو کرکگور مؤسس اگزیستانسیالیزم یا «اصالت وجود انسان» بوده‌اند و حلول خدا را انکار کرده یا نادیده گرفته‌اند. جالب است که این دسته متألهان عارف مشرب پروتستان در قرن اخیر به آراء عارفان اسلامى به خصوص ابن‌عربى بسیار نزدیک شده‌اند.

3- دیدگاه پل تیلیخ

تیلیخ، متأله پروتستان معاصر، در این زمینه یک استثنا است. خدا براى وی، «تهِ هستى» یا «عمق وجود» است. به‌عقیده وی شناخت خدا و خداپرستى جز از طریق مواجهه مستقیم با خدا ممکن نیست. وی در عین حال که به شیوه اگزیستانسیالیستى، خدا را متعلَّق «واپسین پروا» یا «علاقه غائى ما مى‌داند، بر آن است که خدا را بدون «شرکت» در وجود او نمى‌توان شناخت.

وی سخن درباره خدا را نمادین می‌داند چون در غیر این‌صورت خدا محدود خواهد بود. تنها کلام غیرنمادین این است که خدا وجود صرف است. خدا یک موجود نیست بلکه وجودی است که در تمام موجودات هست و به آن‌ها وجود می‌بخشد.

دیدگاه دیتریش بونهافر، عالم الهیات معاصر پروتستان، مانند تیلیخ است و خدا را وراى عقل‌ها و فهم‌ها مى‌داند که باید او را یافت نه این که به وجود او در گوشه‌اى از جهان هستى معتقد بود.

به‌گفته بازول، بهترین تعریف خدا طبق کتاب مقدس، در اعتقادنامه وست‌مینستر وجود دارد: خدا روحی است که در وجود و حکمت و قدرت و قدوسیت و عدالت و نیکویی و حقیقت خود، نامحدود و ابدی و لایتغیر می‌باشد، او در تمام جهان حضور دارد و در عین حال از تمام موجودات برتر است.

به‌گفته هوکسما، خدا وجودی است بسیط و مطلق و کاملا روحانی که در کمالات خود نامحدود می‌باشد و در تمام جهان حضور دارد، ولی در عین حال از تمام موجودات برتر می‌باشد.

به‌گفته برکوف، خدا وجود واحدی است که در دانش و حکمت و نیکویی و محبت و فیض و رحمت و عدالت و قدوسیت خود مطلق و لایتغیر و نامحدود است.

به‌گفته استرانگ، خدا روح نامحدود و کامل است و تمام موجودات در او دارای وجود، حفاظت و هدف می‌باشند. 

رابطه خدا و جهان

میزان استعلاء یا حلول خدا بستگى به رابطه او با جهان دارد. دیدگاه‌های مربوط به آن از این‌قرار است:

1- خدا علت غائى و نه علت فاعلى جهان است. به‌نظر ارسطو خدا محرک اول جهان است. او جهان را به حرکت درمی‌آورد، یعنی از طریق محرک‌ها یا عقول، صورت ساختار مادى جهان را مى‌پرورد و به آن‌ها الهام مى‌کند که به او (خدا) به عنوان غایت یا هدف جهان، عشق بورزند. ارسطو ماده جهان را نامخلوق و سرمدى مى‌داند و صریحاً منکر آفرینش جهان است.

2- جهان فیض صادر از خدا یا تجلى اوست. این نظریه سه روایت عمده دارد. طبق نظر افلوطین، أحد» یا «خداى اول» فراتر از ‌اندیشه و وجود است. اگر جهان بخشى از «احد» باشد، او صرف و بسیط نبود و اگر با اراده، جهان را بیافریند، تغییرناپذیر نبود، پس نفس و جهان مادى از «احد» فیضان یافت (چنان که اشعه از خورشید) بى آن که قیومیت او خدشه‌دار گردد.

به‌نظریه اسپینوزا، جهان خداست و همه چیز طبق ضرورت منطقى از ذات او جاری است. «ممکن نبود اشیاء به صورتى و نظامى دیگر، جز صورت و نظام موجود، به وجود آیند، چون همه اشیاء از ضرورت ذات الهى ناشى شده‌اند.[1] به‌گفته منتقدان اسپینوزا بر اساس دیدگاه وی، سه مسأله بی‌پاسخ می‌ماند: الف- فردیت انسان‌ها ب- اختیار آن‌ها پ- واقعیت وجود شر مخصوصاً در صور اخلاقى آن.

هگل، برخلاف افلوطین، خدا یا مطلق را فى حدّ ذاته وحدتى جویاى تنوع و تکثر مى‌انگاشت. به‌نظر وی روح مطلق، جدا از ارواح انسانى که در آن‌ها دائم کمال مى‌یابد، وجودندارد. وی برخلاف اسپینوزا، تجلى خدا را یک جریان پویا مى‌دانست که در رویدادهاى تاریخى بازیافته مى‌شود.

3- به‌گفته افلاطون در رساله تیمائوس، خدا از یک سو مقیّد به جهان صور و از سوى دیگر مقید به ماده سابق الوجود است. جهان همچون ماده‌اى سابق الوجود که نظم یافته است. نقش خدا این است که صور را بر ماده برافکند و بدینسان یک کل معقول و منظم پدید آورد. او از آن جا که خیر محض است، از بخل و حسد فارغ است، مى‌خواهد که همه چیز مانند خود او (خدا) باشد. وی  تلویحاً مى‌گوید که خداست که صور را مى‌آفریند،[2] ولى این نظرمتعارف او نیست و ژیلسون در کتاب «روح فلسفه قرون وسطى» به این نکته تصریح کرده است.

4- برخلاف آراء پیش‌گفته، مسیحیان از اگوستین به بعد قائل به نظریه خلق از عدم بوده‌اند که هم بر ردّ این‌اندیشه است که جهان فیض یا صدور ضرورى ذات خداست؛ جهان را با انتخابى غیرمسبوق به اراده (به صورت فاعل موجَب) به وجود آورده است و هم بر ردّ این‌اندیشه که ماده، سابق بر آفرینش اوست. او به جهان نیاز ندارد تا ذات او را تکمیل کند، چه به کلى غنى بالّذات و قیّوم است.

به‌باور آن‌ها، خدا واجب الوجود است؛ ماهیت و وجودش متحد است؛ مخلوقات، ممکن الوجوداند. اگرچه ماهیت آن‌ها در عالم الهى، سابق الوجود است ولی اگر لطف مختارانه خدا به آن‌ها تعلق نمى‌گرفت، به هستى نایل نمى‌گردیدند؛ خدا علةالعلل و وجودى نامتناهى است، اما علل ثانویه‌اى هم در کارند که خدا مى‌تواند به اراده خود آن‌ها را تعلیق کند یا تغییر دهد و این عمل «معجزه» نام دارد.

5- به‌گمان سموئیل الگزندر، خدا نه مبدأ جهان بلکه (به نحوى آرمانى) منتها یا غایت قصواى آن است. جهان از طریق ماده و حیات، به سوى حصول ذهن یا آگاهى تکامل می‌یابد. خدا کاملاً و کلاً در جهان وجود دارد، و جهان به منزله «جسم» اوست، ولى او هنوز به الوهیت نرسیده است، یعنى موجودى نامتناهى و منزه و متعال نشده است بلکه  هرگز چنین وجودى (وجود الهى) نخواهد یافت.

الوهیت، که حد کمال نامتناهى است، غایتى است که جهان (یا خدایى که به صورت جهان جلوه‌گر است) مدام در جهت و در طلب آن سیر مى‌کند، ولى غیر قابل حصول است.

برخى، تعدادی از نظریات یادشده را تلفیق کرده‌اند. وایتهد مؤسس فلسفه و الهیات پویش که فاعل بودن خدا براى جهان را رد مى‌کند، همانند ارسطو او را علت غایى می‌داند و (مانند خداى افلاطون) با تأمین عناصر و اُسطقسات اشیاء ابدى (که مستقلاً وجود ندارند)، در قلمرو سیّاله زمانى، به جهان نظم و انتظام مى‌بخشد. «وایتهد» در این مورد هم با الگزندر شباهت و قرابت پیدا مى‌کند که مى‌گوید قول به این که جهان، خدا را آفریده است، همانقدر صادق است که خدا جهان را آفریده است.

این ویژگى خدا در الهیات پویش همان چیزى است که وایتهد آن‌را ذات تبعى خدا نامید و مقصودش این است که خداوند تحت تأثیر رویدادهاى جهان قرار دارد. از نظر وایتهد مقولات اصلى فلسفه پویش (زمانمندى، همکنشى، ارتباط و همبستگى متقابل) به خدا نیز تعلق دارد. مراد از زمانى انگاشتن او این است که تجربه او تحول مى‌یابد، چه او هم از جهان مى‌گیرد و هم به جهان مدد مى‌رساند. اهداف و صفات خداوند ازلى و ابدى است، ولى علم او به رویدادها همپاى شکوفایى و سیر آن‌ها تغییر مى‌یابد.

شناخت خدا و خداشناسی تنزیهی در سنت اسلامی‌

 در آیات متعددی بر این خداشناسی تنزیهی تأکید و خدا از توصیف بندگان منزه شده است. (21: 22، 23: 91، 37: 159، 37: 180، 43: 82، 6: 100).

  در سخنان امام علی (ع) در این‌باره آمده است: «اول الدین معرفته و کمال معرفته، التصدیق به و کمال التصدیق به، توحیده و کمال توحیده، الاخلاص له و کمال الاخلاص له، نفی الصفات عنه، لشهادة کل صفة انها غیر الموصوف و شهادة کل موصوف انه غیر الصفة فمن وصف الله سبحانه فقد قرنه و من قرنه فقد ثناه و من ثناه فقد جزاه و من جزاه فقد جهله و من جهله فقد اشار الیه و من اشار الیه فقد حده و من حده فقد عده»؛ سرآغاز دین، معرفت اوست و کمال معرفتش تصدیق ذات اوست و کمال تصدیق ذاتش، توحید و شهادت به یگانگی اوست و کمال توحید و شهادت به یگانگی‌اش، اخلاص است و کمال اخلاصش آن است که وی را از صفات پیراسته دارند، چه، هر صفتی گواهی می‌دهد که غیر از موصوف است و هر موصوفی شهادت می‌دهد که غیر از صفت است. آن کس که خدا را توصیف کند، وی را به چیزی مقرون دانسته است و آن کس که وی را مقرون به چیزی قرار دهد، تعدد در ذات او قائل شده است و هر کس تعدد در ذات او قائل شود، وی را نشناخته است و کسی که او را نشناسد، به سوی او اشاره می‌کند و هر کس به سویش اشاره کند، برایش حدی تعیین کرده است و آن‌که او را محدود بداند، وی را به شمارش آورده است.

 دیدگاه ابن ابیالحدید

 

/ 0 نظر / 4 بازدید