علمی فرهنگی

این وبلاگ در زمینه های اقتصادی،سیاسی،علمی،ادبی،روانشناسی،جامعه شناسی،اجتماعی،فرهنگی،تاریخ و دیگر مسایل که در جهان امروز جریان دارد کار میکند و امید دارد که بتواند این مسایل را به درستی برای دوستان خود به انجام برساند. و تشکر فراوان از شما عزیزان که ما را یاری میکنید.

راههای خداشناسی

(راه فطرت)

گفته شد که در نحوه نگرش به جهان، دو دیدگاه وجود دارد. یکى جهان را مساوى با ماده مى‏داند که نیازى به آفریننده ندارد. دیگرى آن را مجموعه‏اى از پدیده‏ها مى‏یابد که نیازمند به پدید آورنده‏اند. از خصوصیات جهان‏بینى ایده‏آل این بود که با فطرت و سرشت آدمى هماهنگ بوده و بر پایه برهان و استدلال عقلى استوار باشد.

خداپرستان براى اثبات جهان‏بینى خویش دلیل‏هایى آورده‏اند که به دو دسته تقسیم مى‏شوند: برخى بر پایه برهان عقلى استوارند و برخى دیگر ریشه در فطرت آدمى دارند.

معناى فطرت‏

 «فطرت» از نظر لغوى از ریشه «فَطَرَ» «1» و به معناى نوع خاصى از خلقت است که انگیزه‏ها، گرایشها و شناختهاى خاصى در آن خلقت لحاظ و تعبیه‏

گردیده است به گونه‏اى که اگر انسان به درون خویش توجه کرده و کاوش نماید، آن انگیزه‏ها، گرایش‏ها و شناخت‏ها را در درون خود مى‏یابد.

خداشناسى فطرى‏

خداشناسى و اعتراف به وجود خدا، از امور فطرى است؛ یعنى هر انسانى اگر به درون خود توجه کند، باور به خالق قادر عالم را در درون خود مى‏یابد و مى‏بیند که از عمق وجودش فریاد اعتراف به وجود خداوند بلند است. قرآن در بیان خداشناسى فطرى مى‏فرماید:

 «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ اْلَارْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ»

اگر از آنان (همه مردم حتى مشرکان) سؤال کنى که آسمانها و زمین را چه کسى آفریده است؟ خورشید و ماه را چه کسى مسخّر کرده است؟ به طور حتم خواهند گفت: خدا!

رسول خدا این باور فطرى را چنین معرفى مى‏کند؛ عربى بیابانى از ایشان پرسید: یا محمد (ص)، به کدام خدا مرا مى‏خوانى؟

رسول خدا فرمود: آیا شترت را در شب تاریک گم کرده‏اى؟

- آرى.

- وقتى که در پى شترت مى‏گشتى از چه کسى کمک مى‏خواستى؟

عرب به فکر فرو رفت و رسول خدا فرمود:

- من تو را به همان کسى که دلت متوجه او بود و شترت را از او مى‏خواستى، دعوت مى‏کنم. عرب بعد از لحظه‏اى فریاد زد: «نِعْمَ الرَّبُّ» (خوب خدایى است)، به او ایمان آوردم. «1»

بسیارى از دانشمندان معتقدند که همه انسانها خداوند را مى‏پرستند یعنى حتى شخص بت‏پرست نیز خداوند را پرستش مى‏کند، فطرتش او را به خدا مى‏خواند اما او در تطبیق اشتباه مى‏کند.

به گواه تاریخ، خداجویى و خدا پرستى در همه عصرها ودر میان همه اقوام و ملّتها وجود داشته است؛ حتى در عصر جهالت انسان نیز بشریت بدون اندیشه و عشق به خدا نزیسته است بلکه این اندیشه و عشق همگام و همراه انسان از آغاز حیاتش تا به امروز، امید بخش فکر و ضمیر آدمى بوده است.

آرى فطرت و سرشت آدمى همواره با خداجویى و عشق به او عجین بوده است، اما عده‏اى از انسانها به واسطه ارتباط همه جانبه خود را با جهان و طبیعت و فرورفتن در زندگى مادى، از توجه و محبت به خدا غافل مانده و گرایش‏هایى (درونى و بیرونى) چون حسد، جاه‏طلبى، خودخواهى، شهوات و امیال نفسانى آنها را تحت تأثیر قرار داده و از سرچشمه هستى جدا ساخته است.

بى‏نهایت خواهى انسان‏

یکى از گرایش‏هاى فطرى انسان، مطلق خواهى اوست، انسان پیوسته در جستجوى کمال بى‏نهایت است، اگر قدرت مى‏طلبد، قدرت مطلق را دنبال مى‏کند، اگرزیبایى مى‏جوید، زیبایى همه جانبه و جمال پایدار را جستجو مى‏کند، اگر در پى علم است در حدّى از دانش خواهى متوقف نمى‏شود، اما در تشخیص این که قدرت مطلق، زیبایى جاودانه و علم بى‏حد و کمال مطلق در چیست، به خطا مى‏رود.

آیا بشر، در قلمرو قدرت و یا در جهت شهرت به جایى رسیده که او را بس باشد؟ آیا در میدان ثروت و مال‏طلبى به مرزى قناعت کرده است؟ نه! او در تکاپوى یافتن بى‏نهایت است و این همه سعى و تلاش، نشانگر وجود آن هستى مطلق است. به دنبال این خواسته درونى، همه جلوه‏هاى دنیا را به مقدار نامحدود مى‏خواهد و شعله خواسته‏هایش در هیچ افقى به خاموشى نمى‏گراید، بلکه هر چه بیشتر به دست آورد، شعله‏هاى افزون خواهى و زیاده طلبى او نیز بیشتر زبانه مى‏کشد.

در عالم مادى که محدودیت، تار و پود آن را فرا گرفته است، بى‏نهایت وجود ندارد. از سوى دیگر هر غریزه‏اى در درون انسان عامل ارضا کننده‏اى هم در خارج دارد؛ به طور مثال در قبال تشنگى او، در خارج آب و در برابر گرسنگى او، غذا وجود دارد پس بى‏نهایت خواهى انسان نیز، بایستى مانند دیگر خواسته‏هاى او ارضا شود. اما جهان مادى محدود است و نمى‏تواند عامل ارضاء کننده این گرایش باشد. موجودى مى‏تواند عامل ارضا کننده این خواسته باشد که از هر جهت بى‏نهایت و نامحدود باشد. بنابراین وجود این خواسته و گرایش در انسان، نشانگر وجود هستى مطلق است، وجودى نامحدود و پیراسته از ویژگى‏هاى مادى.

آدمى را با این عشق سرشته‏اند واین شعله از زمان آفرینش او، در کانون دلش زبانه مى‏کشد:

          خاک تو آن روز که مى‏بیختند             شبنمى از عشق در او ریختند

اگر این خواسته و عشق در زمینه شهرت، ثروت و قدرت به کار افتد، به بیراهه کشیده شده و نیاز انسان و خواسته او برآورده نمى‏شود و دلهره و اضطراب وجودش را فرامى‏گیرد.

انسانى که سالیان دراز به دنبال مال و منال و جلوه‏هاى فریبنده دنیا بوده واینک پس از کندوکاوى سخت و عمرى کار طاقت شکن، دلهره و نگرانى عایدش شده است، اگر بخواهد به آسودگى خاطر و آرامش روحى برسد باید کاوشى دیگر را در اعماق وجودش آغاز کند و حجابها را از چهره این عشق بردارد و به اطاعت و عبادت و سرسپردگى کامل به حضرت حق، فروغ آن را پر نور گرداند، پیوسته از این منزل به آن منزل ره برد تا به ساحل سلامت رسیده، با هستى مطلق پیوند خورد.

سرپوش نهادن بر فطرت‏

ممکن است سؤال شود که اگر خداشناسى فطرى است پس چرا بسیارى از انسانها منکر خدا هستند؟

در پاسخ مى‏گوییم، معناى اینکه خداشناسى فطرى است، این نیست که فطرت در انسانها همواره در یک حدّ باقى مى‏ماند، بلکه مى‏توان امر فطرى را ضعیف و کم رنگ کرد و بر روى آن سرپوش نهاد، مگر غریزه جنسى جزء سرشت انسان نیست و حال آنکه هستند کسانى که تا پایان زندگى ازدواج نمى‏کنند و بر روى یک امر طبیعى، سرپوش مى‏گذارند. بنابراین، خمیرمایه‏هاى آن امر فطرى، در نهاد آدمى وجوددارد و انسان مى‏تواند مایه‏هاى فطرى و ذاتى خود را شکوفا کند، یا سرچشمه‏هاى پاک و زلال آن را تیره گرداند. عدالت خواهى در فطرت انسان وجود دارد؛ ولى ممکن است به‏ طور مثال، محبت پدر یا مادر، کسى را از تلاش براى اجراى عدالت بازدارد، و یا به عکس، با اینکه فرزندش را دوست دارد و علاقه به او در عمق جانش ریشه دوانده ولى براى حفظ احترام اجتماعى خویش حاضر مى‏شود او را زنده به گور کند. ملاحظه مى‏شود امورى که در نهاد و فطرت بشر به صورت مایه‏هاى اولیه وجود دارد؛ ممکن است به سبب افراط و سرکشى یکى از آنها سرنوشت بقیه تیره شده و در حجاب فرو رود. ولى هیچ‏گاه این گرایشها از زمینه نهاد و سرشت آدمى رخت برنمى‏بندد، بلکه هرگاه این غبار و پرده حجاب برداشته شود، پرتو و فروغ آن تجلى خواهد کرد.

به بیان قرآن کریم، فرعون که حجاب قدرتش مانع مى‏شد تا این نداى فطرت را به گوش جان بشنود، وقتى خود را در کام امواج گرفتار دید و مشاهده کرد که با آن همه قدرت، از نجات خود عاجز و ناتوان مانده است، فریاد زد: «اکنون اعتراف مى‏کنم که جز خداى موسى هیچ معبودى نیست.»

به همین جهت است که پیامبران همواره و به طور مکرر در دعوت خویش، خداپرستى را یادآورى کرده‏اند. زیرا بشر به حکم فطرتش همواره با ایمان به مبدأ جهان مى‏زیسته است. ولى به خاطر پیروى از روشهاى غیر منطقى و راه‏هاى شیطانى از مسیر فطرت منحرف شده و ایمان و اعتقادش به شرک، آلوده گشته است. پیامبران آمده‏اند تا مایه‏هاى نهفته در نهاد بشر را شکوفا ساخته، امانت الهى فطرتش را بارور سازند و بشر را به ایمانى پالایش یافته از هر گونه شرک و خرافه رهنمون سازند:

 «لَمَّا بَدَّلَ اکْثَرُ خَلْقِهِ عَهْدَاللَّهِ الَیْهِمْ فَجَهِلُوا حَقَّهُ وَاتَّخَذُوا اْلَانْدادَ مَعَهُ وَ احْتالَتْهُمُ الشَّیاطینُ عَنْ مَعْرِفَتِهِ وَ اقْتَطَعَتْهُمْ عَنْ عِبادَتِهِ فَبَعَثَتَ فیهِمْ رُسُلَهُ وَ واتَرَ الَیْهِمْ انْبِیائَهُ لِیَسْتَأْدُوهُمْ میثاقَ فِطْرَتِهِ وَ یُذَکِّروُهُمْ مَنْسِىَّ نِعْمَتِهِ.»

وقتى بیشتر مردمان پیمان خدا- مبنى بر توحید و خداپرستى- را شکستند. پس به حق او نادان گشته و براى او شریک و مانند قرار دادند، شیطان‏ها آنان را از معرفت خداوند منحرف کردند واز پرستش او جدایشان ساختند، پس خداوند پیامبرانش را در میان مردم برانگیخت و آنان را پیاپى فرستاد تا میثاق فطریش را از مردم بخواهند و نعمت فراموش شده‏اش را به یادشان آورند.

شکوفایى فطرت‏

با این که بسیارى از انسانها بر فطرت خویش حجاب افکنده و خدایى را که در عمق وجود خویش مى‏یابند و به او عشق مى‏ورزند، به فراموشى سپرده و راه انحراف پیش گرفته‏اند، ولى به هنگام ناامیدى از اسباب و عوامل طبیعى، زمانِ خوف و خطر، ناخودآگاه متوجه او شده و از او یارى مى‏طلبند؛ گر چه متأسفانه بعد از برآورده شدن حاجت و بر طرف شدن خطر، دوباره از خدا روى برمى‏گردانند و به همان راه قبلى و نادرست خویش ادامه مى‏دهند.

 «وَ اذا مَسَّ الْانْسانَ الضُرُّ دَعانا لِجَنْبِهِ أَوْقاعِدًا اوْ قائِمًا فَلَمَّا کَشَفْنا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ کَانْ لَمْ یَدْعُنا الى ضُرٍّ مَسَّهُ.» «2»

هر گاه انسان را سختى برسد، (در هر حال) چه خوابیده، نشسته یا ایستاده‏ ما را مى‏خواند و هنگامى که آن سختى را از او برطرف کنیم، برود آن چنان که گویى اصلًا ما را براى رفع سختى‏اى نخوانده است.

 «حَتى‏ اذا کُنْتُمْ فى‏ الْفُلْکِ ... جاءَتْها رَیْحٌ عاصِفٌ وَ جاءَهُمُ الْمَوْجُ مِنْ کُلِّ مَکْانٍ وَ ظَنُّوا انَّهُمْ احیطَ بِهِمْ دَعَوُاللَّهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدّینَ لَئِنْ انْجَیْتَنا مِنْ هذِهِ لَنَکُونَنَّ مِنَ الشَّاکِرینَ.»

 زمانى که در کشتى قرار مى‏گیرید ... ناگهان طوفان شدیدى مى‏وزد و امواج از هر سو به سراغ آنها مى‏آید و گمان مى‏کنند که هلاک خواهند شد، در آن هنگام خدا را از روى اخلاص مى‏خوانند که: اگر ما را از این گرفتارى نجات دهى، حتماً از سپاسگزاران خواهیم بود.

خلاصه‏

اعتراف به وجود خدا امرى فطرى است، یعنى هر انسانى اگر به درون خویش توجه کند، باور به خالق قادر عالم را در درون خود مى‏یابد و خود را محتاج مى‏بیند.

بشر در طول تاریخ خداجو و خداپرست بوده است گر چه در تشخیص مصداق اشتباه کرده است.

بى‏نهایت خواهى فطرى انسان، او را به سوى وجود مطلقى خارج از این جهان مادى سوق مى‏دهد که جمیع همه کمایلات است.

انسانها با غفلت و گناه، بر فطرت خویش سرپوش نهاده و نداى درون خویش را ناشنیده مى‏انگارند؛ ولى همین انسان‏هاى غافل و منحرف نیز هر گاه گرفتار مى‏گردند، فطرت خفته‏شان بیدار و آشکار و شکوفا شده و خداى جهان‏آفرین را به آنان مى‏نمایاند.

(راه عقل) پیدایش جهان‏

پدیده چیزى است که به طور مستقل نمى‏تواند وجود داشته باشد، بلکه نیازمند به پدیده آورنده است؛ مانند: انسان، گیاه، زمین، خورشید، ماه و ستارگان. جهان مجموعه‏اى از پدیده‏هاست و کل جهان واقعیتى وابسته است که نیاز به پدید آورنده دارد.

انسان در برخورد با پدیده‏ها از علت آنها سؤال مى‏کند و آنها را بدون علت و پدید آورنده نمى‏پذیرد. به طور مثال، اگر کتابى را را از قفسه کتابها بردارید و ببینید که رطوبت در آن نفوذ کرده است، فورى در جستجوى علت آن برمى‏آیید.

تغییر و دگرگونى، یکى از نشانه‏هاى پدیده بودن است. هر حرکتى محرکى و هر تغییر و دگرگونى، علّتى دارد و هر موجودى که حرکت و تغییر در آن راه داشته باشد، پدیده است و نیازمند به علت و پدیدآورنده است.

خداشناسان و ماده‏گرایان هر دو در نهایت به موجودى که بى‏نیاز از علت باشد و خود، علت دیگر موجودات باشد، معتقدند. اختلاف در اینجاست که ماده‏گرایان، آن را طبیعت و ماده و خداشناسان، آن را خداوند مى‏دانند.

واضح است که ماده نمى‏تواند بى نیاز از علت باشد، زیرا سراسر طبیعت و ماده، پر از ویژگى‏هاى پدیده بودن مانند: حرکت، تغییر، تجزیه، ترکیب و محدودیت است. از کوچک‏ترین اتمها تا بزرگ‏ترین کرات آسمانى و کهکشان‏هاى پهناور، همگى از نظر زمان و مکان محدود و وجودشان وابسته به شرایط بى‏شمارى است که در وجود آنها مؤثر است. هیچ پدیده‏اى از پدیده‏هاى جهان نمى‏تواند به طور مستقل و بدون نیاز به امور دیگر بر سر پاى خود بایستد. پس باید در پدید آورنده، نشانه‏هاى پدیده نباشد زیرا در غیر این صورت، موجودات وجود پیدا نخواهند کرد. پس آفریدگار جهان پدیده نیست و سؤال از علتِ او بى‏معناست.

قرآن کریم، انسان‏ها را به خدا و آفریدگار جهان رهنمون شده و مى‏فرماید:

 «انَّ فى‏ خَلْقِ السَّمواتِ وَ اْلَارْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ لَایاتٍ لِاولِى الْالْباب»

بدرستى که در آفرینش آسمانها و زمین و پى در پى آمدن شب و روز، نشانه‏هایى براى خردمندان است (که آنان را به سوى خدا راهنمایى مى‏کند).

حضرت على علیه السلام درباره نیاز پدیده به پدیدآورنده مى‏فرماید:

 «هَلْ یَکُونُ بَناءٌ مِنْ غَیْرِبْانٍ»

آیا هیچ ساختمانى بدون سازنده مى‏باشد؟

حرکت جهان‏

جهان ماده، یکپارچه حرکت و ناآرامى است و سراسر هستى آن را تغییر و تحول فراگرفته است. از جنب و جوشى که در دل اتم‏ها نهفته تا تلاش و تحرّکى که در پهنه کهکشان‏ها مشاهده مى‏شود، همه و همه از حرکت دایمى و پیوسته‏اى حکایت مى‏کند که در نهاد پدیده‏هاى مادى و جهان طبیعت وجود دارد.

از پهنه جهان طبیعت به میان مصنوعات و ساخته‏هاى دست بشر مى‏آییم و حرکت را در آنها جستجو مى‏کنیم. مى‏بینیم که هیچ چیزى خود به خود بدون وارد شدنِ نیرو به حرکت در نمى‏آید، حرکت هواپیما، اتومبیل، دوچرخه و هر چیز دیگر به دنبال نیرویى است که بر آن وارد مى‏شود. آیا ممکن است اتومبیلى بدون سوخت و انرژى به راه افتد و مسیرى را بپیماید؟

بدون شک، کوچکترین حرکتى بدون محرکى نیروبخش و حرکت آفرین امکان ندارد، زیرا حرکت، نیروى محرّک مى‏خواهد و تا نیرویى نباشد، حرکتى صورت نمى‏پذیرد.

حرکت آفرین‏

گفتیم که پدیده‏هاى جهان، همه در حرکتند و هیچ حرکتى بدون محرّکِ نیروبخش، صورت نمى‏پذیرد. البته تا این بخش از سخن را همه پذیرفته‏اندو کسى در آن تردیدى ندارد. اختلاف نظر در این است که آیا این محرکى که همواره به جهان حرکت مى‏بخشد و این منبع نیروزا و توان بخش، در خود جهان طبیعت نهفته است یا از خارج جهان مادى به آن نیرو مى‏دهد؟ آیا جهان مادى حالت خودکفایى و بى‏نیازى دارد یا محتاج ونیازمند به محرکى بیرون‏ از خود است؟ در این نقطه است که دیدگاه مادى و دیدگاه الهى از هم جدا مى‏شوند.

مى‏گوییم خود طبیعت نمى‏تواند زاینده این حرکت و به وجود آورنده این همه تغییر و دگرگونى باشد؛ زیرا هر پدیده مادى به تنهایى بایستى حرکتش را از جاى دیگر گرفته باشد، اگر آن دیگرى هم پدیده‏اى مادى است به همین ترتیب، آن نیز حرکتش را از جاى دیگر گرفته و این سیر تا بى‏نهایت ادامه دارد. بنابراین باید سررشته این سلسله را در خارج از طبیعت جستجو کرد و مجموعه این پدیده‏ها که جهان طبیعت را تشکیل مى‏هند، نیازمند محرکى بیرون از خود هستند و حرکت آفرینِ اصلى، موجودى غیرمتحرک و نامتغیر است و نیازى به محرک ندارد.

خلاصه‏

جهان، مجموعه‏اى از پدیده‏هاست، انسان در رابطه با پدیده‏ها از علت آن سؤال مى‏کند و بدین گونه از پیدایش جهان به پدید آورنده آن پى مى‏برد؛ آفریننده‏اى که ویژگیهاى پدیده‏در او راه ندارد.

جهان یکپارچه حرکت است و هر حرکت و پویشى انرژى و نیرو مى‏خواهد، این مطلب مورد پذیرش همه است. اختلاف در اینجاست که محرک هستى در خود جهان مادى است یا باید آن را در خارج از جهان ماده جستجو کرد؟

درست است که حرکت هر یک از پدیده‏ها به دنبال محرکى در خود این جهان است، ولى حرکت مجموععالم، محرکى مى‏خواهد که از خارج بدان حرکت و توان دهد.

خداشناسى از راه فطرت


1 ـ راه دل احساس فطرى

مقصود از راه فطرت این است که شعور باطنى و کشش درونى او را به سوى خدا رهبرى مینماید، بطورى که بدون هیچ دلیل و استدلالى، ناخودآگاه، خداخواه و خداجوى است و حس خداخواهى در نهاد او به صورت یک امر غریزى و فطرى، به ودیعت گذارده شده است و این حس بسان غرائز دیگر انسانى، انسان را به مقصدى که هدف آن است میکشاند، چنانکه مقصود از راه استدلال و عقل این است که انسان با دلیلهاى علمى، به وجود خدا پى میبرد و بر وجود او مانند سایر مسائل عقلى استدلال میکند.

بشر در شناختن خدا از طریق دل و فطرت به هیچ نوع برهان و استدلالى نیاز ندارد، بلکه در پرتو غریزه خداخواهى و حس خداجوئى که در اصطلاح دانشمندان اسلامى «فطرت» نامیده شده به سوى خدا متوجه میگردد.

حس مذهبى یا بعد چهارم روح انسان

با کشف «حس مذهبى» در انسان و اینکه «حس دینى» یکى از عناصر اولى و ثابت و طبیعى روح انسان است.ثابت گردید که در روح و روان و سرشت انسانى چهار°‚K 27°‚K حس وجود دارد:

1 ـ «حس کنجکاوى» این همان حسى است که از روز نخست فکر بشر را به بحث و بررسى پیرامون مسائل مبهم و مجهول وادار نموده و در پرتو آن علوم و صنایع پدید آمده است، این همان حس است که از روزگار پیش، به کاشفان و مخترعان و پایه‏گذاران علوم نیرو بخشیده که از رازهاى نهفته، پرده بردارند و در این راه به سختیها و ناملایمات تن دهند.

2 ـ «حس نیکى» : پدید آرنده اخلاق و تکیه‏گاه فضائل و سجایاى انسانى و صفات عالى روحى است، این همان حسى است که انسان را به نوع دوستى و عدالتخواهى سوق میدهد، و در انسان یکنوع گرایش فطرى بفضائل و اخلاق نیک و تنفر از زشتیها و صفات بد پدید مى‏آورد.

3 ـ «حس زیبائى» : پدید آرنده هنر و سبب تجلى انواع ذوقیات میباشد.

4 ـ «حس مذهبى» : هر فردى از افراد انسان فطرتا خداخواه و خداجو بوده و یکنوع تمایل و کشش به ماوراء طبیعت در خود احساس میکند.وجود «حس مذهبى» در روح انسان ثابت مینماید که تمام تمایلات مذهبى در انسان، ریشه ذاتى دارد و توجه به خدا و مسائل ماوراء طبیعى، از فطرت انسان، سرچشمه میگیرد، البته تجلیات این فطرت، در دوران بلوغ نمایان‏تر و آشکارتر است.

کوتاه سخن اینکه کسانى که انسان را با دید وسیعتر مورد بررسى قرار داده‏اند همگى معترفند که توجه بخدا در انسان از یک حس عمیق مذهبى ریشه گرفته و وجود انسان با این حس بهم آمیخته شده است.

اینک براى روشن شدن این مطلب که این حس اساس فطرى در نهاد انسان دارد ناچاریم مشخصات امور فطرى را بیان کنیم تا فطریات انسانى از امور عادى تمیز داده شود.

چگونه امور فطرى را از غیر فطرى تمیز دهیم

هر نوع فکر و عملى که از ناحیه عواملى مانند «اوضاع جغرافیائى» ، «اقتصادى» و یا «سیاسى» بر انسان تحمیل گردد، آن فکر و عمل عادى تلقى میشود، و سرچشمه آن همان عوامل خواهد بود نه فطرت انسان.مثلا ملت‏هایى که در نقاط قطبى زندگى میکنند ناچارند لباسهاى ضخیم و کلفت بپوشند، چنانکه ملتهاییکه در نقاط استوایى سکونت دارند لباسهاى سبک و نازک بر تن میکنند، واضح است که هیچکدام از این دو کار ریشه فطرى ندارد، و هر دو محصول عوامل جغرافیائى محیط زندگى آنان میباشد.

همچنین است کوتاهى و بلندى و رنگ و شکل لباس یا آداب و رسوم ملتها در مراسم احترام یا مراسم شادى و سوگوارى و...زیرا اگر شکل و مدل لباس و کیفیت مراسم احترام و سوگوارى، امر فطرى و جزو سرشت انسانى بود، در همه جا یکنواخت مى‏بود و با اختلاف منطقه و نژادها، اختلافى میان آنها مشاهده نمیشد.

در مقابل، هر نوع اندیشه و عملى که از نهاد انسان سرچشمه گیرد، و عوامل بیرونى آنرا تحمیل نکرده باشد، چنین عمل و اندیشه‏اى جزو سرشت او بوده، و از امور فطرى بشمار میرود .این قبیل امور در انسان بنام فطریات و در حیوان غریزه نامیده میشود.

بنابر این تمام فعالیتهاى زنبور عسل مانند مکیدن شیره گلها، ساختن لانه‏هاى مسدس، تخم‏گذارى، و پرورش نوزادان، همگى امر غریزى است، به گواه اینکه هیچکدام تحت تأثیر هیچیک از عوامل بیرونى یاد شده نیست و جنبه جهانى و عمومى دارد، یعنى زنبور در هر مکان و زمان کارش همین بوده و هست و این خود میرساند که این عمل خصیصه ذات آن است و همچنین است بسیارى از فعالیت‏هاى جانداران.

در انسان نیز یک سلسله تمایلات و احساسات درونى وجود دارد که هیچ عامل خارجى آنرا بر او تحمیل نکرده است، و در عین حال همگانى است و جنبه جهانى دارد، مثلا تمام افراد انسان در سنین مخصوصى از عمر، در خود علاقه خاصى نسبت بموضوعات جنسى، زیبائى، ثروت، جاه و مقام مى‏یابند، و نیز همه انسانها بطور ناخودآگاه بعدالت و عواطف و نوع دوستى کشانده میشوند.

شاید امانت و شرافت وحشیان ابتدائى در آن زندگى ساده که دارند بیش از مردم متمدن باشد و چنانکه «کولیس» درباره قبیله «هوتنتوت» میگوید «قولیکه میدهند در نزد آنان مقدس است و هیچیک از کارهاییکه اروپائیان از راه فساد و خیانت میکنند در میان آنان دیده نمیشود» .با توجه به مثالهائى که براى هر دو نوع از افکار و افعال بیان شد میتوان امور فطرى را با علائم زیر از امور عادى و عمومى تمیز داد.

الف ـ هر فکر و کارى که ریشه فطرى دارد جهانى بوده و هیچ انسانى فاقد آن نخواهد بود .

ب ـ امور فطرى برهبرى فطرت انجام میگیرد و هرگز بتعلیم و تعلم نیاز ندارد.

ج ـ هر نوع فکر و عملى که ریشه فطرى دارد از قلمرو حکومت عوامل سه گانه «جغرافیائى، اقتصادى و سیاسى» بیرون است.

د ـ تبلیغات پیگیر بر ضد فطرت ممکن است از رشد آن بکاهد و آنرا متوقف سازد.ولى هرگز نمیتواند آنرا ریشه کن کند.

امور عادى در این ممیزهاى چهارگانه درست در نقطه مقابل قرار گرفته‏اند.

اکنون باید دید حس مذهبى و توجه بخدا واجد این شرائط چهارگانه هست یا نه؟ با مختصر دقت معلوم میشود که همه این مشخصات چهارگانه در موضوع خداجوئى و خداخواهى انسان وجود دارد :

1 ـ حس خداجوئى جهانى است

خداشناسى و تمایل بماوراء طبیعت، بزمان یا مکان خاصى از جهان اختصاص ندارد بلکه به شهادت تاریخ باستانى که از اقوام مختلف اعم از متمدن و وحشى بدست آمده است، اعتقاد به خدا و مبدأ جهان، در میان تمام ملل وجود داشته است و در حفاریها و کاوشهاى علمى، که بوسیله دانشمندان باستانشناس براى بدست آوردن طرز زندگى، پایه تمدن و طرز تفکر اقوام گذشته انجام گرفته است، همواره زیر تلهاى بزرگ، معابد و عبادتگاهها کشف شده است که همگى حاکى از این میباشد که ملل دیرینه در این اماکن عبادت میکرده‏اند، گو اینکه عده‏اى از آنها در تشخیص معبود اشتباه کرده بودند و بت‏هایى را معبود خود میدانستند.

«جان ـ ر ـ ایورث» استاد دانشگاه «کلمبیا» درباره مذهب میگوید:

«هیچ فرهنگ و تمدنى را در نزد هیچ قومى نمیتوان یافت مگر آنکه در آن فرهنگ و تمدن شکلى از مذهب وجود داشته است، ریشه‏هاى مذهب تا اعماق تاریکى از تاریخ که ثبت نشده و بدسترس بشر نرسیده است، کشیده شده است.»

هر فرد منصفى در صورتیکه خود را از مسائل سیاسى و غیره حتى گفته‏هاى خداپرستان و مادیها خالى سازد، هنگام بیچارگى و سختى و گرفتارى، در اعماق دل خود احساس مى‏کند که بسوى یک قوه ازلى و ابدى که میتواند نیازمندى و بیچارگى او را برطرف سازد کشیده میشود، و بى اختیار از او استمداد مى‏کند.

این چنین خداجوئى و توجه به خدا که در اعماق روح انسان بدون اختیار پدید مى آید، نتیجه براهین عقلى و علمى و دلائل فلسفى نیست، بلکه مایه آن سرشت و فطرت انسان است و دست آفرینش، نهاد انسان را از روز نخست با آن خمیر کرده است، بطورى که انسان با تمام ذرات وجودى خود، در مواقع بیچارگى بسوى او کشیده میشود.

2 ـ فطرت، انسان را بسوى خدا رهبرى و هدایت مى‏کند.

حس خداجوئى بسان سایر احساسات درونى انسان، بدون تعلیم و رهبرى در درون انسان پیدا مى‏شود، همانطور که افراد انسان در مواقع مخصوص از عمر بیک سلسله از امور مانند منصب و مقام و ثروت و پول متوجه میگردند، و توجه باین امور بطور ناخودآگاه بدون تعلیم کسى، در باطن آنها پدید مى‏آید، همچنین حس خداجوئى در انسان وجود دارد بدون اینکه نیاز بتعلیم و یاد گرفتن داشته باشد.پیدایش میل بمذهب و توجه بخدا در انسان، بدون تعلیم و آموزش، نشانه فطرى بودن آن است و میرساند که این حس بسان سایر احساسات انسان در شرایط خاصى بیدار میشود.

البته از یک نکته نباید غفلت نمود و آن اینکه اگر مراقبتهاى صحیحى از این قبیل احساسها بعمل نیاید ممکن است یک سلسله انحرافاتى در آنها پیدا شود.مثلا همین حس مذهبى و حس خداجوئى اگر بوسیله پیامبران آسمانى و دانشمندان الهى و فلاسفه بزرگ جهان، درست رهبرى نشود سر از بت‏پرستى و گرایش بپرستش‏°‚K 31°‚K مخلوق در مى‏آورد بطوریکه انسان مخلوق را به جاى خالق و معبود مى‏گذارد.

اگر ما مى‏گوئیم که احساس طبیعى و فطرى نیاز به تعلیم و آموزش ندارد مقصود این است که در تکوین و پیدایش آن مربى و معلم دخالت ندارد، ولى در عین حال باید بپذیریم که بهره‏بردارى صحیح و دور از انحرافات و کجرویها، بدون مراقبت مربیان آگاه صورت نمى‏گیرد.

و از اینرو است که دانشمندان مى‏گویند ریشه پرستش کلیه اجرام سماوى مانند خورشید و ماه و ستارگان، و موجودات خاکى مانند درخت و سنگ و بت، همان خداجوئى و حس خداخواهى بشر است که در اثر رهبرى نشدن، باین انحرافات و خرافات دچار شده است، اگر این حس از طریق عقل و خرد رهبرى میشد و مردم بگفتار پیامبران الهى درست میاندیشیدند هیچگاه بجاى معبود واقعى و آفریدگار جهان به مخلوقهاى ناتوان توجه پیدا نمى‏کردند.

3 ـ حس مذهبى مولود عوامل جغرافیائى و یا اقتصادى و سیاسى نیست

از اینکه ما مى‏بینیم حس خداجوئى در تمام نقاط گیتى، و در همه دورانها و اعصار وجود داشته است و دارد، نتیجه میگیریم که این حس یک نداى باطنى است و محرکى جز فطرت ندارد، زیرا اگر مولود شرایط جغرافیائى و یا عامل دیگر بود، باید در یک قسمت از جهان و در یک قسمت از مردم که شرایط واحدى از نظر اقتصادى و سیاسى و غیره دارند وجود داشته باشد.در صورتیکه کاملا عکس آنرا مشاهده میکنیم یعنى با اینکه شرایط جغرافیائى و سیاسى ملتها با هم تفاوت چشمگیرى دارد ولى در عین حال این حس در همه ملتها وجود دارد.

البته باید به این نکته توجه داشت که لازمه فطرى بودن یک حس این نیست که همواره مورد توجه انسانها باشد، زیرا چه بسا ممکن است علاقه انسان به جاه و مقام و سرگرم شدن او بخوشیها و لذتهاى زندگى، او را از بسیارى از فضائل اخلاقى و امور فطرى که همگى سرچشمه باطنى دارند، غافل سازد، اصولا امور فطرى انسان منحصر به خداخواهى نیست بلکه غیر از آن، انسان داراى غرائز ذاتى و طبیعى دیگرى است و واضح است که توجه بیشتر به اعمال یک غریزه، طبعا انسان را از دیگرى باز مى‏دارد.
چه بسا سرگرمیها و توجه بمادیات و فرو رفتگى در شهوات و لذائذ، سبب میشود که انسان از این حس و نداى باطنى غفلت کند، زیرا میان امور معنوى و توجه بخداوند و بکار بستن اصول اخلاقى و فرو رفتگى در تمایلات نفسانى نسبت متعاکسى وجود دارد، اگر کفه تمایلات نفسانى بقدرى سنگینى کند که همه محیط روح و روان را فرا گیرد دیگر مجالى براى احساسهاى معنوى باقى نمى‏ماند.

آرى مصائب و شدائد از عوامل تکان دهنده‏اى هستند که انسان غفلت زده را از خواب سنگین مادیت بیدار مى‏کنند، و هر نوع پرده غفلت را از روى صفحه دل برطرف نموده و محیط دل را براى تجلى فطرت و توجه بخدا آماده مى‏سازند.و لذا افراد عاقل هنگام گرفتارى و هجوم شدائد و فشارها، خواه و ناخواه بیاد خدا افتاده و صمیمانه متوجه او میگردند.

انسان سرگرم لذائذ و غافل از خدا، بسان کودکى است که در اثر سرگرمى به بازى از پدر و مادر مهربان خود که در همه وجود او جا دارند غفلت میورزد، اما همینکه اتفاق بدى براى او رخ میدهد فورا بیاد آنها افتاده و از ایشان استمداد و کمک میجوید.

وقتى که بشر با زندگى مرفه روبرو شد، اشتغالات روزانه، او را از توجه بعالم دیگر و جهان معنوى بازمیدارد ولى ناگاه با بروز حادثه‏اى که آهنگ یکنواخت زندگى او را قطع کند و خود را در برابر آن عاجز و ناتوان یابد، واکنشى در روح او پدید مى‏آید که او را در صدد جستجوى جهانى برتر و نیروئى عظیم میاندازد، از این نظر هنگام هجوم بلا، طوفانى بودن دریا، احتمال سقوط هواپیما، و یا لحظه یاس و نومیدى از بهبودى در بیمارى تمام افراد بشر اعم از الهى و مادى بیاد خدا افتاده و از آن مقام عظیم استمداد مى‏طلبند، تو گوئى فشار رنج و بلا، زنگار قلوب را پاک کرده و حس خداجوئى این نداى فطرى را در دل آنها بیدار مینماید.

4 ـ تبلیغات پیگیر ممکن است از نمو و رشد آن بکاهد ولى نمیتواند آنرا ریشه کن سازد.

در میان ملل و اقوام جهان افرادى پیدا مى‏شوند که بر اثر ریاضتهائى میتوانند از نمو و رشد یک حس بکاهند، مثلا تمایلات جنسى یک نداى فطرى و باطنى است ولى تارکان دنیا و مرتاضان هند، با تحمل رنجها از قدرت این حس بقدرى میکاهند که کمتر بفکر این مسائل مى‏افتند اما همین افراد اگر در شرایط دیگرى قرار گیرند حس خفته آنان بیدار میشود و شروع بفعالیت مینماید.

بنابر این معناى فطرى بودن یک مسئله این نیست که در همه شرایط یکسان بوده و هیچ عاملى از قبیل محیط و تبلیغات در شدت و ضعف آن مؤثر نباشد بلکه باید گفت که عواملى مانند تبلیغات میتواند از رشد و نمو بسیارى از نداهاى درونى و فطرى بکاهد، ولى نمیتواند ریشه آنرا بسوزاند.