علمی فرهنگی

این وبلاگ در زمینه های اقتصادی،سیاسی،علمی،ادبی،روانشناسی،جامعه شناسی،اجتماعی،فرهنگی،تاریخ و دیگر مسایل که در جهان امروز جریان دارد کار میکند و امید دارد که بتواند این مسایل را به درستی برای دوستان خود به انجام برساند. و تشکر فراوان از شما عزیزان که ما را یاری میکنید.

حافظ

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست
سرها بر آستانه او خاک در شود

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست
دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم

از دل تنگ گنهکار برآرم آهی
کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم

مایه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاست
می کنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم

بگشا بند قبا ای مه خورشیدکلاه
تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم

خورده ام تیر فلک باده بده تا سرمست
عقده دربند کمر ترکش جوزا فکنم

جرعه جام بر این تخت روان افشانم
غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم

حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا
من چرا عشرت امروز به فردا فکنم

سعدی 

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی
چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیابی

بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی

دل خویش را بگفتم چو تو دوست می‌گرفتم
نه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفایی

تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم
که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی

چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان
تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشایی

سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم
دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی

من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت
برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی

تو که گفته‌ای تأمل نکنم جمال خوبان
بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

 رهی معیری
 

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی

در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی

من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی

از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی

دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی

در پيش بيدردان چرا فرياد بي حاصل کنم
گر شکوه اي دارم ز دل با يار صاحبدل کنم

در پرده سوزم همچو گل در سينه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نيستم تا گريه در محفل کنم

اول کنم انديشه اي تا برگزينم پيشه اي
‏ آخر به يک پيمانه مي انديشه را باطل کنم

‏ آنرو ستانم جام را آن مايه آرام را
تا خويشتن را لحظه اي از خويشتن غافل کنم

از گل شنيدم بوي او مستانه رفتم سوي او
تا چون غبار کوي او در کوي جان منزل کنم

روشنگري افلاکيم چون آفتاب از پاکيم
خاکي نيم تا خويش را سرگرم آب و گل کنم

غرق تمناي توام موجي ز درياي تو ام
من نخل سرکش نيستم تا خانه در ساحل کنم

دانم که آن سرو سهي از دل ندارد آگهي
چند از غم دل چون رهي فرياد بي حاصل کنم ‏
 
 
 

 

 

حدیث روشنی

از ین بیغوله ها جز شب نروید

حدیث روشنی بر لب نروید

 دل آئیه ها آتش گرفته

که اینجا غیر رنگ تب نروید

 

غرق سراب 

بگو تا کی کباب دیگرانیم

صفای نان و آب دیگرانیم

من و تو گرچه دریانوش بودیم

کنون غرق سراب دیگرانیم

 

قلۀ پامیر

مرا آوای غمها زیر کرده

زمین گیر غم بی پیر کرده

هما وای دلم آیا کسی هست

که یاد قلۀ پامیر کرده؟

 

سامان رودکی

به آمو رنگ و بار تازۀ بخش

بخارا را بخار تازۀ بخش

بیا سامان رود رودکی شو

هوس را رود بار تازۀ بخش

 

نماز

تلاش ناله ها بیر نگ و بو نیست

نماز ما نماز بی وضونیست

شبی در بزم دل مست عرق شو

مپنداری که چیزی در سبو نیست

 

آمل-مُل

 درو دیوار فریادم بهاری است

دوباره رودبار دیده جاری است

پریرویان آمل- مُل بنوشید

زخون این دل عاشق ساری است

  

صدای سبز

نشااط سرو وشور یاسمن شو

سرود نرگس و یاس و سمن شو

دمی از درۀ  دی سر بر آور

صدای سبز احساس وطن شو

 

لباس لرزه

 که می گوید که رنج دی سر آمد

که می گوید بهاری از در آمد

لباس لرزه بر اندام دلهاست

که دیوی رفت و دیوی دیگر آمد

  

سراغ داغ

تو از دشت وفا یاد مرا گیر

سراغ داغ فریاد مرا گیر

قدم نه در کویر دیدگانم

ازین نامردمان داد مرا گیر

 

بی نشان

اگر چه بی نشان بی نشانم

نشان قلۀ آتش فشانم

سری بر دیدۀ همسایه ها زن

که ما آئینۀ زخم زبانیم

 

خون جگر

ره آورد سفر را میفروشیم

نگاه دربدر را میفروشیم

دوچشم کور تو غرق تماشاست

که ما خون جگر را میفروشیم

  

اوج پستی

بلای آشنایی یاد ما نیست

سخن سنجی چرا همزاد ما نیست

شب تاریک و بیم موج و خاموش!

ز اوج پستی فریاد مانیست؟

  

غرق غروب

سحر رنگ صدای تو کجا شد

نشان جای پای توکجا شد

شدم غرق غروب دجلۀ شب

طلوع جانفزای تو کجا شد

 

گور

نگاهی کن دل رنجور  خود را

زدی تا پای آخر زور خود را

نفسها را رساندی گرچه بر لب

به دستت کندی آخر  گور خود را

 

تزریق درد

هوای آشنایی سرد سرد است

رُخ فریاد یاران زرد زرد است

نگاه این طبیبان سیه کار

به بیماران دل تزریق درد است

 

پرویز

 بیا تا دشمن پائیز باشیم

بیا از موج گل لبریز باشیم

زبان لاله ها را کام بخشیم

هماهنگ دل پرویز باشیم

 

طلایی زلفکان

 بجان پابست پابست شمائیم

گدای گُشنۀ مست شمائیم

طلایی زلفکان ما را ببخشید

که آخر کشتۀ دست شمائیم

 

بازار سهام

 هراسان سایۀ سرو خرام است

چمن در دست باد بی لجام است

به چنگ هر خسی آلالۀ چند

که اینجا موج بازار سهام است

 

نورالله وثوق

 

در ایستگاه آخر

آغوش در

دگر گوشی به آغوش درم نیست        صدای آشنای باورم نیست

بغیر از لاشه ی پوشیده دل        درین خانه کسی هم بسترم نیست

 

خراج خواب

شب افسانه پردازان گذشته اشت        خراج خواب بی پایان گذشته است

به سر پنداری از نو را به پرور        جهانی کهنه پنداران گذشته است

 

کوله بار جدایی

به دوشم کوله باری از جدایی است        مرا با کوی هجران آشنایی است

بگوش من هنوز از دور و نزدیک        صدای گفتگو های جدایی است

 

بی صدایی

به هرسویی صدایی بی صدایی است        دل درد آشنای من هوایی است

درین ویرانه رستای نگاهم        جهانی را هوای کد خدایی است

 

همدست جنون

صدایم خالی از رنگ و فسون است         اگر چه پای تا سر غرق خون است

به بیجان نسخه ی از آتش کین        به احساسی که همدست جنون است

 

باران صبح

جهانی با سیاهی ها هم آغوش            شب است و شمع جانها گشته خاموش

من آن باران صبح نوبهارم            بیا بر گیر بر زیر دلم دوش

 

شیشۀ هوش

صدای حنده نوشم شکسته        به زیر بار غم دوشم شکسته

بکش پا را زمیدان نگاهم        که پُشت شیشۀ هوشم شکسته

 

زمین زندگی

از آن بیمار و حیران و نزاریم        که ما از ریشه فکر مرده داریم

دگرگون کن زمین زندگی را         بیا کز نو بهاری را بکاریم

 

غم رسوایی

علاجی کو غم رسوائیم را         شرار شعله شیدایم را

نمی گیرد نگاه دل نشینی        سراغ جاده تنائیم را

 

فصل انتظار

نگاه من چراگاه بهار است        مسیر آرزو ها را گذار است

چرا از جنده سبزش نیابی        که مهماندار فصل انتظار است

 

آینه دار

سحر را همصدای بی قراریم        سروش صبح فصل نوبهاریم

بیا با رنگ و بار ما در آمیز        که بوی غنچه را آینه داریم

 

صدای آبی

صدای آبیم همپای رویاست        بهاری را همآغوش تماشاست

به چشم انتظار من نگاهی         تورا گر میل همسوی دریاست       

 

 رقص روسری

 

زبانش لهجه ی  ناز دری داشت          نگاه  او جهانی دلبری داشت

همی رقصید و بر دور سر او            چه رقص دلنشینی رو سری داشت

 

کلاس ناز

نگارا خانه ی دل را   عروسی         میان هر چه دلبر توس توسی

کلاس ناز تو بالای بالاست              ببازی بازی همدرس ونوسی

  سرمست عشق 

میان انجمن هرگز نگنجم           به گلگشت وچمن هرگز نگنجم

بیاد او چنان سر مست عشقم          که من در بیرهن هرگز نگنجم

  نگاه غنچه

دود حیران بهرسو گشت هوشم          تعجب میوزد از دشت هوشم

شود ایا نگاه غنچه ی او               نهد پا برسر گلگشت هوشم

 چشم هوش

دلم  را با نگاهی آزمودی            بشوخی شوخی از دستم ربودی

ببستی چشم هوشم را بنازی         کجا رفتی که بودی وچه بودی

  مشعل عشق

میان شاخه های جنگل  عشق       گذر کردی وگشتی مشعل عشق 

چه خوش بر قد نازت مینشیند         لباس دلفروزی مخمل عشق

 گوش دل

چنان گوش دلم را تاب دادی             که بر خاک سیاهش خواب دادی

ببین اورا چسان در کوره ی عشق           میان کاسه ی سر  آب دادی

 

 

در سوگ نادیا  انجمن

 

چراغ قلب من گردیده خا موش     امید مرد و زن گردیده خاموش

خدایا از چه در بزم محبت             صدای انجمن گردیده خاموش

*******

میان سنگر دل موج خون بین       نمایی از تصاویر جنون بین

بیا یک لحظه دندان بر جگرنه           درفش انجمن را واژگون بین

*******

 ببین رنگ نگاه انجمن را        امید بی پناه انجمن را

 سخن از شیون زن بر لب اوست        نگاهی کن گناه انجمن را

*******

نگاه جاده بوی رنگ خون داشت       هوای کوچه ها اهنگ خون داشت

بدرد انجمن جامی شب پیش              عزادر اوج هفت او رنگ خون داشت 

 *******

بهار انجمن پاییز گشته          نگاه او زخون لبریز گشته

سحردر ماتم فصل نگاهش     خدای من چسان غم خیز گشته

*******

چه درد اگین صدای انجمن شد       بخون رنگین فضای انجمن شد

سراپا ناله وفریاد وماتم         تمام لحظه های انجمن شد

 *******

 بکویدل صدای انجمن کو       یکی درد اشنای انجمن کو

گجا گیرم سراغ ناله اش  را      خدایا جای پای انجمن کو

*******

ره اندیشه ی بازت بلند است        چکاچک های پروازت بلند است

دگر در انجمن هر گز نگنجی      بهر جا موج آوازت بلند است

 

*******

 

زندگی

دلا داری سر بارندگی را

هوای می خوش بخشندگی را

دلها خود را بدریا می سپاری

عجب جدی گرفتی زندگی را

 

کوچه بُن بست

دگر از خندۀ دلها خبر نیست

لبی از چشمه ای احساس تر نیست

مگر جز کوچۀ بُن بست این شهر

بسوی زندگی راه دگر نیست

 

کوچۀ دلگیر

اگر کردی بهارا  یاد ما را

هوای کوی غم آباد  مارا

بگیر از کوچۀ دلگیر پائیز

سراغ منزل فریاد  ما را

 

نگاه بیگانه

دل باغ تماشا را شکستی

بلور آرزو ها را شکستی

نگاه خویش را بیگانه دیدی

چرا آئینه ما را شکستی

 

 

هوس بازی

تماشا کن هوس بازی ما را

در آغوش قفس بازی مارا

وطن آتش گرفتی بس که دیدی

بهر ناکس و کس بازی ما را

 

 

وبلاک دل

به پایت عمر خود را خاک کردیم

برایت سینه ها را چاک کردیم

به وبلاک دل ما سر زن ای عشق

که ویروس هوس را پاک کردیم

 

غم من

غم من رنگ دوران را عوض کرد

لباس  نوبهاران  را عوض کرد

ببین توفان آهم را که امشب

مسیر باد وباران را عوض کرد

 

نوش جان

شنیدم گرچه صد بار از دهانت

که هستم تا که هستم همزبانت

ولی من تشنه بر گشتم زدریا

زدی آخر بجانم نوش جانت

 

موسیقی پاپ

قدیمی و طلا چاپی تو ای دل

میان عاشقان تاپی تو ای دل

صدایت رونق تالار عشق است

مگر موسیقی پاپی تو ای دل

 

وثوق