علمی فرهنگی

این وبلاگ در زمینه های اقتصادی،سیاسی،علمی،ادبی،روانشناسی،جامعه شناسی،اجتماعی،فرهنگی،تاریخ و دیگر مسایل که در جهان امروز جریان دارد کار میکند و امید دارد که بتواند این مسایل را به درستی برای دوستان خود به انجام برساند. و تشکر فراوان از شما عزیزان که ما را یاری میکنید.

درباره‌ی اهمیت فرستادن افکار درست
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢۱  کلمات کلیدی:

ده‌ها تمرین‌کننده‌ی محلی اخیراً بازداشت شدند. مایلم از هم‌تمرین‌کنندگان خود بخواهم تا آرامش داشته باشند و "سخنرانی-فا در کنفرانس فلوریدا، ایالات متحده آمریکا"ی معلم را در ۲۹ دسامبر، ۲۰۰۱ مطالعه کنند،

"بگذارید به شما بگویم، تمام آنهایی که باقی می‌مانند و این که می‌توانند دافا و مریدان دافا را مورد شکنجه و آزار قرار دهند، به علت خود شاگردان‌مان است. شاگردانی که فرستادن افکار درست را جدی نگرفته‌اند: شیطان در بُعدهایی که شما قرار است مسئولیت آن را به دوش بکشید و برای آن مسئول باشید از بین نرفته است. علت این است. بنابراین شما باید فرستادن افکار درست را جدی بگیرید. بدون توجه به اینکه فکر می‌کنید توانایی دارید یا نه، باید آن را انجام دهید. آنچه که از ذهن خودتان از بین می‌برید آنهایی هستند که در درون محدوده‌ی بدن خودتان تأثیری را دارا هستند؛ هم‌زمان، شما باید آن بیرونی‌ها را، که به طور مستقیم به بعدهایی که شما در آن هستید ارتباط دارند، از بین ببرید. اگر آنها را از بین نبرید، آنگاه نه تنها شما را شکنجه می‌کنند و مهارتان می‌کنند، بلکه شاگردان دیگر و مریدان دافای دیگر را نیز شکنجه می‌کنند. همان‌طور که می‌دانید، شکنجه‌ای که مریدان دافا در سرزمین چین از آن رنج می‌برند کاملاً شدید است، بنابراین هر شاگردی باید به‌درستی و به‌طور شفاف درک کند که مسئولیت او چیست و هنگامی که افکار درست می‌فرستد باید قادر باشد به‌طور واقعی ذهنش را آرام کند و به‌طور واقعی تأثیر افکار درست را تولید کند. بنابراین این چیزی بی‌نهایت حیاتی و بی‌نهایت مهم است."

من در رابطه با فرستادن افکار درست تجربه‌های زیادی دارم، که مایلم برخی از آنها را در اینجا به اشتراک بگذارم، با این امید که آنها بتوانند کمکی برای هم‌تمرین‌کنندگان باشند.

در طی سپتامبر ۲۰۰۵، هنگامی که در یک سایت تولید مطالب آشکارسازی حقیقت بودم، به شدت در هراس بودم، و قلبم به طور وحشتناکی در تپش بود. دائماً فکر می‌کردم که هر لحظه مقامات مرا بازداشت خواهند کرد. تمرین‌کنندگان دیگر پیشنهاد کردند که هر ساعت افکار درست بفرستم. در ابتدا، در هنگام فرستادن افکار درست به مدت ۱۵ دقیقه پاهایم دردی شدید داشتند، اما بزودی بهتر شدند، و یک ماه بعد وقتی که افکار درست می‌فرستادم پاهایم دیگر اذیت نمی‌شدند.

در یکم اکتبر، در ساعت ۶:۰۰ صبح افکار درست فرستادم و احساس کردم پر از انرژی و سبک هستم. نمی‌توانستم حرکت کنم یا هیچ وزنی را احساس کنم، و به هنگام متمرکز بودن بر فرستادن افکار درست تنها یک فکر داشتم. بسیار آرامش‌بخش بود. هنگامی که در ۶:۰۰ بعد از ظهر افکار درست می‌فرستادم، شیطانی شبیه به اژدها با گردنی باریک، پوستی سرخ و تاول‌هایی سفید را دیدم. هنگامی که اندیشیدم "از بین برده می‌شود"، اژدها مثل موجودات کوچک دیگری که سابقاً با آنها سر و کار داشتم ناپدید نشد. سپس به این فکر افتادم که اژدها را در دستم گذاشته و از توانایی‌های فوق طبیعی‌ام برای تبدیل کردن آن به آب استفاده کنم. بلافاصله پس از ظاهر شدن این فکر، دست من بر روی گردنش بود، اما به اندازه‌ی کافی مواظب نبودم و آن بازویم را گاز گرفت. به سرعت به معلم اندیشیدم و از معلم درخواست یاری کردم. به محض اینکه این فکر ظاهر شد، محافظان بسیاری با سلاح‌های فا و فرشته‌ی کوچکی با دو بال در پشتش به ما ملحق گشتند. سپس ناگهان شمشیری را در دستم یافتم. با شمشیر به سمت اژدها حمله بردم و با کمک محافظان، اژدها را بلافاصله از بین بردیم.

پس از آنکه محافظان رفتند، پی بردم که بازویی که توسط اژدها گاز گرفته شده بود در حال چرک کردن بود. پیش از آنکه بتوانم به چیزی فکر کنم، انرژیِ معلم از پشت من به سوی بازویم آمد، و بازویم همانند یشم سفید شفاف و درخشان شد. زخم رفته بود. پس از سی دقیقه از مدیتیشن بیرون آمدم، و در آن لحظه، ترس شدیدی که داشتم رفته بود. احساس آرام بودن و شادی می‌کردم و در هر آنچه که انجام می‌دادم مؤثرتر و کاراتر بودم. فهمیدم که فشار و ترسی که تجربه می‌کردم از آن اژدهای شیطانی می‌آمد، و تنها با فرستادن افکار درست برای از بین بردن اژدها این مشکل می‌توانست حل گردد.

به تمام تمرین‌کنندگان پیشنهاد می‌کنم که بدون توجه به این که چگونه مشغول هستید، یا چگونه فرستادن افکار درست برایتان همراه با ناراحتی است، لطفاً آن را جدی بگیرید. همچنین، از هم‌تمرین‌کنندگان بپرسید که آیا فرستادن افکار درست را جدی گرفته‌اند. بیایید به منظور جلوگیری از زیان‌ها و خسارات در طی اصلاح فا باهم عمل کنیم.

تمام تمرین‌کنندگان باید از خودشان شروع کنند و نسبت به فا و موجودات ذی‌شعورشان مسئول باشند. ما نیاز داریم سه کار را به‌خوبی انجام دهیم و مأموریت‌هایمان را بهتر به انجام برسانیم. فرستادن افکار درست را چقدر خوب انجام داده‌ایم؟ آیا آنچه که معلم از ما انجامش را خواست انجام داده‌ایم؟

از فردی پرخاشگر و نامهربان به یک تمرین‌کننده‌ی مهربان فالون دافا تغییر یافتم:

(Minghui.org) من ۶۹ سال دارم و یک تمرین‌کننده قدیمی فالون دافا از استان لیائونینگ هستم. از مارس ۱۹۹۶ فالون دافا را تمرین می‌کنم. به‌عنوان یک تمرین‌کننده، همواره توانسته‌ام محافظت و کمک استاد را احساس کنم. استاد مرا در تزکیه راهنمایی می‌کنند، بنابراین می‌توانم به‌طور پیوسته افکارم را اصلاح کرده و وابستگی‌هایم را رها کنم.

آشتی کردن با اعضای خانواده به‌منظور نجات موجودات ذی‌شعور

قبل از کسب فا، به‎اصطلاح "زنی خشن"، متکبر و پرخاشگر بودم. درنتیجه اغلب با بستگان و اعضای خانواده‌ام دعوا می‌کردم و مشکلات جسمی زیادی داشتم. خصوصاً رابطه‌ام با خانواده برادرشوهرم بد بود. ما به‌ندرت با هم صحبت می‌کردیم.

در نوامبر سال ۱۹۹۹ فا را کسب کرده ‌بودم و در آن زمان مادرشوهرم بیمار و بستری بود. من تنها کسی بودم که از او مراقبت می‌کردم و تنها کسی بودم که رغبت می‌کردم لباس‌های چرک و آلوده به مدفوع و ادرارش را بشویم. او در اوت ۲۰۰۸ درگذشت. خانواده‌ام هزینه مراسم تشییع و تدفین وی را پرداخت کرد. برادرشوهرم هنوز نمی‌خواست با ما رابطه داشته باشد.

شوهرم به من گفت: "آیا با برادر بزرگترم کاملاً قطع رابطه ‌کنیم؟" پاسخ دادم: "تصمیم با توست. نمی‌خواهم در این موضوع دخالتی کنم." در آن زمان احساس می‌کردم که این بهترین کاری بود که می‌توانم انجام دهم. یک روز درحال خواندن جوآن فالون  بودم، استاد بیان کردند:

"این روزها، مردم این‌گونه هستند- هر وقت با مشکلی مواجه می‌شوند اولین کاری که می‌کنند این است که حتی اگر مقصر هم باشند از زیر مسئولیت شانه خالی کنند."

متوجه شدم کار نادرستی است که شوهرم را وارد این تضاد‌ها کنم. بعد از مطالعه فا درباره روابط کارمایی، این درک بیشتر برایم روشن شد. باید بدرفتاری‌هایی را که درگذشته با برادرشوهرم داشتم، جبران می‌کردم. برای بهبود روابط دست به‌کار شدم و سعی کردم ازطریق صحبت با دوستان و بستگانش ناراحتی‌ها را رفع کنم، اما فایده‌ای نداشت. متعجب بودم: چه کار اشتباهی انجام داده‌ام؟

بعد از مطالعه‌ی بیشتر فا متوجه اشتباهم شدم– من به بیرون نگاه می‌کردم و برای حل این مسئله به‌دنبال کمک افراد دیگر بودم. به درون نگاه نمی‌کردم. علت بسیاری از دعواها من بودم. قبل از کسب فا، فردی مغرور و خودخواه بودم. برادرشوهرم از تغییرات من آگاه نبود. استاد در "سفر به شمال آمریکا برای آموزش فا" بیان کردند:

"بنابراین مسئولیت‌های مریدان دافا فقط به‌‌خاطر کمال شخصی نیست، بلکه نجات دادن موجودات ذی‌شعور درحالی‌که به فا اعتبار می‌بخشید است- آن مأموریت تاریخی مرید دافاست، و این دلیل آن است که چرا مریدان دافا به‌راستی باشکوه و عالی هستند."

تمرین‌کنندگان نباید دشمن داشته باشند. ما باید مأموریت‌های‌مان را به‌انجام برسانیم. تصمیم گرفتم از خانواده برادرشوهرم عذرخواهی کنم. شوهرم گفت: "این بی‌انصافی درحق توست." به او گفتم که می‌خواهم بستگانش را نجات دهم.

بعد از این تصمیم، یک روز دختر برادرشوهرم از جنوب با ما تماس گرفت. از ما دعوت کرد که چند روزی را با خانواده‌اش بگذارانیم. شوهرم نگران بود که شاید من نخواهم بروم، بنابراین بلافاصله جواب مثبت نداد. به او گفتم: "بیا برویم. این فرصتی برای من است تا درباره فالون دافا به آنها بگویم. بیا این کار را باهم انجام دهیم." او با خوشحالی موافقت کرد.

به‌هنگام صرف شام، دختر برادرشوهرم به من گفت: "زن عمو، خیلی خوشحالم از اینکه شما را اینجا می‌بینم. بیش از ۳۰ سال است که همدیگر را ندیده بودیم. در آن روزها شما خیلی مغرور بودید." (بیش از ۳۰ سال پیش که آنها ازدواج کرده بودند، برای دیدار به خانه ما آمدند، اما من از صحبت ‌کردن با آنها خودداری کردم). فوراً به‌خاطر بی‌ادبی‌‌ام در آن زمان عذرخواهی کردم و گفتم: "بعد از شروع تمرین دافا، متوجه رفتار اشتباهم شدم. پیش از این بی‌ملاحظه و خودخواه بودم."

دختر برادرشوهرم شگفت‌زده شد و گفت: "وای. زن‌عمو از ما که از نسلی جوان‌تر هستیم، عذرخواهی کرد. خیلی تحت تأثیر قرار گرفتیم." سپس همه چیز درباره دافا را به‌ آنها گفتم. آنها شاهد بهبود وضعیت جسمی و ذهنی‌ام بودند و فهمیدند که چرا باید از ح.ک.چ (حزب کمونیست چین) و سازمان‌های وابسته‌ به آن خارج شوند. همچنین سرشت نیک‌خواه دافا را احساس کردند. همه در مهمانی شام از ح.ک.چ و سازمان‌های وابسته به آن خارج شدند. دختر دوم برادرشوهرم تصمیم گرفت که تمرین فالون دافا را شروع کند.

زمانی که به خانه بازگشتم، از خانواده برادرشوهرم عذرخواهی کردم و حقیقت دافا و آزار و شکنجه را برای آنها روشن کردم. آن یک اتفاق غافلگیر‌کننده و خوشایند برای آنها بود. کل خانواده از سازمان‌های وابسته به ح.ک.چ خارج شدند. خواهرشوهرم نیز به خانواده برادران و خواهرانش کمک کرد تا از ح.ک.چ خارج شوند.

در سال ۲۰۰۶، در جشنواره نیمه پاییز بود که اعضای خانواده بزرگ شوهرم که تعدادمان ۲۴ نفر می‌شد، همگی برای اولین بار در این ۴۰ سال بعد از ازدواجم، گردهم جمع شدیم. درست شبیه چیزی که استاد در هنگ ‌یین ۲، "سر و سامان دادن ویرانی بزرگ" بیان کردند:

"چه تعداد از امور آشفته در این دنیای بشری،
سپاسگزاری و رنجش بارها و بارها تجربه شدند
قلب‌های شریر با کارمای عظیم محکوم به‌فنا هستند‌
دافا هر چیزی را از اصل و ریشه سر و سامان می‌دهد."

در روند حل‌کردن اختلافات خانوادگی، آنچه را که استاد در جوآن فالون بیان کردند، تجربه کردم:

"عمل تزکیه بستگی به تلاش خود فرد دارد، درحالی‌که گونگ به استاد شخص مربوط است- اگر آن آرزو را داشته باشید کافی است. این استاد است که درواقع این کار را انجام می‌دهد، درحالی‌که شما به هیچ طریقی نمی‌توانید، از پس این کار برآیید."

نجات موجودات ذی‌شعور با مهربانی

من یک پزشک طب سنتی چین و نائب‌رئیس اداره‌مان هستم. همواره در محل کارم درحال روشنگری حقیقت و اعتباربخشی به دافا بوده‌ام. بعضی از بیماران در آغاز نمی‌خواستند به حقیقت گوش دهند.

یک‌بار بیماری را به من ارجاع دادند. او شهردار شهرک بود و از دیابت رنج می‌برد. انسولین تزریق می‌کرد و می‌خواست طب سنتی چین را امتحان کند. معاینه کاملی انجام دادم و مقداری دارو برایش تجویز کردم. سپس از او خواستم این جملات را تکرار کند: "فالون دافا خوب است. حقیقت- نیک‌خواهی- بردباری خوب است."

قبل از اینکه بتوانم دلیل این کار را برای او توضیح دهم، از کوره دررفت. جلوی همه سرم فریاد کشید: "درباره این‌ قبیل چیزها با من صحبت نکن. من به هیچ چیز باور ندارم. فقط به کمونیست باور دارم." با حالتی بی‌هدف که نمی‌دانست چه کار کند، بلند شد. به ‌آرامی به چشم‌هایش نگاه کردم و افکار درست فرستادم. عصبانی یا ناراحت نبودم. او فوراً فریادزدن را متوقف و آنجا را ترک کرد.

از خودم پرسیدم که چه اشتباهی مرتکب شده‌ام و متوجه شدم که خیلی عجول بودم و مقام سیاسی و افکارش را درنظر نگرفته بودم. وقتی برای دومین معاینه برگشت، با شرمندگی به من نگاه کرد، نگران بود که ممکن است بعد از ملاقات آخرش، با او به‌خوبی رفتار نکنم. به‌طور معمولی با او رفتار کردم، گویا هیچ اتفاقی نیفتاده است. ازآنجاکه بیماران دیگری اطراف‌مان بودند، دیگر هیچ‌چیز درباره دافا نگفتم.

در طی سومین ملاقات از او پرسیدم: "چه چیزی برایت مهم‌تر است: زندگی و وجدانت یا حزب کمونیست؟ آیا حزب کمونیست می‌تواند به تو سلامتی ببخشد؟ حقیقت- نیک‌خواهی- بردباری ارزش‌های جهانی‌ هستند. اگر مخالف آنها باشی، آیا می‌توانی فرد خوبی درنظر گرفته شوی؟" او گفت، "می‌دانم. نظام سیاسی کمونیستی چین خیلی فاسد است. بسیاری از مقامات روستا اعضای باند تبهکاران هستند که مقام‌شان را با پول خریده‌اند."

با او درباره حقیقت فالون گونگ و اینکه چرا باید از ح.ک.چ خارج شود، صحبت کردم. او درک کرد و تصمیم گرفت از ح.ک.چ خارج شود. همچنین جملات "فالون دافا خوب است. حقیقت- نیک‌خواهی- بردباری خوب است" را تکرار کرد. بعد از مدتی، وضعیت سلامتی‌اش بهبود یافت و دیگر نیازی به تزریق انسولین نداشت.

درست مانند آنچه که استاد در هنگ ‌ یین ۲، "فا کیهان را اصلاح می‌کند" بیان کردند:

"با فرارسیدن بهار، نیک‌خواهی می‌تواند آسمان و زمین را هماهنگ کند، 
افکار درست می‌تواند مردم این دنیا را نجات ‌دهد."

یکی از مقامات که در فرمانداری شهر کار می‌کرد به این کیلینیک آمد. بعد از اینکه حقیقت را برایش روشن کردم، از ح.ک.چ خارج شد. هر زمان به کیلینیک‌مان می‌آمد، با صدای بلند به من می‌گفت: "فالون دافا خوب است. کانگ‌پینگ (اسم مستعاری که برای لغو عضویتش در ح.ک.چ، به او داده بودم) اینجاست." برخی از بیماران کف دست‌شان را روی هم قرار می‌دهند و به من ادای احترام می‌کنند. می‌دانم که آنها به‌خاطر نجات زندگی‌شان، درحال ابراز قدردانی‌شان به استاد و دافا هستند.

استفاده از افکار درست برای غلبه بر کارمای بیماری

در ۱۷ اکتبر ۲۰۱۲، حدود ساعت ۳:۳۰ نیمه‌شب ناگهان از خواب بیدار شدم. شدیداً عرق کرده بودم و قلبم به‌سرعت می‌تپید. احساس تهوع داشتم و می‌خواستم بالا بیاورم و به توالت رفتم. اولین فکرم این بود که این سختی، توهمی است که نیروهای کهن ایجاد کرده‌اند.

از استاد کمک خواستم و نظم و ترتیبات نیروهای کهن را در افکارم نفی کردم. شروع کردم مدیتیشن نشسته را انجام دهم. بعد از حدود ۴۵ دقیقه تمرین، علائم تهوع، اسهال و عرق کردن ناپدید شدند، اما قلبم هنوز تند می‌زد و نمی‌توانستم چهار تمرین اول را انجام دهم.

بنابراین در حالت لوتوس کامل (پاها به حالت ضربدر بر روی یکدیگر) نشستم و با دستان به‌هم فشرده‌، به ‌درون نگاه کردم.

بسیاری از وابستگی‌های بشری‌ام را پیدا کردم: خودنمایی، شوق و اشتیاق بیش‌از‌حد، ستیزه‌جویی و فکرکردن به اینکه بهتر از دیگران هستم. فقط روی یک فکر تمرکز کردم: هیچ کدام از این وابستگی‌ها به من تعلق ندارند. آنها را نمی‌خواهم. شروع به فرستادن افکار درست کردم. در ابتدا، با خودم گفتم: "من شاگرد استاد هستم. فقط از نظم و ترتیبات استاد پیروی می‌کنم. هیچ نظم و ترتیب دیگری (نیروهای کهن) را نمی‌پذیرم و از آنها پیروی نمی‌کنم." سپس شروع به از بین بردن وابستگی‌ها و عقاید و تصورات بشری‌ام کردم. این کار حدود ۲ ساعت، یعنی تا ساعت ۶ صبح به‌طول انجامید و در آن زمان همه علائم بیماری‌ام ناپدید شدند.

در مسیر رفتن به محل کار، درباره آنچه صبح اتفاق افتاده بود، بیشتر فکر کردم. سپس به‌خاطر آوردم که در سال ۱۹۹۸، به بهانه بیماری قلبی، از شغل قبلی‌ام بازنشسته شده بودم، هرچند چنین بیماری‌ای نداشتم. متوجه شدم که دروغم در آن زمان، ماده‌ای را در بعدی دیگر شکل داده بود.

کاری که انجام دادم درست نبود. نیروهای کهن از شکافم استفاده کردند. افکار درست فرستادم تا این ماده بد را از بین ببرم و نظم و ترتیبات نیروهای کهن را نفی کنم. به‌سرعت بر این سختی غلبه کردم.

آن شب خواب دیدم که گم شده بودم و در مکان بسیار تاریکی خود را یافتم. مطمئن نبودم کجا باید بروم و شروع به دویدن کردم. سپس فرمول اصلاح فا به ذهنم آمد. با صدای بلند شروع به خواندن فرمول اصلاح فا کردم. هر بار فرمول اصلاح فا را می‌خواندم، شبیه رعد و برقی بود که تاریکی را می‌شکافت.

سپس عبارات "فالون دافا خوب است. حقیقت- نیک‌خواهی- بردباری خوب است" را با صدای بلند خواندم. آن مکان درخشان‌تر‌ و درخشان‌تر شد. درنهایت، مانند روز روشن شد و من بیدار شدم.

فهمیدم که استاد دوباره مرا از جهنم نجات دادند. می‌خواهم دوباره از استاد تشکر کنم. استاد در هنگ ‌ یین ۲، در "پیوند مرید و استاد" بیان کردند:

"هیچ رابطه احساسی بین استاد و مرید وجود ندارد
رحمت بودا آسمان و زمین را ازنو شکل می‌دهد
زمانی که مریدان افکار درست فراوانی دارند، استاد این قدرت را دارند که وضعیت را به‌حالت قبل برگردانند."

به‌طور خلاصه باید بگویم که با افکار درست، باور به معلم و فا و نگاه به درون از این سختی عبور کردم. تزکیه به تلاش‌های خودمان مربوط است، درحالی‌که تبدیل گونگ توسط استاد انجام می‌شود. معلم در بعدهای دیگر، چیزهای زیادی را برای من تحمل کردند. مایلم قطعه زیر از "آموزش فا در شهر لس‌آنجلس" را با همه به‌اشتراک بگذارم:

"آنچه برای یک تزکیه‌کننده مهم است افکار درست است. وقتی که افکار درست قوی دارید، قادرید در برابر هر چیزی مقاومت کنید و هر کاری بکنید. زیرا شما یک تزکیه‌کننده هستید: کسی که در یک راه خدایی است و کسی است که توسط عوامل مردم عادی یا اصول سطح پایین کنترل نمی‌شود."

مردم خوبی دافا را در رفتار تمرین‌کنندگان می‌بینند

(Minghui.org) طی سال‌های گذشته که فا را مطالعه می‌کردم، این توانایی را به‌دست آوردم که تزکیه را در کارهای روزمره‌ام ذوب کنم. این کار برایم مانند نفس‌کشیدن عادی است. وقتی با مشکلاتی مواجه می‌شوم، حتی اگر بیدرنگ اصول فا را به‌خاطر نیا‌ورم، قبل از اینکه آن واقعه به انتها برسد، متوجه می‌شوم که کجا کوتاهی کردم. وقتی از الزامات فا پیروی می‌کنیم مقابله با اکثر مشکلات آسان‌تر می‌شود.

گاهی اوقات این احساس را دارم که «پس از عبور از سایه‌ی درختان بید، غنچه‌ی گل‌ها، محلی که سرم را روی آن بگذارم!» و همان‌طور که از الزامات فا پیروی می‌کنم، بیش‌تر و بیش‌تر به اصول فا روشن‌بین می‌شوم.

همکاران سابق و خانواده‌های‌شان مرا به‌خاطر می‌آوردند

چندروز قبل خبر‌های خوبی از مادرزنم شنیدم. او به‌دیدار دو همسایه قدیمی من رفته بود. آنها شخصاً مرا نمی‌شناختند، اما من در همان جایی که همسران‌شان شاغل بودند مشغول به‌کار بودم. آنها وقتی متوجه شدند وی مادر‌زنم است خوشحال شدند. آنها به‌او گفتند که اگرچه شغلم را به‌خاطر آزار و شکنجه فالون گونگ از دست دادم، اما تمام کارکنان آنجا مرا فردی بسیار خوب می‌پندارند و احترام می‌گذارند.

مادر‌زنم نیز تمرین‌کننده فالون گونگ است، بنابراین او حقیقت فالون گونگ را برای آنها توضیح داد. به‌من گفت: «با‌وجود اینکه سالیان بسیاری است که در این محل کار نمی‌کنی. بهرحال خانواده‌ی همکارانت هنوز خوبی‌هایت را به‌خاطر دارند. به‌نظر می‌رسد که آن‌زمان برخورد بسیار خوبی داشته‌ای.»

پدرم بیشتر حمایتم می‌کرد

سال گذشته هنگام پارک ماشینم، به‌طور اتفاقی به ماشینی زدم. اگرچه محل تصادف روی ماشینم به‌طور واضح دیده نمی‌شد، اما روی بدنه ماشین دیگر محل تصادف مشخص بود. نزد نگهبان پارکینگ رفتم تا شماره تلفن مالک خودرو را پیدا کنم. با او تماس گرفتم و پس از گفتگو درباره خسارتی که وارد شده بود سرانجام ۲۰۰ یوان به او پرداخت کردم.

مدتی طولانی پس از وقوع این حادثه، مالک خودرو به‌پدرم گفته بود: «پسر شما مرد بزرگی است. افراد دیگر پس از تصادف با ماشینی اگر کسی آنها را نبیند، محل تصادف را ترک می‌کنند. اما پسرتان دوساعت وقتش را صرف یافتن مالک ماشین کرد.» پدرم همیشه در مقابل فالون گونگ بی‌طرف بود. اگرچه، پس از آگاهی به جریان این حادثه، متوجه صداقت و مهربانی تزکیه‌کنندگان شده بود و از فالون گونگ بیشتر حمایت می‌کرد.

روشنگری حقیقت در یک سفر تجاری

در سفری تجاری با گروهی از جوانان همسفر بودم، در جریان این سفر طولانی، با آنها درباره مباحث بسیاری از جمله قرار ملاقات گذاشتن با جنس مخالف تا روابط اجتماعی گفتگو کردم. به صحبت‌های آنها گوش دادم، خود را به‌جای آنها گذاشتم و براساس درکم از حقیقت- نیک‌خواهی- بردباری پیشنهاداتی به‌آنها ارائه دادم که خیلی تحت‌تأثیر قرار گرفتند.

دو تن از همسفران نزد من آمدند و گفتند که صحبت‌هایمان در طی سفر، ارزشمندترین تجربیات را برای‌شان داشته است. همیشه سعی می‌کردند در حمل جامه‌دانم به‌من کمک کنند. اخیراً، یک‌به‌یک آنها را دیدم، کمک کردم که از (ح‌ک‌چ) و تشکیلات مربوط به‌آن خارج شوند. گذشته از این، هنوز موفق به‌دیدار آن دوتن نشدم، به‌محض دیدار بقیه‌ی هم‌سفران درباره حزب با آنها صحبت کردم و از ح‌ک‌چ خارج شدند.

بیاموزیم که در مقابل دیگران باملاحظه‌تر باشیم

معمولاً اگر رفتاری نامناسب از دیگران می‌دیدم انتقاد می‌کردم. این مسئله ناشی از ذهنیت پنهان خود‌نمایی‌ام بود. گاهی اوقات خوشحال نبودم، زیرا دیگران مزاحم‌ من می‌شدند که آن‌ نیز به‌دلیل خودخواهی‌ام بود. پس از آن نیز متوجه شدم که اشتباهات بسیاری انجام داده‌ام. اما درباره خودم کاملاً صبور بودم.

تصمیم گرفتم که بیشتر رعایت دیگران را بکنم. وقتی که متوجه اشتباهات آنها می‌شدم، با خود می‌گفتم که او باید دلیل بخصوصی برای این رفتارش داشته باشد. یا باخود می‌گفتم: «برایش درک آن مسئله آسان نیست.» گاهی اوقات هنوز از تمرین‌کنندگان دیگر یا از اعضای خانواده‌ام شاکی بودم، زیرا کار‌هایی را که دوست نداشتم انجام می‌دادند. در واقع این عکس‌العمل نیز بازتاب افکار و احساسات بشریم بود.

مسئولیت در برابر فا

من مرکز کوچکی را برای تولید مطالب روشنگری حقیقت اداره می‌کنم. غالب اوقاتتمرین‌کنندگان برای هزینه آن پول اهدا می‌کردند. من در تهیه‌ی مطالب برای بیش از بیست تمرین‌کننده مشکلی ازنظر مادی نداشتم. بهرحال، تمرین‌کنندگان دیگر برای اهدای پول پافشاری می‌کردند. به‌خود یادآوری می‌کردم که حساب پول‌های اهدایی را داشته باشم و اشتباهی نکنم.

پول خودم را صرف خرید لوازم الکترونیکی، هم برای پروژه‌های دافا و هم برای خودم می‌کردم. چون تعدادی از کاغذ‌های چاپ را برای خودم نیز استفاده می‌کردم، بنابراین پول آن را پرداخت می‌کردم. نمی‌توانم پولی را که تمرین‌کنندگان برای نجات موجودات ذی‌شعور اهدا می‌کنند، برای خودم خرج کنم. همیشه بهترین ابزار چاپ را می‌خرم. اما بودجه‌ام را به‌خوبی کنترل می‌کنم. بیهوده چیزی را تلف نمی‌کنم. تعداد ۵۰۰ کپی فلایر رنگی کمتر از ۴۰ یوان هزینه دارد. حروف به‌طور واضح چاپ شده و رنگ‌ها روشن و زنده هستند. مردم همگی از کیفیت فلایر‌ها راضی هستند.

من ‌دنبال جزئیات نیستم. گاهی فراموش میکنم هزینه‌هایی را که صرف خرید وسایل موردنیاز می‌کنم، از پول‌های اهدایی بردارم. گاهی اگر قیمت وسایل زیاد نباشد از پول خودم خرج می‌کنم. تمرین‌کنندگان همیشه می‌پرسند: «چرا پولی را که هزینه می‌کنی، برنمی‌داری؟ همیشه از پول خودت خرج نکن.» به‌آنها می‌گفتم: «هزینه‌اش زیاد نمی‌شود، در واقع هنوز پول اهدایی زیادی باقی‌مانده است.» آنها گفتند که ۲۰۰۰ یوانی که اهدا کرده‌اند تقریباً یک‌سال دوام آورده است، درحالیکه تمرین‌کننده‌ای که قبلاً مسؤل چاپ این محل بود، پول بیشتری برای تدارکات آن در مقایسه با من هزینه می‌کرد.

فکر می‌کنم که آن تمرین‌کننده احتمالاً به‌اندازه‌ی من با وسایل الکتریکی آشنا نبود، بنابراین نمی‌توانست طرحی مقرون به‌صرفه را انتخاب کند. پول اهدایی را در کشویی جدا از پول‌های دیگر در محل کارم گذاشتم و آن را قفل کردم. همیشه با پول‌ خودم خرید می‌کردم، سپس از پول اهدایی بابت آن برمی‌داشتم.

همچنین آموختم که به برخی از درخواست‌های تمرین‌کنندگان جواب منفی بدهم. بسیاری از تمرین‌کنندگان می‌خواستند مقالات بخصوصی از روشنگری حقیقت را تکثیر کنم. در ابتدا، اعتقادی به‌انجام درخواست‌های آنها نداشتم. سپس فکر کردم، باید مسؤل فا باشم بجای اینکه نظرات خود را در آن اعمال کنم. مقالات فا را در مینگهویی بازبینی کردم. فقط مقالاتی را که در مینگهویی منتشر شده بود چاپ کردم و تقاضا برای چاپ دیگر مقالات را رد کردم.

برخی از تمرین‌کنندگان یک دی‌وی‌دی اصلی از گروه کُر شن‌یون فرستادند و همین‌طور جعبه‌های دی‌وی‌دی بسیاری برای تکثیر دادند. از من خواستند که آنها را کپی کنم. برای این اجرای کر در مینگهویی جستجو کردم. تعداد بسیار کمی از تمرین‌کنندگان به‌آن اشاره کرده بودند. مطمئن نبودم که چه‌کاری درست است، بنابراین به‌درخواست آنها جواب رد دادم. ترجیح دادم که وقتم را صرف تکثیر دی‌وی‌دی‌های شن‌یون و نُه‌شرح و تفسیر درباره حزب کمونیست کنم.

اگرچه تکثیر چند ده دی‌وی‌دی زحمت زیادی نداشت، درحالی‌که تمرین‌کنندگان تلاش بسیاری برای توزیع آن می‌کردند. اما کار درستی نبود که چیزی را تهیه کنم و در اختیارشان بگذارم که کمکی به‌نجات موجودات ذی‌شعور نمی‌کرد.

دیگر از سختی نمی‌ترسم

همیشه فکر می‌کردم که اگر کوشا نباشم، نیرو‌های کهن از شکاف‌های ما استفاده می‌کنند که باعث کارمای بیماری یا مشکلات دیگر می‌شوند. اخیراً متوجه شدم که این درک صحیحی از فا نیست. از سختی‌ها و مشکلات می‌ترسیدم که این خود نوعی ترس و وابستگی است که می‌بایست از آن رها شوم. در تزکیه، تمرین‌کنندگان با سختی‌هایی مواجه می‌شوند. ما باید با دشواری‌ها، با ذهنی آرام رو‌به‌رو شویم. ما نه به‌دنبال سختی و مشقت هستیم، نه از مقابله با آنها اجتناب می‌کنیم.

از آنجایی که تزکیه‌کننده هستیم، در حقیقت سختی‌ها، وابستگی‌های مشخص ما را هدف قرار می‌دهند. وقتی که از آن وابستگی رها شویم، سختی‌ها نیز از بین می‌روند. مدت‌ها است که دیگر از سختی‌ها نمی‌ترسم. تمرکزم بر این است که در چه شرایطی می‌توانم پیشرفت کنم. تحمل مشقت‌ها دیگر برایم دشوار نیست. پس از گذراندن سختی‌ها با موفقیت، به‌احساس دلپذیری از تعالی می‌رسم.

آنچه که گفته شد درک اخیر من بوده است که تشویقم می‌کرد، پیشرفتم را در این زمینه ببینم، اما همچنین کاستی‌هایم را نیز می‌بینم، از جمله تنبلی. لطفاً اگر مطلبی نامناسب بیان شده است تصحیح بفرمایید.

پایان دادن به بی‌خانمانی:

(Mnghu.org) این مسئله مرا عمیقاً تکان داد و ممکن است به‌عنوان درسی برای دیگران هم مفید واقع شود.

یک شب زمانی‌که من و تمرین‌کننده دیگری مطالب روشنگری حقیقت را در حومه شهر توزیع میکردیم، شخصی گزارش ما را به پلیس داد و آن تمرین‌کننده به‌طور غیرقانونی بازداشت شد. من موفق به فرار شدم، اما در منطقه کوهستانی گم شدم. صبح روز بعد بود که بلند شدم و به شهر بازگشتم. مرتب افکار درست می‌فرستادم. بعداً شنیدم که وقتی پلیس از آن تمرین‌کننده راجع ‌به من پرس‌‌و‌جو کرده بود، او گفته بود که مرا نمیشناسد و ماجرا این بود.

دو ماه بعد، مأموران پلیس به‌طور ناگهانی به خانه یکی از اقوامم رفتند و از آنها جویای محل زندگی‌ام شدند. آنان نیز به پلیس گفتند که از من اطلاعی ندارند. مأموران همچنین به خانه یکی دیگر از بستگانم هم رفتند و از آنها نیز درباره محل زندگی‌ام پرس‌و‌جو کردند.

احساس ‌می‌کردم که مشکلی درحال وقوع است و از لحاظ جسمی احساس خوبی نداشتم. گاهی اوقات نیز می‌ترسیدم و تصور می‌کردم که هر لحظه مأموران پلیس به خانه‌ام هجوم می‌آورند. به درون نگاه کردم تا نقایص و شکاف‌هایم را پیدا کنم: "چرا اکنون، یعنی دو ماه پس از آن رویداد، مأموران پلیس درجستجوی من هستند؟ چه شکاف و کاستی‌هایی دارم؟"

کاستیهایم را یافتم: بااینکه از خطر جسته و خانه را ترک نکرده بودم، در قلبم ثابت‌قدم نبودم. احساس  می‌کردم که با دشمنی توانمند و هولناک مواجهم. شبانه‌روز افکار درست می‌فرستادم و با لباس و آماده می‌خوابیدم. بسیار بسیار کم می‌خوابیدم و گاهی اوقات برای بیش از یک ساعت افکار درست می‌فرستادم! دو ماه گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد. کم‌کم آرام و آسوده شدم و احساس می‌کردم که بسیار خوش‌شانس هستم. آیا درحال تأیید نیروهای کهن نبودم؟ علاوه‌براین، افکار درستم صرفاً برای ازبین بردن شیطان نبود، بلکه تمایل خودخواهانه‌ای نیز در آن بود تا مرا از بازداشت شدن محافظت کند. زمانی که افکارم آنقدر ناپاک بودند، چگونه نیروهای کهن می‌توانستند مرا رها کنند؟

به هم‌تمرین‌کنندگان گفتم که چه اتفاقی افتاده و از آنها پرسیدم که آیا باید از خانه‌ام دور شوم یا نه. برخی گفتند: "اگر می‌ترسی، باید خانه را ترک کنی تا در محیط متفاوتی خودت را جمع‌‌وجور کنی. اگر هیچ ترسی نداری، پس باید در خانه بمانی و فا را مطالعه کنی و افکار درست بفرستی. وقتی مریدان دافا به استانداردهای فا برسند، هیچ کسی جرئت نمی‌کند به آنها دست بزند."

سایرین گفتند: "اگر اکنون خانه را ترک نکنی، هر لحظه ممکن است پلیس بیاید. نباید منتظر باشی تا تحت آزار و شکنجه قرار بگیری." بعدها متوجه شدم اینکه چگونه با این وضعیت مواجه شوم به میزان قوی بودن افکار درستم بستگی دارد. اگر افکار درستم قوی باشند، تنها یک فکر برای ‍دور کردن تمام نظم و ترتیب‌‌های نیروهای کهن کافی است! اما این مطلب را در آن موقع درک نکردم، درعوض در درونم بیشتر احساس اضطراب کردم.

در آن زمان احساس می‌کردم تعداد بیشتر و بیشتری از عوامل شیطانی در بعدهای دیگر وجود داشتند و دیگر زیاد نمی‌توانستم به آن وضعیت ادامه دهم. درنهایت تصمیم گرفتم خانه را ترک کنم. برخی از هم‌تمرین‌کنندگان گفتند: "منطقه‌‌مان را ترک نکن. نباید این محیط را از دست بدهی." (در واقع با رفتنم، از قبل به دام نیروهای کهن افتاده بودم. این چیزی بود که بعدها متوجه شدم.)

بعد از اینکه خانه را ترک کردم، بسیار درمانده و تیره‌روز بودم. من و پسرم ارتباط بسیار نزدیکی داریم. زمانی که به‌مدت دو سال مرا به اردوگاه کار اجباری فرستادند، او خیلی کوچک بود. اکنون دوباره او را ترک کرده بودم. او گفت: "مادر، می‌توانی بروی. من مشکلی ندارم. استاد را دارم که با من است."

زمانی که مانند بی‌‍‌خانمان‌ها زندگی می‌کردم، بسیاری از وابستگی‍‌ها، از جمله احساس و عاطفه به خانواده را رها کردم. زمان زیادی را صرف مطالعه فا و فرستادن افکار درست می‌‌کردم. فکر می‌کردم: مجبور به ترک خانه شدم تا بتوانم افراد بیشتری را نجات دهم. باید حقیقت را برای مردم روشن کنم، پس هر روز برای توزیع مطالب روشنگری حقیقت بیرون می‌رفتم.

اما در آن دوره زمانی، هنوزهم دردرونم احساس پوچی می‌کردم. احساس تنهایی و درماندگی. احساس تنهایی و بی‌کسی در قلبم بسیار شدید بود و گاهی اوقات نیز می‌ترسیدم.

نیروهای کهن نهایت تلاششان را انجام می‌دهند تا ما را آزمایش کنند. اگر در آزمون موفق شوید، شما را تأیید می‌کنند، درغیر این صورت سعی می‌کنند تا شما را از بین ببرند. یک روز با خودم فکر کردم: "آیا با ترک خانه در مسیر درست قدم برداشتم؟ آیا نظم و ترتیب استاد را دنبال کردم؟ اگر نه، چه کاری باید انجام دهم." روشن‌تر به این موضوع اندیشیدم: "استاد اجازه نمی‌دهند که یک مرید دافا بی‌خانمان شود. استاد هرگز چنین چیزی را به‌عنوان یکی از اصول فا به ما آموزش نداده‌اند." به‌محض اینکه تصمیم گرفتم به خانه بروم، ناگهان احساس آرامش کردم. از استاد خواستم تا با اشاره‌ای به من نشان دهند که آیا تصمیم درستی گرفته‌ام یا نه. با این حال، اشاره‌ای که در رویا دریافت کردم، این بود: "کمی دیگر صبر کن."

چند روز بعد، دوباره از استاد خواستم تا به من اشاره‌ای کنند. اشاره این بود: "کمی بیشتر صبر کن" برای چه چیزی باید صبر می‌کردم؟ به درون نگاه کردم و متوجه شدم: افکار درستم هنوز قوی نبودند و سطح فکرم هنوز ارتقاء نیافته بود. به خودم یادآوری کردم: "من بی‌خانمان نیستم. این فقط یک نقل‌مکان موقت به‌منظور جلوگیری از آزار و شکنجه بود. به‌محض اینکه عناصر شیطانی را پاک کنم، فوراً به خانه بازخواهم گشت." به‌محض اینکه با افکار درست به این شیوه فکر کردم، احساس کردم که بلندتر و بزرگتر شدم. دیگر نمی‌ترسیدم. تمرین‌کنندگان محلی نیز در تمام این مدت مرا با افکار درست حمایت می‌کردند.

چند روز دیگر گذشت. وقتی برای سومین بار از استاد درخواست کردم که به من اشاره‌ای کنند، جوان فالون را برداشتم و خواندم:

استاد بیان کردند: "برخی از افراد می‌گویند: "اگر یک دائو یک پا رشد کند، یک‌ اهریمن ‌ده برابر بیشتر رشد می‌کند، این‌ توهینی از سوی مردم‌ عادی‌ است، اهریمن‌ها هرگز بلندتر از دائوها نخواهند بود." (سخنرانی پنجم جوان فالون)

بسیار هیجان‌‌‌زده بودم و از استاد برای راهنماییشان سپاسگزاری کردم.

بدون هیچ تردیدی به خانه رفتم. فکر کردم: آن لحظه که قدم به خانه‌ام بگذارم، تمام نظم و ترتیب‌های نیروهای کهن را به‌طور کامل نفی خواهم کرد. احساس کردم که تا حد زیادی در قلبم آسوده و ثابت‌قدم هستم. فهمیدم این مسیری بود که می‌بایست برمی‌گزیدم.

بعد از اینکه به خانه بازگشتم، همه چیز خوب بود.

بعدها به این درک رسیدم که: در آغاز، نیروهای کهن با استفاده از نمایش‌های دروغین مرا فریب دادند که خانه را ترک کنم تا حتی رنج و محنت بزرگ‌تری برای من ایجاد کنند. پلیس از محل زندگی من اطلاع داشت، پس چرا آنها به‌خودشان زحمت می‌دادند تا از بستگانم درباره من بپرسند؟ در واقع، آنها تلاش می‍‌کردند تا فضای رعب و وحشتی برای تهدید من ایجاد کنند و مرا مجبور به ترک خانه کنند. اگر همان ابتدا متوجه طرح و نقشه آنها شده بودم و آن را با افکار درست قوی انکار می‌کردم، به جای رفتن به مسیر انحرافی، همچنان در مسیر نظم و ترتیب داده شده توسط استاد قدم برمی‌داشتم.

درحال‌حاضر در آخرین مرحله اصلاح فا هستیم و برخی از تمرین‌کنندگان هنوز هم مانند بی‌خانمان‌ها زندگی می‌کنند. منظورم این نیست آن تمرین‌کنندگان لزوماً همان کاری را انجام دهند که من انجام دادم. من آن‌ چیزی را که برایم اتفاق افتاد، به‌اشتراک گذاشتم تا دیگران بتوانند از آن درس بگیرند. می‌دانم که غلبه بر وضعیت بی‌خانمانی کار آسانی نیست. هیچ کاری را کورکورانه انجام ندهید، اما افکار درست قوی و درک درست را حفظ کنید. هنگامی که قلمرو ذهنی ما به استانداردهای فا برسد، استاد بهترین‌ها را برای ما نظم و ترتیب می‌دهند.

نگاه به درون و عبور از مانع خودخواهی:

(Minghui.org) اگرچه بیش از ۱۰ سال است که تزکیه کرده‌ام، بردباری‌ام نسبت به کاستی‌های دیگران کم است. همیشه حوادث غیرقابل تحملی اتفاق می‌افتند و به‌دلیل وابستگی شدیدم به رقابت‌جویی، روند رشد شین‌شینگم واقعاً نامناسب است. زمان‌هایی که هیچ چاره‌ای ندارم فقط سعی می‌کنم تحمل کنم. تمایلی به تحمل اشتباهات دیگران ندارم. هر چند روز یکبار با تضادهایی مواجه می‌شوم.

همچنین از آنجا که همیشه مشکلات را غیرقابل تحمل می‌بینم، در کار گروهی مشکل دارم. تمرین‌کنندگان دیگر به‌خاطر منفی‌نگری من به نظراتم گوش نمی‌دهند. گاهی اوقات فکر می‌کنم که آیا واقعاً برای کار گروهی مناسب هستم و اینکه شاید باید برای مدتی فقط تنها باشم.

بعضی از پروژه‌ها به نویسنده نیاز دارند و من به‌خوبی مطلب می‌نویسم. بنابراین تصمیم گرفتم روی نوشتن تمرکز کنم با این فکر که شاید این محیط [جدید] آرام و بدون دردسر باشد. با این حال، اگرچه تضادهای بیشتری وجود نداشت، اما منضبط ساختن خودم مشکل بود و برای اینکه صبح‌ها برای تمرین‌های صبحگاهی زودتر بیدار شوم مشکل داشتم.

به‌تدریج طوری شد که در هر روز به‌سختی مجموعه کاملی از تمرینات را انجام می‌دادم. گاهی بدون هیچ تلاشی ایده‌های مناسبی برای مقالات به ذهنم می‌آمدند. گاهی اوقات برای مدتی طولانی فکر می‌کردم و هیچ ایده‌ای نمی‌آمد. گاهی اوقات حتی در خواب ذهنم پر از ایده بود. مجبور بودم نصف شب از خواب بیدار شوم و شروع به نوشتن کنم. گاهی اوقات تمام شب بیدار می‌ماندم تا مقاله‌ای را به پایان برسانم و سپس سر کار می‌رفتم.

سختی این کار به اندازۀ روشنگری حقیقت به‌صورت رو در رو در خارج از منزل نیست، اما فقط یک تایپ کردن ساده بر روی صفحه کلید هم نیست. همچنین مجبور بودم زمان زیادی را در جستجوی منابع برای مقالات صرف کنم. تعیین یک زمان مشخص برای نوشتن مشکل بود، بنابراین زمان ثابتی برای مطالعه فا یا انجام تمرین‌ها نداشتم. خیلی دوست داشتم به گروه تمرین صبحگاهی بپیوندم، اما بیش از چند روز نتوانستم به این منوال ادامه دهم. در نهایت متوجه شدم که  یک مشکل شین‌شینگی دارم.

از طریق مطالعۀ فا به نکات زیر آگاه شدم: نمی‌توانم دیگران را تحمل کنم و از تمرین‌کنندگانی که به‌نظرم مشکل‌آفرین بودند دوری می‌کردم، با این فکر که اگر این تمرین‌کنندگان را نبینم این مشکلات حل خواهند شد. برای عبور از این مانع، می‌بایست نیک‌خواهی‌ام را تزکیه کنم و میزان تحملم را افزایش دهم. روند کمک به دیگران برای اصلاح اشتباهات‌شان فرصتی است برای من که رشد کنم.

زمانی که به درون نگاه می‌کنم، معمولاً با تمرکز بر اشتباهات دیگران، از خودم دفاع می‌کنم. استاد به ما آموختند که ازخودگذشتگی داشته باشیم. حالا هر روز زمانی را صرف این می‌کنم که خودخواهی و همۀ افکار خودخواهانه را در ذهنم به‌طور کامل از بین ببرم.

نسبت به فا مسئول باشیم

حالا وقتی با مشکلات مواجه می‌شوم، اول از همه به مسئولیتی که بر عهده دارم فکر می‌کنم. همۀ تمرین‌کنندگان مسئول رفع اشتباهات یکدیگر هستند. حتی اگر نتوانم آن را انجام دهم، هنوز باید این مداخله را با افکار درست از بین ببرم و به تمرین‌کنندگان در رشد و بهبودشان کمک کنم.

ما همه ذراتی از فا هستیم، بنابراین باید همواره بدون قید و شرط این تصویر بزرگ را در نظرمان داشته باشیم. اولویت شخصی من رها کردن وابستگی‌هایم است. فا باید همواره راهنمای من باشد. تا زمانی که از آنچه استاد به ما می‌آموزند پیروی کنم، نیازی نیست که دیگران از آنچه انجام داده‌ام آگاه شوند. استاد از من آگاه است.

وابستگی‌ام به قدردانی یا تأیید شدن توسط دیگران را از بین برده‌ام. اگر خیلی زیاد صحبت کنم، به‌راحتی به خودنمایی ختم می‌شود. نظرات خوب یا بد دیگران ممکن است باعث بروز وابستگی‌هایی در ما شود. حل و فصل مسائل به‌خوبی و بدون سر و صدا، بهترین کار ممکن است.

هنگامی که فا را به روشنی درک کردم، مشکلاتم از بین رفتند. اکنون می‌توانم صبح‌های زود برای تمرینات صبحگاهی بیدار شوم. حتی در خواب دیدم که استاد به من پاهای جدیدی بخشیدند. فکر کردم که شاید پیش از این خیلی تنبل بوده‌ام و استاد به من پاهای جدیدی بخشیده‌اند که بتوانم سریع‌تر در تزکیه پیش بروم.

قبل از آغاز آزار و شکنجه، محیط تزکیه‌مان خیلی ساده بود. افراد همه برای رشد خودشان می‌آمدند. درحال حاضر ما باید این محیط را دوباره ایجاد کنیم. این آزار و شکنجه محیط اطراف ما را پیچیده ساخت. تمرین‌کنندگان با انواع اهداف آمدند. بعضی‌ها تمرین‌کنندگانی حقیقی بودند و برخی واقعاً خودشان را تزکیه نمی‌کردند. برخی دیگر تمرین را رها کرده و سپس دوباره برگشتند.

خائنان و جاسوسانی نیز وجود دارند. بعضی از آنها حتی بدتر از مردم عادی هستند. ما باید خودمان را در این محیط پیچیده تزکیه کنیم. شیطان از نزدیک درحال تماشای ما است. نجات موجودات ذی‌شعور مستلزم غنیمت شمردن و استفاده از هر ثانیه توسط ما است. هیچ سازشی در مراحل بهبودمان وجود ندارد. هر گونه فکر خودخواهانه‌ای می‌تواند سبب مشکلات بسیاری شود. هر چه بیشتر خودخواهی را رها کنیم، خرد بیشتری کسب می‌کنیم.

رها کردن احساسات بشری برای داشتن مکالمه‌ای مؤثر با دیگران:

(Minghui.org) در بین مردم گفته‌ای وجود دارد: «مکالمه و گفتگویی که از سر احساس باشدم مکالمه و گفتگو نیست، بیرون ریختن احساسات منفی است.» این گفته‌ای درست است.

زمان‌هایی وجود دارد که شخص غر می‌زند، مضطرب یا ناراحت است و می‌خواهد مسائل و مشکلات موجود را ازطریق مکالمه و گفتگو حل‌و‌فصل کند. بااین‌حال به‌دلیل اینکه مملو از احساسات منفی است، مانند بادکنکی است که هر لحظه امکان ترکیدنش وجود دارد.

در زمان‌های قدیم، مردم زمانی که آرام بودند مایل به مکالمه و گفتگو بودند، چراکه در آن زمان ذهن بازتری داشتند و می‌گذاشتند چیزها به‌طور طبیعی اتفاق بیفتند. امروزه، مردم آماده‌اند تا برای آنچه می‌خواهند بجنگند. افراد به‌جای آنکه برای رسیدن به درکی متقابل تلاش کنند، انگشت خود را به سمت یکدیگر می‌گیرند. به‌احتمال زیاد دلیل چنین رفتاری این است که مردم روی منافع شخصی خود متمرکز هستند.

برای داشتن مکالمه و گفتگویی مؤثر، شخص باید احساسات و تمایلات بشری را رها کند و ذهنی آرام داشته باشد. این کمک می‌کند که شخص منیت خود را از این ارتباط جدا نگه دارد.

این باور رایجی است که مردم معمولی توسط احساسات خود کنترل می‌شوند. افرادی با منیت قوی همیشه فکر می‌کنند که مرتکب هیچ اشتباهی نمی‌‌شوند. چنین افرادی قادر نیستند مکالمه و گفتگویی مؤثر داشته باشند. وقتی صحبت می‌کنند نادانسته احساسات منفی خود را بیرون می‌ریزند.

بسیاری از افراد به شنیدن نظرات منفی حساس هستند و چنین نظراتی منجر به این می شود که مقابله‌به‌مثل کنند. وقتی کسی از نظر احساسی نامتعادل است، بیشتر اهل شکایت کردن و انتقاد است. چنین عملکردهایی فقط می‌توانند اوضاع را بدتر کنند. این دلیل آن است که چرا هرزمان فرد در حالت ذهنی بدی قرار دارد، بهترین کار این است که با مردم صحبت نکند.

اگر یک انسان بخواهد منطقی و مؤثر باشد، لازم است که احساسات بشری را رها کند. برای شرکت در یک بحث‌و‌گفتگو، شخص باید توانایی گوش دادن به صحبت‌های دیگران را داشته باشد. یک شخص آشفته قادر به گوش دادن نیست. فقط زمانی که شخص احساسات بشری خود را رها کند، می‌تواند از نظرات متعصبانه دست بکشد، مسائل و مشکلات موجود را به‌طور خردمندانه‌ای تحلیل کند، قضاوت درستی داشته باشد و به نقطه‌نظرات دیگران گوش دهد.

تزکیه کنندگان و احساسات

تزکیه‌کنندگان بایستی احساسات را رها کنند. آنگاه قادر خواهند بود روی محیط خود تأثیر مثبتی بگذارند.

یش از کسب نیک‌خواهی و داشتن افکار درست، رها کردن احساسات بشری ضروری است. یک تزکیه‌کننده بایستی آرام باشد و برای بررسی ایده‌‌ها و نظرات متفاوت و جدید، ذهنی باز داشته باشد، به‌طوری‌که بتواند دیگران را درک کند یا برای دلیل مشکلات به درون خود نگاه کند.

زمانی‌که شخص بتواند دیگران را درک کند، ازجمله مشکلی که با آن روبرو هستند، آنگاه نیک‌خواهی او به‌طور طبیعی متجلی می‌شود. این پیامدی از این است که یک تزکیه‌کننده افکار درست خود را حفظ کرده است.

ارتباط بین دو تزکیه‌کننده‌ای که آرام هستند و ذهنی باز دارند، بر پایه افکار درست است. این افکار درست، یک میدان درست قوی را شکل می‌‌دهد. ارتباط و به‌اشتراک گذاشتن نظرات در چنین شرایطی می‌تواند به‌طور طبیعی مسائل و مشکلات را حل‌و‌فصل کند. چراکه هر یک از طرفین ابتدا به نفر مقابل فکر می‌کند و او را درنظر می‌گیرد.

تحسین و وابستگی به ‌تمرین‌کنندگان مسئول امور فنی، مخرب است:

(Mingui.org) در سال‌های اخیر، تمرین‌کنندگانی که در منطقۀ ما پشتیبانی امور فنی را به‌عهده داشتند به‌طور دائم تحت آزار و شکنجه قرار گرفتند و تعدادشان کمتر و کمتر شده است. اکنون، حتی برای یادگیری چیز‌های ساده مانند تعویض سیم بلندگوی گوشی، مجبوریم به شهر‌های دیگر سفر کنیم.

بیشتر پروژه‌ها به پشتیبانی فنی نیاز دارند، درنتیجه متخصصین فنی کامپیوتر وقت کافی برای مطالعه فا ندارند. برای کمک گرفتن از این افراد فنی، برخی از تمرین‌کنندگان پیوسته از آنها تعریف می‌کنند: «شما بسیار باهوش هستید،» «شما همه‌چیز را می‌دانید» و غیره. اگر متخصصین فنی از مسیر فا منحرف شوند، دیگران جرأت ندارند به مشکلاتشان اشاره کنند.

یکی از تمرین‌کنندگان از منطقه‌ای دیگر برای پخش اطلاعات آزار و شکنجه فالون گونگ یک دستگاه تلفن از ما خرید. پس از پرداخت پول، چون پوشش پشت تلفن پاره شده بود، خیلی راضی نبود. او زیر لب گفت: «از خرید این وسیله راضی نیستم.» وقتی تمرین‌کننده‌ای که مسئول امور فنی بود متوجه نارضایتی او شد، گفت: «پولش را پس بدهید. ما دیگر به او تلفن نمی‌فروشیم.»

این نتیجۀ تعریف و تمجید بسیار از این افراد است. تمرین‌کنندگانی که امور فنی را در ناحیه ما انجام می‌دهند، هیچ انتقادی را تحمل نمی‌کنند. برخی از آنها از توانایی‌های‌شان احساس غرور می‌کنند، بدون درک این مسئله که این توانایی‌ها را استاد برای اصلاح فا به آنها داده‌اند.

برخی از تمرین‌کنندگان حتی به حرف‌های متخصصین فنی، به‌اندازه فا احترام می‌گذارند و هر زمان متوجه دلیل افکار و اعمال تمرین‌کنندگان دیگر نمی‌شوند، از آنها مشورت می‌گیرند.

من در حال انتقاد از این تمرین‌کنندگان نیستم. طی این ۱۴ سال آزار و شکنجه، تمرین‌کنندگان زندگی‌شان را به‌خطر انداختند که به‌استاد کمک کنند و به‌فا اعتبار ببخشند. بسیاری از تمرین‌کنندگانی که امور فنی را پشتیبانی می‌کردند جان‌شان را از دست دادند.

در لحظات پایانی اصلاح فا، بیایید تحت تأثیر تحسین یا انتقاد قرار نگیریم و هرگز راهی را که توسط نیرو‌های کهن ترتیب داده شده انتخاب نکنیم.

من برای ارائه این مقاله خیلی تردید داشتم: آیا اثری از فرهنگ حزب کمونیست در این مقاله دیده می‌شود؟ آیا مطلبی در این مقاله وجود دارد که مطابق فا نیست؟ آیا به تمرین‌کنندگانی که پشتیبانی فنی می‌کنند آسیب می‌رسانم؟ به‌هرحال، دانش من از تکنولوژی کامپیوتر محدود است، اما از سطحی که در آن هستم می‌بینم که آنها در خطر هستند. بنابراین تصمیم گرفتم این مقاله را برای مینگهویی بفرستم.

 

 

 

 

 

 


خلاصله تاریخ افغانستان و نمایه به تحولات دول ها از ابتدا تا حال
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٠  کلمات کلیدی:

خلاصله تاریخ افغانستان و نمایه به تحولات دول ها از ابتدا تا حال

 

 

نمایه تاریخی افغانستان

 

لشکرکشی کورش به سرزمین افغانستان امروزی 535-529 ق.م.
لشکرکشی اسکندر مقدونی 330-327 ق.م. 
دولت کوشانی سده اول میلادی
تسلط ساسانیان بار اول 365-230 میلادی 
تسلط هونهای سفید 565- 455 میلادی
تسلط ساسانیان بار دوم 644-565 میلادی
ورود نیروهای عرب نیمه اول سده هفتم میلادی 
کابل شاهیان و رتبیلان 670-650 میلادی
صفاریان 900 میلادی
سامانیان 999 میلادی
غزنویان 1150 میلادی
لشکرکشی چنگیز 1221 میلادی
پادشاهی تیمور لنگ 1405 میلادی
دولت صفوی ایران 1722 میلادی
دولت مغولی هند 1803 میلادی


تشکیل پادشاهی افغان

میرویس خان 1709 میلادی
ابدالیان 1763 میلادی 
سلطنت احمدشاه ابدالی(درانی) در قندهار 1772 میلادی
ورود سفیربریتانیا به کابل 1837 میلادی
ورودنماینده روسیه به کابل 1837 میلادی
قیام کابل 20 نومبر 1841 
جنگ اول افغان وانگلیس 1842- 1838 
آغاز نشر جریده شمس النهار 1873 میلادی
تعرض نیروهای انگلیسی به سوی کابل 1879 میلادی
جنگ دوم افغان و انگیس 1878

 

تشکیل دولت مدرن افغان

سلطنت امیر عبدالرحمن خان 1880 میلادی
جنگ میوند 1880 میلادی
تعرض روسیه به منطقه پنجده 1880
تعیین مرزها از آمو تا هریرود 1887 میلادی 
شورش غلجائیان 1888-1886
شورش هزاره جات 1894-1891
امضای معاهده دیورند 12 نومبر 1893
فتح کافرستان وتغییر نام آن به نورستان 1896
پادشاهی امیر حبیب الله خان 1901
انتشار سراج الاخبار 1902 
شورش قبیله منگل 1912

دولت مستقل افغانستان

اعلان پادشاهی امیر امان الله خان 1919
اعلام استقلال افغانستان 13 آپریل 1919
جنگ سوم افغان وانگلیس 4 می 1919
برگزاری لویه جرگه وتصویب قانون اساسی 1928
حمله حبیب الله کلکانی 1928
اعلان پادشاهی محمد نادرخان 1929
اعدام حبیب الله کلکانی 1929
کشته شدن نادرشاه 1933
اعلان پادشاهی محمد ظاهر شاه 8 نوامبر 1933
امضای معاهده دوستی با آمریکا 1936
عضویت در سازمان ملل متحد 1947
امضای معاهده دوستی با هند 1950
تاسیس جراید آزاد 1951
استعفای شاه محمود خان 1953
و صدارت محمد داودخان 1953
مسافرت ریچارد نکسن معاون رئیس جمهور آمریکا 1954
مسافرت بولگانین وخروشچف به کابل 1955
مسافرت محمد ظاهرشاه به اتحاد شوروی 1957
مسافرت محمد ظاهرشاه به هند 1957
مسافرت محمد ظاهرشاه به پاکستان 1958
مسافرت آیزنهاور رئیس جمهور آمریکا به کابل 1959
شورش قندهار 1959

 

دهه دمکراسی

صدارت دکتر محمد یوسف 1963
تجدید مناسبات با پاکستان 1963
تصویب قانون اساسی جدید 1964
مسافرت محمد ظاهرشاه به چین 1964
مسافرت محمد ظاهر شاه به فرانسه 1965
آغاز انتخابات شورا 1965
صدارت محمد هاشم میوندوال 1965
صدارت نوراحمد اعتمادی 1967
تشکیل سازمان جوانان مسلمان 1968
صدارت دکتر عبدالظاهر 1971
صدارت محمد موسی شفیق 1972
مسافرت پادگورنی به کابل 1973
مسافرت محمد ظاهر شاه به اروپا 1973

دوره جمهوری

سقوط سلطنت و تشکیل دولت جمهوری 1973
اعلام خط مشی محمد داود رئیس جمهور 1973
انتشار قانون اساسی جمهوری 1977
انتخاب محمد داود در مقام ریاست جمهوری از سوی لویه جرگه 1977

تحولات آپریل 1978 و


 

پیامدهای آن

قیام افسران مربوط حزب دموکراتیک خلق 1978
انتخاب نورمحمد تره کی به عنوان رهبر جدید دولت 1978
انتخاب حفیظ الله امین در مقام نخست وزیری 1979
برکناری تره کی واحراز مقامش توسط حفیظ الله امین 16 سپتامبر 1979
اعلام مرگ نور محمد تره کی 10 اکتبر 1979
سخنرانی ببرک کارمل به عنوان رئیس شورای انقلابی 27دسامبر 1979
لشکر کشی اتحاد شوروی 1979
حمله نیروهای مجاهدین به خوست 1982
افتتاح پل "دوستی" بر فراز دریای آمو 1982
آتش بس موقت نیروهای اتحاد شوروی با احمدشاه مسعود 1983

 

برگزاری جرگه عشایر مرزی 1985
تحویل موشکهای استینگر به نیروهای مقاومت افغان 1986
استعفای ببرک کارمل وانتخاب دکتر نجیب الله در مقام رهبری حزب حاکم4 مه 1986
انتخاب حاجی محمد سمکنی شخصیت غیر حزبی در مقام رئیس موقت دولت 20 نومبر 1986
اعلام مصالحه ملی 1987
اعلام طرح خروج نیروهای شوروی توسط میخائیل گورباچف 1988
تعیین محمد حسن شرق به مقام صدارت 1988
امضای موافقتنامه های ژنو 1988
کودتای شهنواز تنی وزیر دفاع علیه دولت نجیب الله 1990
تعیین فضل الحق خالقیار به مقام صدارت 1990
ایجاد شورای سراسری فرماندهان جهادی افغانستان 1990
سفر صبغت الله مجددی رئیس حکومت موقت به مناطق شمال افغانستان 1990 
دیدار هیات مجاهدین از مسکو 1991
قیام افسران در شهرک حیرتان 1992
اتحاد ژنرال دوستم واحمدشاه مسعود 8 آوریل 1992

پیروزی مجاهدین

سقوط کابل بدست مجاهدین آپریل 1992
ورود صبغت الله مجددی برای انتقال قدرت به مجاهدین 1992
انتخاب برهان الدین ربانی به مقام ریاست دولت 30 دسامبر 1992
تعیین گلبدین حکمتیار در مقام صدارت 1993

ظهور طالبان 

ظهور گروه طالبان در قندهار 12 اکتبر 1994
اعلامیه محمد ظاهر پادشاه سابق برای برگشتن به کشورش 1994
کشته شدن عبد العلی مزاری رهبر حزب وحدت 8 مارس 1995
تعیین ملا عمر به عنوان امیر المومنین و اعلام جهاد بر ضد دولت برهان الدین ربانی 4 آپریل 1996
سقوط کابل بدست طالبان 27 سپتامبر 1996


خط فقر چیست و فقیر کیست؟
ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٠  کلمات کلیدی:

خط فقر چیست و فقیر کیست؟ 
فقر عبارت از ناتوانی انسان در فراهم آوردن نیازهای بنیادی خود جهت رسیدن به یک زندگی آبرومندانه و شایسته می باشد.این تعریف به مفهوم عبارت «آبرومندانه و شایسته» بستگی دارد، زیرا این مفهوم را فقط میتوان در قالب قضاوت های فردی و محیطی شناسائی کرد و تردیدی نیست که در هر اجتماع و از هر دیدگاه  تعریف متفاوتی از آن را می توان ارائه داد. این تعریف برداشتی کلی از مفهوم فقر  را به دست می دهد. لیکن فقر را می توان از دو دیدگاه مطلق و نسبی مورد ارزیابی قرار داد.تحقیقات رونتری (Rowntree)، پایه اصلی بررسی های فقر مطلق را نشان می دهد.تعریف او از فقر مطلق عبارت است از: خانوارهای مبتلا  به فقر اولیه آن قدر درآمد ندارند که بتوانند حداقل نیازهای تغذیه را بر حسب ارزانترین انواع مواد انرژی زا تامین نمایند.یکی از معروفترین محققین فقر نسبی، تاون سند (Townsenb) است. او به نقش افراد در درون اجتماع و به ارتباط بین آنها و سایرین اهمیت می داد. به گفته او، افراد در صورتی فقیر شمرده می شوند که نتواند در زندگی مشترک جامعه ای که در آن زندگی می کنند مشارکت داشته باشند. با این تعریف در هر جامعه با در نظر گرفتن معیارهای متفاوت می توان فقر را تعریف کرد و پائین بودن نسبی سطح زندگی مردم را در مقایسه با سطح زندگی متعارف جامعه برآورد و محاسبه نمود. در این حالت، درجه محرومیت نسبی جامعه مطرح می شود و از این طریق است که می توان فقرای هر جامعه را شناسائی کرد.خط فقر چیست؟خط فقر ارتباطی با فقر و نابرابری نسبی دارد. این خط پائین ترین حد درآمد لا زم برای حفظ زندگی در حداقل معیشت را نشان می دهد.در این تعریف، «حفظ زندگی»، به قضاوت های فردی و معیارهای اجتماعی بستگی می یابد با توجه به این که فقر مطلق یا فقر نسبی را مورد نظر قرار دهیم خطوط فقر متفاوتی خواهیم داشت.با تعاریف متفاوتی که از فقر وجود دارد، برآوردهای مختلفی نیز از خط فقر می توان انجام داد. تعدادی از روش های موجود از این برآوردها عبارتند از:- محاسبه خط فقر براساس حداقل معیشت.- محاسبه خط فقر براساس تامین مواد غذائی در حد نرمال.- محاسبه خط فقر براساس کالری مورد نیاز روزانه.- برآورد خانوارهای آسیب پذیر بر اساس نماگرهای رفاه.


فقر چیست ؟ فقیر کیست
ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٠  کلمات کلیدی:

 

فقر را از جنبه های مختلف می توان مورد بررسی و مطالعه قرار داد. آنچه ‌در این کنکاش مورد نظر است، فقر مالی است؛ ولی به سایر جنبه های آن نیز اشارتی خواهیم داشت.

 

1. فقر جسمی

شخصی که نقص عضو دارد، دچار فقر جسمی است؛ بدین ترتیب، معلولان در شمار فقیران جای دارند؛ هر چند از ابعاد دیگر در درجات بالایی از توانگری باشند. البته چنین فقری اغلب به فقر مالی نیز می انجامد.

 

2. فقر فرهنگی

بی تردید خرد یکی بزرگ ترین نعمت های خداوند متعال است. چنان که ‌حضرت علی (ع) می فرماید: هیچ نعمتی از عقل برتر نیست(10)؛ ولی برخی ازانسان ها از این نعمت بزرگ بی بهره یا کم بهره اند. عقل مراتب مختلفی دارد. گروهی از پایین ترین مرتبه ی آن یعنی توان درک نیز بی بهره اند. شریعت برای تدبیر زندگی چنین افرادی سرپرست مشخص کرده است. گروهی دیگر، به رغم برخورداری از این مرتبه از مراتب بالاتر آن یعنی مرحله ی کسب دانش ‌و نیز عقل عملی، که سبب تشخیص درست از نادرست می گردد، بی بهره اند. این دسته در روایت ها نادان شمرده شده اند. حضرت علی (ع) می فرماید: هیچ ‌فقری مانند نادانی نیست. (11)

 

3. فقر روحی (ذهنی)

گروهی، به ‌رغم برخورداری از مواهب طبیعی بسیار، همواره خود را نیازمند می پندارند؛ در اندیشه ی افزایش دارایی خویش به ‌سر می برند و ازمشاهده ی مردم داراتر در حسرت فرو می روند. آزمندی و حسد در جان این ‌افراد ریشه دوانیده، آن ها را از درون می پوساند. علی (ع) می فرماید:

الطمع فقر حاصر.

طمع فقری فراگیر و محدودکننده است.

برخی از راویان، این روایت را «فقر ظاهر» نگاشته اند؛ یعنی طمع فقری آشکار است(12). حضرت در جای دیگری این فقر را بدترین فقرها دانسته اند(13). چنین شخصی هر قدر داراتر شود، فقرش فزونی می یابد؛ مانند تشنه یی که ‌نوشیدن آب دریا بر تشنگی اش بیفزاید.

مقابل این وضعیت، حالت استغناست. در این حالت، ممکن است شخص تنگدست باشد؛ ولی در درون خویش احساس آرامش و بی نیازی کند. معصومان: این حالت را ستوده، دارندگان آن را داراترین مردم خوانده اند. امام باقر (ع) می فرماید:

لا فقر کفقر القلب و لا غنی کغنی القلب. (14)

هیچ فقری چون فقر روحی و هیچ توانگریی چون استغنای روحی نیست.

یکی از عواملی که در فقر روحی موثر است، تبلیغ فرهنگ مصرفی و ترویج کالاهای لوکس و تجملی در جامعه است. وقتی شخصی می بیند در شهر یا همسایگی اش کسانی امکاناتی دارند که او فاقد آن هاست، در درون خود احساس کمبود و نیاز می کند. این احساس کمبود و نیاز، گاه در سطح جامعه گسترش می یابد و جامعه ی بی بهره از ثروت و رفاه با مشاهده ی جوامع توسعه یافته، خود را نیازمند می یابد.

 

4. فقر مالی

این نوع فقر، که موضوع اصلی بحث ماست، فقر مالی، فقر اقتصادی، فقر معیشتی و محرومیت نیز خوانده می شود. برخی از اقتصاددانان در تعریف این ‌نوع فقر می گویند:

فقر عبارت است از ناتوانی در برآورده ساختن نیازهای انسانی. (15)

فقر عبارت است از عدم برخورداری از حدا قل امکانات معاش و یا به تعبیردیگر عدم برخورداری از قوت لایموت. (16)

فقر یعنی ناتوانی انسان در تأمین حد کافی نیازمندی ‌های بنیادی خود به منظور رسیدن به یک زندگی آبرومند و شایسته به عنوان شرط لازم در رسیدن به سوی کمال. (17)

با توجه به تعریف ‌های فوق، برای شناخت دقیق فقر باید نیازهای اولیه و اساسی انسان مشخص شود. در این باره نیز تعریف های گوناگونی وجود دارد. گروهی اموری را که فقدان آن ها سبب از بین رفتن هستی افراد می شود، نیازهای اساسی بشر می دانند؛ و دسته یی نیازها را بر اساس سطح متوسط ‌زندگی در جامعه تعیین می کنند. بر اساس معیار اول فقط اساسی کسانی که در مرز گرسنگی و مرگ قرار دارند، فقیر شمرده می شوند؛ اما معیار دوم ‌گستره ی وسیع تری دارد. از سوی دیگر، حداقل نیازهای مردم، در مکان ها و زمان های مختلف، متفاوت است. بسیاری از کالاهایی که در کشورهای توسعه یافته نیاز اولیه شمرده می شود، در برخی از کشورها لوکس تلقی می گردد. چنان که ممکن است کالایی در یک زمان تجملی به شمار رود؛ ولی در زمانی دیگر ضروری شمرده شود. بر اساس اختلاف نظر در مفاهیم یاد شده، در ادبیات اقتصادی دو نوع فقر تعریف شده است:

 

- 1. فقر مطلق

هرگاه شخصی از تأمین نیازهای اولیه ی زندگی خود و ا فراد تحت سرپرستی اش ناتوان باشد و به عبارت دیگر، از آن میزان کالری یا پروتئین که برای ادامه ی حیات سالم لازم است برخوردار نباشند، دچار فقر مطلق است.

با توجه بدین تعریف، امروزه بخش عظیمی از افراد جهان در فقر مطلق به ‌سر می برند. حدود 180 میلیون کودک در جهان، به ویژه در جنوب شرقی آسیا، از سوء تغذیه رنج می برند؛ و سالانه 5 میلیون کودک در جهان به سبب کمبود مواد غذایی جان خود را از دست می دهند. همین تعبیر را در سطح کلان و برای جوامع نیز می توان به کار برد؛ یعنی هرگاه درآمد سرانه ی جامعه یی از حد ّ لازم برای تأمین چنین نیازهایی کم تر باشد، این جامعه در فقر مطلق به سر می برد.

 

- 2. فقر نسبی

ممکن است گروهی از افراد یک کشور از توانایی لازم برای تأمین ‌نیازهای اولیه ی زندگی برخوردار باشند؛ ولی به لحاظ این که درآمد و سطح زندگی آنان از متوسط درآمد جامعه پایین تر است، در فقر نسبی به سر برند. همچنین هرگاه درآمد جامعه یی از سطح متوسط درآمد کشورهای جهان پایین تر باشد، آن کشور، در سطح کلان، در فقر نسبی به سر می برد. هر چند نیازهای اساسی خود را تأمین کند. آنچه از روایات و نیز فتاوای فقها استنباط می شود، این است که فقیر در اسلام طبق معیار دوم تعریف شده است. در بحث تعیین خط فقر، بدین موضوع با تفصیل بیش تری خواهیم پرداخت.

از آن جا که آدمی پیوسته با فقر و آثار ناشی از آن درگیر بوده است، ادیان ‌و مکاتب مختلف درباره ی آن اظهار نظر کرده اند.

 

فقر در دین یهود

آیین یهود فقر را امری طبیعی و تکوینی می داند؛ ولی در پی معالجه ی آثار آن است؛ برای مثال در تورات کنونی می خوانیم:

ان الفقر و الغنی بیداللّه وحده، الرّب یفقر و یغنی. (18)

فقر و غنا تنها به دست خداوند است، پروردگار انسان ها را فقیر و ثروت مند می سازد.

در جای دیگر، ثروت مندان را چنین اندرز می دهد:

مَن یعطی الفقیر لایحتاج و لمن یحجب عنه لعنات کثیره. (19)

هر کس به فقیر ببخشد، محتاج نمی شود؛ و هر که منع کند، مورد لعنت بسیار قرار می گیرد.

تأکید بر پرداخت زکات در این شریعت، بیان گر این است که حضرت ‌موسی (ع) در اندیشه ی درمان فقر قوم خود به سرمی برد. قرآن کریم در آیاتی چند پیمان خداوند با بنی اسرائیل درباره ی پرداخت زکات را یادآوری ‌می کند. (20)

 

فقر در مسیحیت

بی تردید فقر در شریعت حضرت عیسی (ع) نیز مطلوب نبوده است؛ زیرا حضرت عیسی (ع) خود را به پرداخت زکات مأمور می دانست و می فرمود:

و اوصانی بالصلوة والزکاة مادمت حیّاً(21)

آن حضرت پیروان خود را به نیکی به نیازمندان سفارش می کرد و می فرمود:

خوشا به حال کسانی که اهل ترحم کردن شمرده می شوند. (22)

البته انجیلی که اکنون موجود است، فقرا را نیز تسلای خاطر می دهد و می کوشد از غم آن ها بکاهد:

«ملکوت خداوند در خوردن و آشامیدن نیست.» (23)

تجربه ی عملی کلیسا در قرون گذشته، به ویژه قرون وسطا، به طور عمده ‌توجیه ستم ستم گران و طبیعی و مقدر جلوه دادن فقر بیچارگان بوده است و هیچ گونه تلاشی در جهت مبارزه با این پدیده ازسوی آنان صورت نگرفت. این واکنش در برابر فقر، سبب شد تا گروه هایی چون مارکسیست ها دین را تخدیر کننده ی فقرا و توجیه گر استثمار قدرت مندان معرفی کنند. این واکنش همچنین موجب شد تا پس از رنسانس، برخی از تفکرهای نوظهور در جوامع ‌غربی سعادت انسان را در جدایی هر چه بیش تر از دین بدانند.

 

فقر در نظر سرمایه داری

سیستم سرمایه داری فقر را ناشی از کمبود منابع طبیعی و ناتوانی طبیعت از برآورده ساختن نیازهای بشر می داند. اقتصاد دانان کلاسیک در برابر فقر واکنش های متفاوتی داشته اند. اسمیت (1723 - 1790)، اقتصاددان خوش بین این نظام، می گوید:

جامعه ای که بخش اعظم آن را فقرا تشکیل می دهند هیچ گاه به شکوفایی و خوشبختی نخواهد رسید. (24)

در مقابل مالتوس (1766ـ1834) و ریکاردو (1772ـ1823)، اقتصاددانان بدبین سرمایه داری، به شدت به تضعیف طبقه فقیر حکم کرده، هرگونه حمایت از این طبقه را مردود می دانند. مالتوس می گوید:

کسانی که از قبل دنیا را در اختیار دارند از حق استفاده از این مواهب ‌برخوردارند و اگر به ‌قدری گمراه باشند که بر تهیدستان گرسنه رحم آورند، به زودی جزای خطای خود را خواهند دید. (25)

ریکاردو نیز، که از مخالفان قوانین فقرا و خواستار لغو آن ها بود، از ارسال کمک جهت احداث مدرسه ی کودکان در «وست مینستر بروگام» امتناع کرد؛ زیرا قرار بود به کودکان این مدرسه یک وعده غذا داده شود. به نظر او این کار افزایش جمعیت را تشویق می کرد. (26) اقتصاددانان بعدی نیز، تحت تأثیر تقدیرگرایی تکامل یافته ی مالتوس، برخورد با مسئله ی فقر را چون برخورد با مرگ، بیماری و سایر پدیده های طبیعی می دانند؛ برای مثال «تاکری» در 1848 می گوید:

اگر قوانین علم اقتصادحکم می کند که توده ‌های فقیر همچنان در فقر باقی ‌باشند، باید پذیرفت. (27)

هر چند نظام سرمایه داری، به منظور بقای خود، به تدریج در جهت فراهم کردن حداقل معیشت و برخی از امور رفاهی برای طبقه ی ضعیف کارهایی ‌انجام داد؛ ولی اصل نگرش آن ها به فقر و فقرا تغییر محسوسی نکرده است.

یکی از چیزهایی که با تجدید حیات اقتصاد سیاسی لیبرال همراه بوده، تلاش در جهت صیقل دادن به این باور و ترغیب طبقه ی کارگر به پذیرش این ‌مطلب بوده است که اگر صاحبان ثروت و مکنت بدون هرگونه مانعی به کسب ثروت بپردازند، منافع آن ها نیز خود به خود تأمین خواهد شد؛ حال آن که اگر در پی آن باشند که خود سهم بیشتری از ثروت را به دست آورند به منافع خود صدمه خواهند زد. (28)

با گذشت زمان و طرح انتقادات فراوان به این نظام، حکومت هایی که ‌اقتصادشان بر اساس نظام سرمایه داری بود برای جلوگیری از فروپاشی خود وحفظ منافع مشترک دولت و طبقه ی سرمایه دار، با وضع قوانین و مقرراتی به نفع طبقه کارگر و در حمایت از مستمندان، به تحولاتی در نظام سرمایه داری ‌تن دادند؛ مسئله ی تأمین اجتماعی بخشی از این تحولات است که با نظارت بر قوانین کار و مقابله با بیکاری توانست تا حدودی از وضعیت اسفبار مستمندان جلوگیری کند.

 

فقر از نظر مارکسیست

در نظر مارکسیست ها فقر از تناقض میان ابزار تولید و روابط تولید ناشی ‌می شود؛ یعنی هرگاه روابط تولید، متناسب با تکامل ابزار تولید، تغییر نکند، مشکلات اقتصادی فراوان مانند فقر پدید می آید. مارکس درباره ی پدیده ی ‌فقر در زمان خود می گوید:

اگر مالکیت خصوصی حتّی به صورت محدود وجود داشته باشد، این مسئله ‌ناگزیر به فقر می انجامد. (29)

او در رد نظریه ی پرودن، که می گفت برای بهبود اوضاع اجتماعی و اقتصادی سرمایه داری باید توسعه ی مالکیت صنایع محدود شود و برای بهبود وضع اقتصادی کارگران باید قوانین کار اصلاح گردد(30)، می گوید:

برای از بین بردن فقر باید نظام سرمایه داری را از بین برد نه این که برای ‌اصلاح آن به خواب و خیال متوسل شد. (31)

مارکس همچنین، دراین باره که چگونه نظام سرمایه داری به فقر می انجامد، می گوید:

از آن جا که جامعه ی سرمایه داری بر انگیزه ی سود استوار است و سرمایه داران مالک ابزار تولید هستند، در وضعی قرار می گیرند که می توانند کارگران را استثمار کنند. (32) 

 

فقر از نظر اسلام

در نظام اقتصادی اسلام، برخلاف نظام سرمایه داری و مارکسیست، فقر از کمبود منابع طبیعی یا نهاد مالکیت خصوصی بر نمی خیزد. هرگاه این نظام ‌محقّق گردد و از پیدایش عوامل فقر جلوگیری شود، این پدیده به طور کلّی ‌رخت برمی بندد؛ زیرا براساس نصوص دینی منابع اولیه مورد نیاز همه ی ‌انسان ها در طبیعت وجود دارد؛ چنان که خداوند می فرماید:

و اتیکم من کل ما سألتموه و ان تعدّوا نعمت اللّه لاتحصوها. (33)

هر چه از او خواستید به شما عطا کرد و اگر نعمت خدا را شماره کنید نمی توانید آن را به شمارش آورید.

انسان ها از نظر صفات روحی، جسمی و فکری متفاوتند بنابراین مقاومت آن ها در برابر مشکلات، توان تصمیم گیری، شجاعت، هشیاری و نیروی ‌ابتکار آن ها با یکدیگر فرق دارد؛ این اختلاف سبب می شود که حتّی اگر امکانات اولیه ی بهره ‌برداری از طبیعت یکسان در اختیار همگان قرار گیرد، دست آورد تلاش آن ها متفاوت باشد. دین اسلام، که بر فطرت انسان استوار است، به رغم نفی هرگونه اختلاف درآمد ناشی از تبعیض و بی عدالتی، این تفاوت ها را پذیرفته است. متأسفانه گروهی چون معلولان امکان بهره ‌جستن از طبیعت ندارند یا رهاورد کوشش آن ها برای گذران زندگی شان (درحد متوسط جامعه) کافی نیست؛ و گروهی، به سبب حوادث طبیعی چون سیل و زلزله، دارایی یا سرپرست خانواده خود را از دست می دهند. بنابراین، به رغم ‌همه ی تلاش های پیشگیرانه فقر در جامعه وجود دارد. اسلام برای مبارزه با این واقعیت تلخ مالیات هایی چون خمس و زکات در نظر گرفته و سیستم تأمین اجتماعی مقرر کرده است. برنامه های فقر ستیز و نیز نصوصی که در نکوهش فقر آمده، نشان می دهد که این پدیده در نظر اسلام مطلوب نیست. پیامبر اکرم (ص) می فرماید: نزدیک است فقر به کفر بینجامد(34) آن حضرت درجای ‌دیگر فقر و کفر را در یک سطح قرار داده، از هر دو به خداوند پناه برده است. (35)

بر اساس روایتی دیگر، خداوند به حضرت ابراهیم وحی کرد: ای ابراهیم، تو را آفریدم و با آتش نمرود آزمودم. پس هرگاه تو را گرفتار فقر می ساختم و بردباری ات را می گرفتم، چه می کردی؟

ابراهیم پاسخ داد: خدایا، فقر از آتش نمرود بدتر و شدیدتر است.

خدای متعال فرمود: به عزّت و جلالم سوگند، در آسمان شدیدتر از فقر نیافریدم. (36)

ناگفته پیداست، انواع فقر در یکدیگر تأثیر دارند. آثار فقر اقتصادی در محورهای زیر قابل بررسی می نماید:

 

1. آثار اقتصادی

از آن جا که فقر پدیده ای اقتصادی است، به طور طبیعی در حوزه ی اقتصاد آثاری ویران گر برجای می نهد. این پدیده چنانچه به موقع شناسایی و نابود نشود، چون غده یی سرطانی گسترش یافته، جامعه را فرا می گیرد و به مرگ ‌اجتماع می انجامد؛ به تعبیر جامعه ‌شناسان، فقر فقر می زاید و به طور معمول ‌فرزندان فقرا در محرومیت باقی می مانند. مورد استفاده قرار نگرفتن امکانات ‌بالقوه ی اقتصادی، فقدان سرمایه ی لازم برای سرمایه گذاری، کمبود تقاضا برای نیروی کار، پایین بودن مزد ها و رشد منفی، از دیگر آثار اقتصادی فقراست؛ زیرا فقرا، به سبب محرومیتی که دارند، به طور معمول از تحصیلات و تخصّص لازم بی بهره اند؛ در نتیجه، از ظرفیت کارخانه ها و مزارع و دیگر منابع و امکانات استفاده ی کامل نمی شود، تولید کاهش می یابد و در نهایت، کشور فقیر برای تأمین نیازهای اساسی اش، ناگزیر ارزش های خود را زیر پا می نهد. دست نیاز به ‌سوی کشورهای ثروتمند دراز می کند و به وابستگی ‌اقتصادی، که اغلب به وابستگی سیاسی می انجامد، تن می دهد.

 

2. آثار فرهنگی

آثار فرهنگی فقر در جامعه بسیار گسترده تر از آثار اقتصادی آن است. برخی از این آثار عبارت ‌است از:

 

- الف) ضعف عقیدتی

محرومیت های اقتصادی ناشی از فقر، در افرادی که ظرفیت کافی ندارند و از سویی به سبب فقر از فراگیری تعالیم دینی بی ‌بهره اند، به سست شدن ارکان ‌ایمان می انجامد و ممکن است اعتقادشان به مبدأ هستی را ضعیف کند. پیامبراکرم (ص) می فرماید: «اگر رحمت پروردگارم بر فقرا نبود، نزدیک بود فقر به کفر بینجامد.» (37)

حضرت علی (ع) فقر را موجب ضعف ایمان و سستی دین می داند. (38)

 

- ب) ضعف علمی

کمبود مراکز آموزشی و مربیان مجرب یکی از آثار فقر در سطح جامعه است. علاوه بر این، امکانات محدود جامعه نیز تنها در اختیار گروه های خاصّی که از توانایی مالی برخوردارند، قرار می گیرد. در کشورهای فقیر معمولاً کودکان از سنین پایین در کنار سرپرست خانواده برای تأمین نیازهای ‌اولیه زندگی تلاش می کنند و به همین سبب، آمار ترک تحصیل نوجوانان بسیار بالاست.

 

- ج) اضطراب و ناراحتی های روحی

وقتی فاصله ی طبقاتی در جامعه ای شدت یابد، به تدریج کینه ها و عقده های روحی در درون فقرا ریشه می دواند و حالت نومیدی و افسردگی آن ها را فرا می گیرد و آثار اجتماعی زیانباری به ارمغان می آورد. امام ‌صادق (ع) دراین باره می فرماید:

چند چیز است که هر کس یکی از آن ها را نداشته باشد، زندگی اش دچارکاستی و عقلش پریشان و ذهنش مشوش است:

سلامتی، امنیت و وسعت روزی. (39)

 

- د) رخت بربستن صفات پسندیده

انسان های نیازمند، به ‌سبب تزلزل روحیه ا ی که دارند، اغلب گرفتار ضعف ‌شخصیت شده، به تدریج خصلت های والای خود را از دست می دهند. به ‌بعضی از صفات ناپسند مبتلا می شوند؛ برای مثال وقتی نیازمندی می بیند کسی سخن راستش را باور نمی کند، کم کم در برابر دروغ گویی بی تفاوت می شود. امام رضا (ع) در این باره می فرماید: هرگاه دنیا به کسی پشت کند (فقیر شود) نیکی های خودش را نیز از او می گیرد. (40)

 

3. آثار اجتماعی

میان محرومیت های اقتصادی و مسائل فرهنگی ـ اجتماعی پیوندی مستحکم وجود دارد. آثار گونه گون فقر در هنجارهای جامعه نیز تأثیر می گذارد.

مهم ترین اثر اجتماعی فقر که خود به آثار دیگر می انجامد، ضعف شخصیت تهیدستان است. فقیران، به سبب برخوردار نبودن از امکانات مادی ‌و موقعیت اجتماعی، در جامعه مورد تحقیر قرار می گیرند؛ اگر حقّی از آن ها پایمال شود، کسی گفتارشان را نمی پذیرد. بنابراین، قدرت دفاع از حق خود را از دست می دهند و نومید به انزوا روی می آورند. حضرت سجاد (ص)، با توجه ‌به تأثیر فقر بر شخصیت انسان، چنین دعا می کرد:... خدایا، حیثیت مرا با تنگدستی پایمال نگردان. (41)

حضرت علی (ع) نیز دراین باره می فرماید: تهیدست کوچک شمرده می شود، سخن وی را نمی شنوند و جایگاه او را نمی شناسند. (42) و در فرازی ‌دیگر از گفتار خویش می فرماید: اگر فقیر راستگو باشد او را دروغ گو می پندارند. (43)

آن بزرگوار، درباره ی ناتوانی تهیدست در دفاع از حق خود، می فرماید: فقر انسان زیرک را هنگام استدلال گنگ می سازد. (44) و در اشاره به فرجام ‌تهیدست و گوشه گیری وی چنین می فرماید: اگر انسان تهیدست شود، نومید و خوار می گردد (45).... مستمند در وطن خویش منزوی و غریب است. (46)

آنچه گذشت، آثار اجتماعی فقر را در شخص فقیر نشان می دهد. این آثار در صحنه ی اجتماع بسیار خطرناکتر و ویرانگرتر است. بخشی از این آثار، که به طور عمده زاییده ی عقده های روحی و تحقیرهای اجتماعی و سلب ‌شخصیت تهیدستان شمرده می شود، عبارت است از: بالا رفتن آمار جرائم و بزهکاری حتّی در میان کودکان و نوجوانان، طلاق، اعتیاد، فحشا، تکدی و ولگردی.

 

4. آثار سیاسی

فقر و محرومیت سبب می شود تهید ستان در برابر دولتمردان احساس کینه ‌و دشمنی کرده، در اجرای برنامه های دولت کارشکنی کنند. هر چند این ‌گروه ها از موقعیت اجتماعی بی بهره اند؛ ولی بدان دلیل که بیش تر مردم را شکل می دهند، رضایت آن ها موجب مستحکم شدن پایه های حکومت و ناخشنودی آن ها سبب فروپاشی آن می شود. هر گاه مردم فقیر به حکومت خود اعتقاد و اعتماد نداشته باشند، به ‌سادگی بازیچه ی گروه های مخالف دولت می شوند و در برابر مزدی ناچیز مقاصد آنان را اجرا می کنند. حضرت ‌علی (ع) در نامه ی خود به مالک اشتر درباره ی تهیدستان چنین سفارش می کند:

... کارهای تو باید خشنودی رعیت را به ‌دنبال داشته باشد؛ زیرا خشم توده های مردم، خشنودی خواص را پایمال می کند و حال آن که خشم نزدیکان، اگر توده های مردم از تو خشنود باشند، ناچیز است.

... همانا عامه ی مردم ستون دین و ساز و برگ در برابر دشمنان شمرده ‌می شوند؛ پس باید توجه تو به آنان بیش تر و میل تو به ایشان فزون تر باشد. (47)

برای درمان فقر و پیشگیری از آن، نخست باید ریشه های آن را شناخت. در این فصل، ریشه های فقر را در دو بخش «فقر انتخابی» و «فقر تحمیلی» بررسی می کنیم.

 

فقر انتخابی «ارادی»

فقر انتخابی یعنی آن که خود فقر مراد شخص باشد یا به ‌سبب عواملی که او در ایجاد آن ها نقش داشته، پدید آید. فقر انتخابی، به هر دو تفسیر آن، گاه مطلوب و مثبت است و زمانی مذموم و منفی.

 

الف) فقر انتخابی مثبت

گاه ممکن است شخص در مقطع زمانی خاصّی، با در نظر داشتن هدفی والا سختی و مشقّت را تحمل کرده، در زندگی فقیرانه به ‌سر برد، چنان که زندگی برخی از دانشمندان نشان دهنده ی فقر انتخابی و خود خواسته ی آن هاست. ناگفته پیداست این گروه هرگز در پی فقر نبوده اند؛ بلکه به ‌جهت ‌ترجیح دادن دانش بر رفاه و آسایش مادی در فقر به ‌سر بردند؛ به گونه یی که اگر جمع دانش و ثروت بر ایشان ممکن بود، هرگز تن به فقر نمی سپردند. گاه گزینش فقر به ‌سبب اهداف متعالی الهی است؛ مانند فقر پیامبر اکرم (ص). آن ‌بزرگوار از ثروت فراوان همسرش چشم پوشید و همه را در راه ترویج دین ‌اسلام به کار برد.

مراد حضرت علی (ع) از تهیدستی در عبارت «خداوند بر پیشوایان واجب کرده است که مانند تهیدست ترین افراد جامعه زندگی کنند.» (48) نیز همین گونه فقر است.

 

ب) فقر انتخابی منفی

گروهی، به رغم برخورداری از ثروت یا اسباب فراهم آوردن آن، به ‌سبب برداشت های نادرست از تعالیم دینی فقر را برمی گزینند. گاه فرد بطور مستقیم ‌فقر را انتخاب نمی کند؛ بلکه آگاهانه یا ناآگاهانه کاری می کند که نتیجه ای جز فقر ندارد؛ در این مورد هر چند انتخاب آگاهانه تحقّق نیافته، ولی به هر حال ‌تهیدستی گزینش شده است. عواملی که سبب گزینش منفی فقر می شود، عبارت است از:

 

- 1. تنبلی و استقامت نداشتن

بسیاری از فقرها در تنبلی و پشتکار نداشتن افراد ریشه دارد. گروهی یا اصلاً حوصله ی کار ندارند یا در پی کارهای راحت و بی رنج می گردند. دسته ای نیز به ‌سبب آن که در جوانی حرفه و تخصّصی نیاموخته اند، نمی توانند کار مناسب بیابند و بی کار می مانند. در چنین موقعیتی، جز فقر چیزی در انتظار انسان نیست. حضرت علی (ع) می فرماید: هر کس بر رنج (ناشی از کار) بردباری نورزد، باید فقر را تحمل کند. (49)

امام کاظم (ع) نیز می فرماید: از تنبلی و کسالت بپرهیزید؛ زیرا این دو موجب محرومیت از دنیا و آخرت می شود. (50)

از آن جا که جامعه نیز از افراد پدید می آید؛ وقتی بیش تر مردم جامعه سستی و تنبلی پیشه کنند کشور در گرداب فقر فرو می رود.

 

- 2. بی برنامگی

رمز موفّقیت هر فرد، داشتن برنامه ی متناسب با موقعیت خود و جامعه و تنظیم مخارج زندگی است. در سطح کلان نیز کشورها با تنظیم برنامه های کوتاه و بلندمدت به سامان دهی وضعیت اقتصادی خود می پردازند. بنابراین، بی برنامگی یا برنامه ریزی نادرست به پیدایش فقر در سطح افراد و جوامع ‌می انجامد. به همین جهت امام علی (ع) نداشتن برنامه در زندگی و سوء تدبیر را عامل فقر دانسته است. (51) امام صادق (ع) می فرماید: تضمین می کنم، هر کس در زندگی خود ا قتصاد را رعایت کند، هرگز فقیر نشود. (52)

برخی از روایات نیز اسراف را سبب زوال نعمت دانسته اند(53) که در واقع ‌نوعی بی ‌برنامگی و عدم رعایت اعتدال در مصرف است. البته در سطح کلان اسراف گستره ا ی فراتر می یابد و هر نوع تضییع اموال کشور (اموال عمومی یا خصوصی) یا عدم بهره برداری بهینه از آن ها اسراف تلقّی می شود. اسراف ‌علاوه بر این که به جهت بی برنامگی و رعایت نکردن اعتدال موجب فقر می شود، از آن نظر که گناه است نیز سبب فقر به ‌شمار می آید.

 

- 3. ارتکاب گناه

معصومان: گناه را سبب کم شدن روزی انسان و از عوامل فقر می دانند. برخی از این روایت ها، از گناهانی خاص مانند دروغ، خیانت، گسستن پیوندهای خویشاوندی، اسراف و ستم نام برده اند(54) و دسته یی به طور کلّی گناه را موجب زوال نعمت دانسه اند. (55) در مقابل، بسیاری از روایت ها نعمت خداوند و وسعت روزی را به ایمان و تقوا و کردار نیکی چون خوش اخلاقی، امانت داری، دعا و صدقه وابسته ساخته اند. (56)

در تحلیل ارتباط فقر و گناه و نیز کردار نیک و دارایی باید گفت: هر چندخداوند نظام هستی را بر اساس قانون علیّت آفریده و هیچ چیز بدون علّت پدید نمی آید؛ ولی اسباب در علل مادی منحصر نیست و علل معنوی نیز، به طور مستقل یا در کنار آن علت ها آثاری ویژه دارد؛ برای مثال می توان صدقه یا تحکیم پیوند خویشاوندی را از علل معنوی طول عمر به شمار آورد. بنابر این، اگر خداوند می فرماید: گنجینه های تمام اشیای عالم نزد ما است و اندازه ی مشخصی از آن ها را برای مردم فرو می فرستیم،(57) نشان دهنده ی این است که امکانات مادی موجود در طبیعت، تنها اندکی از آن گنجینه های پایان ناپذیر خداوند است. پس انسان های معتقد به خدا، هرگاه زندگی اقتصادی خود را در چارچوب تعلیمات دینی سامان دهند، هرگز نگران پایان یافتن منابع طبیعت نخواهند بود. خداوند می فرماید: هرگاه مردم ایمان و تقوا داشتند، ما درهای برکات خود را از آسمان و زمین بر آن ها می گشودیم. (58) این سخن الاهی بر این واقعیت که اموری غیر مادی چون ایمان و کردار نیک و گناه و ناسپاسی نیز در شمار اسباب و علت های جهان جای دارد گواهی می دهد. افزون بر این، تأثیر برخی از گناهان چون دروغ، خیانت و اسراف در فقر، به ویژه در سطح کلان، از طریق علل مادی نیز قابل تبیین می نماید. البته در ریشه یابی پدیده ها توجه به همه ی عوامل ضروری است، برای مثال تهیدست بودن مؤمن به معنای بی تأثیر بودن ایمان نیست، بلکه ممکن است عوامل دیگری که در این فصل مورد اشاره قرار می گیرد، موجب فقر او شده باشد. درفصل پایانی کتاب، به تفصیل در این باره سخن خواهیم گفت.

 

- 4. تکدی و اظهار نیاز

اسلام بر حفظ شخصیت افراد بسیار تأکید می کند و مؤمنان را از هر کاری که حیثیت انسان را خدشه دار سازد، باز می دارد. بر همین اساس تکدّی واظهار نیاز نزد مردم را منع کرده است. البتّه به مسلمانان و دولت اسلامی نیزسفارش شده که مراقب وضعیّت مردم باشند و اجازه ندهند گروهی در تنگدستی به سربرند و ناگزیر به تکدّی روی آورند.

نکته ی قابل توجه در این باره، نقش تکدّی در افزایش فقر است؛ زیرا به طور معمول افرادی که خود را بدین کار می آلایند از تلاش دست برمی دارند. به درمان اساسی مشکل خود نمی اندیشند؛ حاضر نمی شونددشواری کار را تحمّل کنند و در نتیجه روز به روز بر دامنه ی فقرشان افزوده می شود.

 

- 5. دیدگاه غلط نسبت به دنیا و آخرت(59)

گروهی چنان می پندارند که نیکبختی دنیا و آخرت جمع شدنی نیست و اگربخواهند در جهان دیگر کامیاب باشند، باید در دنیا در فقر و بیچارگی به سربرند. اینان، به سبب برداشت های نادرست از مفاهیم پر ارزشی چون زهد ازدنیا روی گردانده، نعمت های آن را بر خود حرام کرده اند. این گروه، برخلاف تهیدستان دیگر، حتی اگر توانایی مالی داشته باشند از آن استفاده نمی کنند.

این برداشت با سخنان معصومان و سیره ی عملی آن ها ناسارگار است. آن بزرگان میان بهره مندی از نعمت های این جهان و جهان دیگر منافاتی نمی دیدند.

پندار دیگری که مردم را در گرداب فقر گرفتار می سازد، برداشت نادرست از تقدیر و تصوّر نقش نداشتن فرد در سرنوشت خویش است. تفسیرهای ناروا از مفاهیمی چون تقدیر، توکل و قناعت، به عدم تلاش اقتصادی و در نهایت تنگدستی می انجامد. ما در فصل آخر، ضمن بررسی این شبهات، اثبات می کنیم که هیچ یک از این مفاهیم جامعه را سمت تنگدستی نمی کشاند.

 

بسیاری از افراد در فقر خود نقشی ندارند. این پدیده بر آن ها تحمیل شده است و آن ها ناگزیرند با آن دست و پنجه نرم کنند. البته گروهی در برابر این عوامل مقاومت می کنند و می کوشندخود را از چنگال آن برهانند؛ ولی دسته یی سر تسلیم فرود می آورند و واکنشی جدی از خود نشان نمی دهند. منابع دینی انسان را به طور جدی به مقاومت در برابر این گونه فقر تشویق می کند و کسانی را که، به رغم توانایی، از مقاومت می پرهیزند، مورد سرزنش قرار می دهد. این منابع توانایان مقاومت گریز را منظلم خوانده، سبب تقویت ستم کاران می شمارد و در مقابل تلاش کنندگان در برابر فشار ستمگران را مظلوم و برخوردار از پاداش می داند. مهم ترین عوامل این نوع فقر عبارت است از:

 

الف) عوامل طبیعی

گاه حوادثی رخ می دهد که شیرازه ی زندگی ها را فرو می پاشد و زمینه سازفقری جانکاه می شود. مرگ یا معلولیت سرپرست خانواده، زلزله، آتش سوزی، سیل، سرقت و خشک سالی بخشی از عوامل طبیعی فقر تحمیلی به شمار می آید. البته برخی از آیات و روایات نشان می دهد که بخشی از این حوادث نتیجه ی کردار انسان هاست و بخشی دیگر برای آزمون و ایجاد زمینه ی ارتقای معنوی آن ها طراحی می شود. (60) بنابراین، نمی توان در باره ی همه ی این حوادث یک نوع داوری کرد.

 

ب) عوامل اقتصادی

مهم ترین عوامل پیدایش فقر تحمیلی را باید در عرصه ی اقتصاد جست و جو کرد؛ و عامل اصلی در بین این عوامل، نوع روابط اقتصادی حاکم برجامعه است. روابط ناسالم اقتصادی بر بسیاری از مردم تأثیر می نهد، شکاف طبقاتی میان اقلیت پردرآمد و اکثریت تهیدست را فزونی می بخشد و ممکن است سرانجام اقتصاد کشور را فلج کند؛ برای مثال اجرای اقتصاد سرمایه داری در کشورهای توسعه نیافته می تواند پی آمدهای زیانبار در پی داشته باشد؛ پی آمدهایی که هر یک از عوامل مهم ایجاد وگسترش فقر به شمار می آید. بخشی از این آثار عبارت است از:

 

- 1. توزیع ناعادلانه ی ثروت

در جوامعی که ثروت ها و منابع طبیعی، که بر اساس آیات قرآن کریم برای بهره برداری همه ی مردم آفریده شده، در اختیار گروه هایی خاص قرارمی گیرد و بسیاری از مردم از آن بی بهره اند، فقر فراگیر می شود و به تدریج فاصله ی طبقاتی فزونی می یابد. هرچند خصوصیات شخصی طبقات فقیر، چون تنبلی، بی کارگی، پایین بودن سطح فرهنگ و برخی از عوامل دیگر اقتصادی و اجتماعی در تهیدستی بیش تر کم درآمدها مؤثر است؛ ولی در اکثرموارد سبب اصلی ستم سرمایه دارانی است که تنها به سود خودمی اندیشند. خداوند می فرماید: «بی تردید خداوند هرگز به مردمان ستم نمی کند و خود مردم بر خویشتن ستم روا می دارند.» (61)

امام صادق(ع) نیز می فرماید: آنچه بر سر فقرا، نیازمندان، گرسنگان و برهنگان می آید، همه در اثر گناه توانگران است.(62)

در روایتی دیگر چنین می خوانیم: هرگاه میان مردم به عدالت رفتارمی شد، بی نیاز می شدند. (63)

این سخن میزان تأثیر بی عدالتی در تنگدستی جوامع را نشان می دهد. البته منشأ نابرابری اقتصادی و پدید آمدن فاصله ی طبقاتی را باید در مراحل مختلف قبل از تولید، تولید و توزیع جست و جو کرد. اسلام برای برقراری عدالت در این مراحل، با در نظر گرفتن استعدادها و تلاش متفاوت انسان ها، رهنمودهایی ارائه داده است که در فصل بعد مورد بررسی قرار می گیرد.

 

- 2. افزایش بی رویه ی قیمت ها

یکی از ویژگی های اقتصاد سالم، ثبات نسبی قیمت هاست. تورّم های لجام گسیخته آثار سوء فراوانی در ابعاد مختلف اقتصاد برجای می نهد. بخشی ازاین آثار در توزیع درآمدها، پس انداز، تولید، بودجه ی دولت و موازنه ی تراز پرداخت ها قابل مشاهده است که هر یک به نحوی در پدیده ی فقر تأثیر می نهد. برخی از محقّقان اثر تورّم بر توزیع درآمدها را از دیگر موارد مهم ترمی دانند و سبب فقر فراگیر و افزایش شکاف طبقاتی می شمارند. (64) «لفت ویچ»و «شارپ» می گویند:

تورّم برای بعضی به منزله ی مالیات و برای برخی دیگر به مثابه نوعی کمک مالی (سوبسید) است. (65)

یکی از خصوصیّات تورّم، ناهم آهنگی تغییرات قیمت ها و درآمدهاست. بدین ترتیب که بهای برخی از کالاها و درآمد بعضی از گروه ها، با آهنگی شدید افزایش می یابد؛ در حالی که بهای بخشی دیگر از کالاها و درآمد سایرطبقات به کندی بالا می رود یا ثابت می ماند. نتیجه ی این عدم تناسب، فقیرشدن طبقات متوسّط و شدت یافتن فقر طبقات ضعیف است. (66)

 

- 3. فقدان امکانات شغلی

بی کاری بلای اجتماعی ـ اقتصادی شناخته شده ای است که به از دست دادن حیثیّت و کاهش تولید و پس انداز می انجامد (67) و از عوامل مهم پیدایش وتشدید فقر شمرده می شود. پایین بودن نرخ بی کاری از شاخص های مهم توسعه ی یک کشور به شمار می آید و به همین جهت، ایجاد فرصت های شغلی برای جویندگان کار یکی از اهداف سیاست های اقتصادی است. البته چنان که در فقر ارادی اشاره شد، برخی از افراد، به رغم وجود امکانات شغلی، به سبب تنبلی یا نداشتن تخصّص لازم بی کارند.

 

- 4. ضعف مدیریّت و تخصّص نیروی انسانی

یکی از علل عمده ی فقر کشورها، فقدان مدیریّت متخصّص و کاردان درامور اقتصادی است و چه بسا از این طریق زیان های فراوانی به مسلمانان واردمی شود. آیات و روایات بسیار، مؤمنان را از سپردن کارها به غیر متخصّصان و ناآگاهان باز داشته است. در قرآن کریم می خوانیم:

و لا توتوا السفهاء امولکم الّتی جعل اللّه لکم قیاماً.(68)

اموالتان را، که خدا مایه ی سامان یابی زندگی شما قرار داده است، در اختیارکم خردان قرار ندهید.

امام صادق(ع) غیر متخصّصان دخالت کننده در امور را در شمار خیانت پیشگان قرار داده است؛ زیرا هر دو سرمایه های کشور را نابود می کنند. (69) آن حضرت هم چنین به ناشایستگانی که امور مسلمانان را به عهده گرفته اند، هشدار می دهد. (70)

 

- 5. بازدهی پایین و عدم کارآیی در تخصیص منابع

بیش تر اقتصاددانان اقتصاد را به معنای استفاده ی بهینه از منابع کمیاب می دانند. هر کشوری که از منابع خود بهتر استفاده کند، در توسعه موفّق ترخواهد بود. استفاده ی نادرست و غیر اقتصادی از این منابع اشکال مختلفی دارد؛ یکی از مهم ترین این اشکال، که بسیاری از کشورهای جهان سوّم با آن دست به گریبانند، فروش منابع طبیعی به صورت خام است. کشورهای ثروت مند این منابع را به بهای ارزان می خرند و پس از انجام تغییراتی به بهای گزاف به صاحبان اوّلیه ی آن ها می فروشند. نکته ی قابل توجّه آن است که گاه از نیروی کار ارزان و نیز پس انداز همین کشورها در بانک های کشورهای توسعه یافته، برای تبدیل این منابع استفاده می شود. در این موارد، کشورهای ثروت مند نقش دلاّلان ماهر را بازی می کنند؛ واسطه هایی که در چهره ی دایه های دل سوزتر از مادر ثروت های هنگفت کشورهای عقب مانده رامی ربایند. و سرانجام با فروش فرآورده های صنعتی به مردم این سرزمین ها، اندک پولی را، که در مقابل منابع و کار فراوان به آن ها داده اند، از آنان باز می ستانند.

استفاده ی نادرست از منابع در کشورهای فقیر بدانچه گفته شد، محدود نمی شود. مصرف گرایی و بد تر از آن تهیه و به کارگیری مواد مخرّبی که اغلب بسیار گران است، از موارد دیگر اتلاف منابع شمرده می شود؛ و کشورهای استعمارگر در این جهت نقش اساسی دارند. بر اساس آموزش های دینی، مسلمانان در حفظ اموال عمومی و استفاده ی درست از آن ها مسئولند و باید از اسراف، زیاده روی و تدبیر نادرست در این اموال بپرهیزند.

 

ج) عوامل فرهنگی ـ اجتماعی

 

- 1. خودباختگی

گروهی از مردم کشورهای جهان سوّم، در اثر تبلیغات مسموم کشورهای ثروت مند، دچار باورهای غلطی شده اند که نتیجه یی جز عقب ماندگی و فقرندارد. خودباختگی در برابر کشورهای توسعه یافته، یکی از این باورهای نادرست است. خودباختگان چنان می پندارند که کشورهای جهان سوم از نوآوری، استعداد و نبوغ بی بهره اند و همیشه باید منتظر بمانند تا نظریّه های علمی و اختراع ها و اکتشاف ها از سرزمین های توسعه یافته سمت جهان سوّم سرازیر شود؛ ناگفته پیداست این باور با واقعیّت بسیار فاصله دارد؛ تجربه خلاف آن را ثابت کرده است و به طور معمول اختراع ها و اکتشاف ها پس ازسوختن و بی خاصیت شدن، در مسیر اجرای اهداف استعماری، در اختیار جهان سوم قرار می گیرد.

 

- 2. انحصاری بودن دانش و فن آوری

امروزه نقش دانش و فن آوری در توسعه ی کشورها بر کسی پوشیده نیست. کشورهای جهان سوّم به سبب باورهای نادرستی که ذکر شد و نیز نبودن زمینه های اقتصادی پژوهش از این دو ابزار بی بهره اند. کشورهای توسعه یافته، اغلب به جهت خوی استعمارگرانه شان، از انتقال این ابزارها به جهان سوّم می پرهیزند. (71)

یکی دیگر از نقشه های استعمار در جهان سوّم، فراهم ساختن زمینه برای فرار مغزهاست. نتیجه ی این فعالیت ها، عقب ماندگی و فقر بیش تر این کشورهاست.

 

- 3. ترویج گناه و متزلزل شدن باورهای دینی

چنان که گذشت، بی ایمانی و گناه از عوامل فقر شمرده می شود. تأثیر گناه و سستی ایمان در سطح جامعه بسیار بیش تر و روشن تر است. و آثار آن، علاوه بر گناه کاران، همه ی مردم را در بر می گیرد. به همین سبب، یکی ازبرنامه های استعمارگران و نیز فرمانروایان خودکامه، ترویج زمینه های گناه درجامعه و تضعیف پایه های اعتقاد و ایمان مردم، به ویژه نسل جوان، است.

 

- 4. اعتیاد و...

ترویج اعتیاد در سطح جامعه، از دیگر عوامل اجتماعی فقر است. افکندن جوانان در دام اعتیاد، آسان ترین و مؤثّرترین روش برای از بین بردن روحیه ی انقلابی و تلاش و فعالیّت در یک کشور است و دشمنان، برای رسیدن به اهداف خود، از آن بهره می گیرند. تجربه ی هندوستان در زمان سلطه ی انگلیس و نیز ایران پیش از انقلاب اسلامی نمونه ی روشن به کارگیری این ابزار به وسیله ی استعمارگران است.

نکته ی قابل توجّه در عوامل اجتماعی فقر، تأثیر متقابل آن ها و پدیده ی فقر در یکدیگر است؛ یعنی چنان که اعتیاد یا گناه سبب فقر می شود؛ فقر نیز آثاری چنین درپی دارد و به ترویج اعتیاد و ناهنجاری های اجتماعی دیگر می انجامد.

پس از شناسایی عوامل مؤثر در فقر افراد و جوامع، گام بعدی بررسی راه های درمان فقر است. در این فصل با دو نگرش به این مسئله می پردازیم.

نگرش اول، نگاهی کوتاه مدّت و مقطعی به این مشکل است و به سبب وضعیت بسیار ناگوار برخی از تهیدستان، به شناسایی و تبیین راه های کوتاه مدت و ضربتی برای رویارویی با این مشکل می پردازد. نگرش دوم، راه های اساسی پیشگیری و درمان فقر را مورد بررسی قرار می دهد. نگرش دوم رامی توان بلند مدت نامید؛ زیرا فقر در طول زمان ایجاد می شود و به طور طبیعی درمان اساسی آن به زمان و برنامه ریزی منظم و دقیق نیاز دارد. البته هدف این مباحث برخورد با مسئله در سطح کلان است و مشکل افراد در ضمن آن مورد توجه قرار می گیرد.

 

راه های کوتاه مدت

چنان که گفته شد، در این راه ها هدف رسیدگی به تهیدستانی است که در موقعیّتی ناگوار به سر می برند و تأخیر در رسیدگی به وضع آن ها به ساقط شدن آن ها از هستی و زیان های جبران ناپذیر می انجامد. درمان ضربتی فقر در سه مرحله تحقّق می یابد.

1ـ گام نخست، شناسایی این گروه از تهیدستان است. به طور طبیعی، در این مقطع نمی توان کار دقیق و کارشناسانه یی در این باره انجام داد. باید ازآمارهای موجود یا راه های دیگر، که در کوتاه ترین زمان و با کم ترین آثار جنبی نتیجه می دهد، بهره برد؛ برای مثال می توان از پایگاه های مطمئنی چون مساجد محل در شناسایی چنین افرادی استفاده کرد.

2ـ گام بعدی تأمین بودجه ی طرح است. برای تأمین بودجه، سه راه وجود دارد: الف) دولت؛ ب) وجوه شرعی مانند خمس و زکات؛ ج) کمک های مردمی.

بی تردید ائمّه ی جمعه و جماعات، صدا و سیما و مطبوعات در بالا بردن میزان کمک های مردمی نقش موثر دارند.

3ـ گام سوم، رساندن وجوه به تهیدستان شناسایی شده است. در این مرحله نیز باید از مطمئن ترین و کم هزینه ترین مسیر استفاده کرد. برخی از نهادهایی که سابقه ی موفق تری در این زمینه دارند، می توانند به عنوان بازوی اجرایی وهم آهنگ کننده ی طرح به کار گرفته شوند. هم چنین مسجدها، که در شناسایی تنگدستان و گردآوری کمک های مردمی نقشی موثر داشتند، می توانند دراین مرحله بسیار سودمند باشند؛ یعنی در هر محل، می توان به یاری افراد نیکوکار و جوانان فعّال، که زیر نظر امام جماعت در هسته های مردمی سازمان دهی می شوند، این مهم را انجام داد. البته می توان خانواده های تنگدست را به افراد نیکوکار معرفی کرد تا عملیّات کمک رسانی بدون واسطه تحقق یابد.

درباره ی شیوه ی اعطای کمک بین افراد نیز، با توجه به موقعیت و مشکل خاص افراد و نیز وضعیت اقتصادی جامعه، راه های مختلفی وجود دارد. کمک ها می تواند نقدی یا غیرنقدی باشد. کمک های نقدی، با توجه به وضعیت افراد، می تواند به شکل بلاعوض یا وام قرض الحسنه باشد. کمک های غیر نقدی نیز می تواند به صورت کالا (خوراک و پوشاک و...) یا حواله و بهابرگ (بن) توزیع شود.

اسکان بخشی از فقرا، که در موقعیت اقتصادی ناگواری قرار دارند، درمجتمع های مسکونی، علاوه بر تسهیل کمک رسانی و حل مشکل مسکن آن ها، زمینه را برای درمان اساسی فقرشان فراهم می کند.

1ـ راه های پیشگیری از فقر

به طور کلی شیوه ی اصولی برخورد با هر مشکلی بستن راه پدید آمدن آن است؛ چنان که همه ی متخصصان دانش پزشکی اتّفاق دارند که پرداختن به بهداشت و جلوگیری از پیدایش بیماری از درمان آن آسان تر و مهم تر است. در مبارزه با مشکل فقر نیز اجرای سیاست هایی برای از بین بردن زمینه های پیدایش آن مهم ترین گام به شمار می آید.

در فصل گذشته، در بررسی علل پیدایش فقر در جنبه های فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی، عوامل مختلفی را برشمردیم. در یک برنامه ریزی سنجیده، برای جلوگیری از پدیده ی فقر باید از بین بردن عوامل یادشده مورد توجه قرارگیرد.

 

- الف) مقابله با عوامل فرهنگی و اجتماعی

به طور خلاصه، عوامل فرهنگی و اجتماعی فقر فردی و اجتماعی عبارت است از:

1. تنبلی و عدم استقامت در کار؛

2. بی برنامگی؛

3. دیدگاه نادرست درباره ی دنیا وآخرت؛

4. خودباختگی و عدم اعتماد به نفس؛

5. ترویج گناه و فساد در جامعه؛

6. اعتیاد و تکدّی و اظهار فقر؛

مهم ترین گام در جهت زدودن این عوامل انجام دادن کارهای فرهنگی و ارائه ی تعلیمات صحیح دینی به وسیله ی متفکّران است. تشویق مردم به کار وتلاش و توجّه دادن آن ها به آثار دنیایی و آخرتی کوشش نیز در این راه بسیارمؤثّر می نماید. بدیهی است که ایجاد نشاط، امید به آینده و استحکام پایه های عقیدتی در بین جوانان، شرط اوّلیه برای گسترش فرهنگ کار و تلاش درجامعه است. به تصویر کشیدن نتیجه ی تلاش افرادی که در سایه ی تلاش و استقامت به موفّقیت های بزرگ دست یافته اند و نیز یادآوری تمدّن عظیم اسلامی، که در سایه ی به کار بستن آموزه های دین تحقق یافت، در زدودن روحیه ی تنبلی، نومیدی و خودباختگی مردم تأثیر بسیار دارد. افزون بر این، تقویت ابعاد معنوی جامعه و از بین بردن زمینه های گناه و اعتیاد و تبیین آثار مرگبار آن، از روی آوردن مردم، به ویژه نسل جوان، به گناهان جلوگیری می کند. بدیهی است که در کنار نفی این امور، فراهم کردن امکانات تفریحی وورزشی و نیز علمی و آموزشی و تشویق جوانان به آن ها امری ضروری می نماید. برخورد با متکدیان حرفه یی، جمع آوری آن ها در اردوگاه ها، آموزش فرهنگی و حرفه یی آن ها و نیز ایجاد امکانات شغلی برای آنان بخشی از سیاست ها به شمار می آید. رسانه های گروهی، به ویژه صدا وسیما، در کارآمدی سیاست های فوق نقش بسزایی دارد.

 

- ب) مقابله با عوامل طبیعی

چنان که گذشت، گاه عوامل طبیعی چون مرگ و از کارافتادگی سرپرست خانواده، سیل و زلزله موجب تهیدست شدن گروه هایی از جامعه می شود. در این جهت دو کار اساسی لازم است:

1. انجام اقداماتی در جهت به حداقل رساندن آسیب های ناشی از عوامل طبیعی، مانند ایجاد سیل بند و رعایت اصول ایمنی در کارگاه ها و جاده ها و ساختمان ها.

2. تقویت سیستم تأمین اجتماعی، به منظور تحت پوشش قرار دادن، از کار افتادگان، بی سرپرستان و قربانیان حوادث طبیعی.

 

- ج) مقابله با عوامل اقتصادی

مسائل اقتصادی، اصلی ترین عامل پیدایش فقر است. منشأ اساسی فقر در بُعد اقتصادی، مسئله ی حاکمیت نظام سرمایه داری و روابط اقتصادی مبتنی برآن است. وقتی اقتصاد جامعه بر اساس نظام اقتصادی اسلام سامان یابد، زمینه ی پیدایش نابرابری و استثمار از میان می رود و برای ظهور فقر درجامعه جایی نمی ماند. چنان که در فصل پیش گذشت، عوامل اقتصادی فقر عبارت است از:

1. توزیع نا عادلانه ی ثروت؛

2. تورّم؛

3. فقدان امکانات شغلی؛

4. ضعف مدیریت و تخصیص نیروی انسانی؛

5. بازدهی پایین و عدم کارآیی در تخصص منابع.

برای جلوگیری از پیدایش فقر در این گستره باید هر یک از عوامل یادشده را از میان برد. راه مهار یا نابودی این عوامل عبارت است از:

 

-- 1. توزیع عادلانه

یکی از ابزارهای مهم برای از بین بردن فقر در نظام اقتصادی اسلام، توزیع عادلانه ی ثروت است. این توزیع در سه مرحله صورت می گیرد: (74)

 

--- الف) پیش از تولید

مقصود از توزیع قبل از تولید شیوه ی بهره برداری مسلمانان از ثروت های طبیعی چون زمین، آب و مباحات عمومی (ماهی ها، پرندگان) است. در این مرحله، حدودی مشخص شده است که از انباشته شدن منابع و ثروت های یادشده در دست گروهی خاص و محرومیت گروهی دیگر جلوگیری می کند و اوّلین و مهم ترین عامل ایجاد شکاف میان طبقات مختلف جامعه را از میان می برد.

 

--- ب) هنگام تولید

وقتی منابع اوّلیه در جریان تولید قرار می گیرد، سود حاصل از آن ها میان افرادی که در جریان تولید دخالت داشتند، تقسیم می شود. در نظام سرمایه داری در این توزیع، تکیه اساسی بر سرمایه قرار دارد و همین موجب استثمار کارگران می شود. دراسلام قواعدی تنظیم شده است که وقتی سرمایه در ریسک تولید شرکت نکند، بهره یی از سود ندارد؛ (تحریم بهره) و نیروی کار می تواند از طریق مزد یا مشارکت در فرایند تولید و تجارت به سهم خود دست یابد. (مزارعه، مساقات، مضاربه...)

 

--- ج) بعد از تولید (توزیع مجدد)

در دو مرحله ی قبلی، ملاک اصلی توزیع ثروت و منافع بین افراد کار بود. (به لحاظ این که سرمایه را نیز نوعی کار ذخیره شده بنامیم) امّا در این مرحله ملاک توزیع نیاز افراد است. بی تردید وجود برخی از عوامل طبیعی در فرآیند تولید که سبب تفاوت در درآمد افراد می شود یا، چنان که در عوامل طبیعی فقر اشاره کردیم، ناتوانی گروهی از فعالیت اقتصادی به اختلاف درآمد و شکاف طبقاتی می انجامد. اسلام، به منظور از بین بردن این شکاف و جلوگیری از فقر در سطح جامعه، تدابیری اندیشیده است. ما در بخش دیگر، باعنوان «تقویت سیستم اجتماعی»، به این بحث اشاره خواهیم کرد.

 

-- 2 و 3. کنترل سطح قیمت ها و ایجاد امکانات شغلی

مهار تورّم و تأمین اشتغال برای جویندگان کار، از اهداف نظام اقتصادی اسلام است. مطالعه ی سیره ی پیشوایان دین نشان می دهد که آن ها به این دو مسئله توجّه فراوان داشتند؛ برای مثال بستن پیمان مشارکت بین مهاجران و انصار، تقسیم باغ ها و مزارع «بنی نضیر» بین مسلمانان، قراردادن ابزار کار کشاورزی و خانه سازی و آموزش حرفه یی مردم از اموری است که در زمان پیامبر اکرم (ص)، در جهت ایجاد زمینه ی اشتغال، تحقق پذیرفت. (75) حفر چاه ها و قنات ها و وقف آن ها به وسیله ی ائمه: نیز بدین منظور انجام گرفته است. این اقدام ها، علاوه بر ایجاد اشتغال برای مسلمانان و تأمین زندگی آنان، تولید را فزونی می بخشید و در جلوگیری از افزایش قیمت ها نقش بسزایی داشت. حضرت علی (ع) در زمان خلافتش بدین امر اهتمام می ورزید. آن حضرت (ع) در نامه یی به مالک اشتر وی را به نیکی به بازرگانان و رعایت حق آنان سفارش کرد، به مبارزه با سودجویی و گران فروشی فراخواند و فرمود:

باید خرید و فروش آسان، برطبق موازین عدل و با قیمت هایی صورت گیرد که نه به زیان فروشنده باشد و نه خریدار. (76)

امام صادق(ع) فرمود: امیرمؤمنان (ع) قیمت گذاری نمی کرد؛ ولی هرگاه کسی به گران فروشی روی می آورد، به او گفته می شد: یا طبق قیمت بازاربفروش یا از بازار خارج شو. (77)

 

-- 4. سپردن مسئولیت ها به افراد مدیر و کاردان

امروزه تربیت نیروهای متخصص و کارآمد از استراتژی های مهم توسعه ی اقتصادی شمرده می شود و سرمایه گذاری فراوان در این جهت صورت می گیرد؛ به گونه یی که توسعه ی نیروی انسانی، در ادبیات توسعه جایگاهی خاص یافته است. دین مبین اسلام نیز براین مسئله تاکید بسیار ورزیده و چنان که در فصل گذشته بیان شد، سپردن مسئولیت به ناتوانان را خیانت شمرده است. بنابراین، باید در تمام ابعاد نظام اسلامی به این مسئله توجه شود.

 

-- 5. بهره برداری صحیح از ثروت های طبیعی

چنان که گذشت، اقتصاددانان اغلب اقتصاد را «استفاده ی بهینه و مطلوب از منابع کمیاب در جهت تحقق اهداف اقتصادی» تعریف می کنند. اسلام نیز به این مسئله توجه کرده، با قوانینی چون حرمت اسراف در جهت بهره برداری درست از منابع کوشیده است. بنابراین، نظام اسلامی هرگز اجازه نمی دهد ثروت های ملّی، که متعلق به همه ی مسلمانان است، جهت ترویج مصرف گرایی و تولید اشیای زیان آور به کار گرفته شود. این قوانین همچنین از غارت این ثروت ها به وسیله ی بیگانگان، به شکل مواد خام و در جهت تقویت منافع استثماری آن ها، جلوگیری می کند.

 

2ـ راه های درمان فقر

هر گاه موفق شویم راه های جلوگیری از فقر را در جامعه اجرا کنیم، فقر به طور طبیعی درمان می شود. به همین جهت، مباحث این قسمت با بخش قبلی (پیشگیری از فقر) ارتباط دارد و به طور خاص به سیاست های فقرزدایی می پردازد.

 

- شناسایی فقرا و معرّفی خط فقر

شناسایی تهیدستان و ارزیابی امکانات و توانایی های جامعه، در راه ریشه کنی فقر، نخستین گام به شمارمی آید. برای شناسایی فقرا باید ملاک مشخصی از فقر ارائه شود و سپس تهیدستان از نظر تعداد، عمق فقر، منطقه و... مورد شناسایی قرار گیرند. بدین منظور معیاری با عنوان «خط فقر» معرفی شده است که بر اساس آن، فقرای یک کشور و میزان فقر آن ها را مورد شناسایی قرارمی دهند. اقتصاددانان، در معرفّی خط فقر، به طور عمده به فقر مطلق توجه می کنند. معیار خط فقر مطلق، بر اساس نیازهای اصلی انسان و اغلب بر حسب منابع مورد نیاز برای حفظ سلامتی و تأمین کارآیی جسمانی تعریف می شود. فقر مطلق یا معیشتی از طریق قیمت گذاری نیازمندی های اساسی زندگی افراد اندازه گیری می شود. درنیووسکی (drenowski) و اسکات (scot) در شاخص سطح زندگی، نیازهای اساسی جسمانی را در سه محور تعریف کرده اند.

الف) تغذیه که بر اساس عواملی مانند کالری و پروتئین دریافت شده اندازه گیری می شود. (78)

ب) سرپناه که بر اساس بهای مسکن و میزان ازدحام تعیین می شود.

ج) سلامتی که بر اساس عواملی چون میزان مرگ و میر اطفال و کیفییت تسهیلات پزشکی در دسترس اندازه گیری می شود.

براساس مطالعات انجام شده، خط فقر درآمد سرانه یی است که بتوان با آن حداقل نیاز بدن به غذا را که برابر 2250 کالری حساب شده است، تامین کرد؛ البته چون غذا تنها نیاز انسان نیست، خط فقر در مرز داشتن درآمد سرانه یی به اندازه ی دست کم سه برابر مقدار پول لازم برای خرید مواد غذایی عادی ترسیم می گردد. (79)


تعریف اقتصاد،اقتصاد چیست؟،موضوع علم اقتصاد
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٠  کلمات کلیدی:

فـــــــــــراتــــــرازتــــصــــــــور

دراین وبلاک تمام موضوعات مربوط به اقتصاد را بیابید

 

تعریف اقتصاد
یکی از معانی اقتصاد در لغت ، میانه روی و پرهیز از افراط و تفریط در هر کاری است . در آیه « و اقصد فی مشیک » نیز به همین معنی آمده است .
از آن نظر که اعتدال در هزینه زندگی یکی از مصادیق میانه روی بوده ، کلمه « اقتصاد » دربار? آن بسیار استعمال می شده است تا آنجا که در به کار گیری عرفی از « اقتصاد » غالبا" همین معنی مقصود بوده است . اقتصاد از معانی عرفی خود (میانه روی در معاش و تناسب دخلو خرج ) ، تعمیم داده شده و معادل economy قرار گرفته است .
به هر حال برای « اقتصاد » که اقتصاددانان از بحث می کنند تعاریف مختلفی ارائه شده است .
ارسطو : علم اقتصاد یعنی مدیریت خانه .
آدام اسمیت : اقتصاد ، علم بررسی ماهیت و علل ثروت ملل است .
استوارت میل : اقتصاد ، عبارت است از بررسی ماهیت ثروت از طریق قوانین تولید و توزیع
ریکاردو :اقتصاد علم است .
آلفرد مارشال : اقتصاد ،عبارت است از مطالعه بشر در زندگی شغلی و حرفه ای . در تعریف دیگر : علم اقتصاد بررسی کردار های انسان در جریان عادی زندگی اقتصاد یعنی کسب درامد و تمتع از آن برای تربیت دادن زندگی است .
اقتصاد چیست؟ 
اقتصاد دانشی است که با با در نظر گرفتن کمبود کالا و ابزار تولید و نیازهای نامحدود بشری به تخصیص بهینه کالاها و تولیدات می‌پردازد. پرسش بنیادین برای دانش اقتصاد مسئله حداکثر شدن رضایت و مطلوبیت انسانهاست. این دانش به دو بخش اصلی اقتصاد خرد و کلان تقسیم می‌شود.

 

موضوع علم اقتصاد
موضوع اقتصاد عبارت است : از ثروت (کالاها ، خدمات و منابع ) از حیث چگونگی تولید ، توزیع و مصرف آن . مقصود از « ثروت » جنبه مالیت و ارزش کالاها و خدمات است ، نه جنبه عینیت اموال ؛ بنابرین ثروت از نظر ارزشمند بودن و مالیت موضوع اقتصاد است .
ثروت ،از حیث چگونگی رشد ، توزیع و به مصرف رساندن آن موضوع اقتصاد است ، نه از حیث آن به این شخص یا آن شخص

بازار سلف ارز به بازاری گفته می شود که در آن پول رایج کشورها با قیمت های تثبیت شده در تاریخ معینی در آینده معامله می شوند. این معاملات می توانند نقدی یا وعده دار باشند ( بازار نقدی). در خرید و فروش نقدی، معاملات بی درنگ انجام می گیرند و در همین بازار است که در اثر دخالت دولت ها سطح کنترل شده نرخ ارز نمود می یابد.
در بازار سلف ارز، پول های رایج کشورها برای تاریخی معین در آینده، مثلاً برای مدت سه یا شش ماه معامله می شوند. تفاوت میان نرخ نقدی ارز با نرخ وعده دار یا سلف آن براساس نرخ بهره و ریسک مبادله، که همان امکان تقویت یا تضعیف پول در آینده است، تعیین می شود. بنابراین از مقایسه میزان صرف یا تنزیل ارز با قیمت نقدی آن می توان به حد انتظارات بازار درباره مقادیر تضعیف یا تقویت ارز در آینده پی برد.

برخی زخم‌ها تا سال‌ها پس از وارد شدن دردناک هستند. از دید ناظران و مقررات‌گذاران بخش بانکی، رنج و درد ناشی از سقوط بانک لمان‌برادرز در 5 سال پیش هنوز به همان اندازه زمان وقوع تازه است. لمان در سراسر جهان گسترش یافته بود اما به عنوان یک شرکت منفرد و عمدتاً در آمریکا اداره می‌شد و مورد نظارت قرار می‌گرفت. سقوط بانک باعث شد تقریباً در همه جای دنیا آشفتگی‌هایی ایجاد شود. بریتانیا مدعی بود این بانک اجازه یافت چند روز قبل از اعلام ورشکستگی پنج میلیارد دلار پول نقد را از شعب خود در لندن خارج سازد. آلمان از این عصبانی بود که بوندس بانک مجبور شد بار بدهی هشت میلیارد یورویی شعبه آلمانی لمان به بانک مرکزی را بر دوش بکشد. از آن زمان مقررات‌گذاران تلاش زیادی کرده‌اند تا این وضعیت دوباره تکرار نشود. بسیاری از اقدامات آنها از قبیل الزام بانک‌ها به نگهداری سرمایه بیشتر منطقی است اما همزمان این ناظران بانکی در سکوت و به آرامی تلاش می‌کنند به نظام مالی جهانی رسوخ کنند. بریتانیا از شعبه‌های بانک‌های خارجی در داخل کشور خواسته است تا سرمایه بیشتری را نگه دارند. در آلمان مقررات‌گذاران بانکی از شعبه‌ها و بانک‌های وابسته به بانک‌های ایتالیا و هلند خواسته است تا پول نقد را به خارج از کشور نفرستند. اما بزرگ‌ترین اقدام در آمریکا صورت می‌گیرد جایی که فدرال‌رزرو به زودی مجموعه مقررات ناظر بر عملیات بانک‌های بزرگ خارجی را منتشر می‌سازد و در عمل دیواری به دور بازارهای مالی آمریکا خواهد کشید. این نوع شتاب برای کاهش خطرات ناشی از سقوط بانک‌های بزرگ خارجی کاملاً قابل درک است. ناظران بانکی در مقابل مالیات‌دهندگان کشور خود مسوول هستند و با توجه به تنبلی اروپا در پاکسازی نظام بانکی‌اش نمی‌توان آمریکا را به خاطر محافظت از خود در مقابل مشکلات بانک‌های اروپایی سرزنش کرد. بانک‌های اروپایی هنوز در مقایسه با همتایان آمریکایی‌شان سرمایه اندکی دارند. در یک سناریوی مطلوب اجبار بانک‌های بارکلی و دویچه بانک به افزایش سرمایه می‌تواند باعث شود نظام بانکی اروپا در سراسر جهان ایمن‌تر جلوه کند. اما واقعیت آنقدرها هم ساده نیست. اروپاییان ممکن است از همان ابتدا دست به انتقام بزنند. هم‌اکنون بانک‌های بزرگ فرانسه در حال لابی کردن با کمیسیون اروپا هستند تا محدودیت‌هایی انتقام‌جویانه وضع کنند و بانک‌های جی پی مورگان و گلدمن ساکس را از بازارهای اوراق قرضه فرانسه خارج سازند هر چند این بانک‌ها سرمایه‌های بهتری دارند. این اقدام باعث تقسیم شدن و تجزیه امور مالی جهانی خواهد شد. کشیدن دیوار بر دور نظام بانکی هزینه وام گرفتن را بالا می‌برد. این اتفاق به ویژه در اقتصادهای کوچک یا دارای رشد سریع که به ورود سرمایه نیازمند هستند، رخ خواهد داد. به گزارش موسسه مشاورتی مک کینزی ایجاد شکاف در نظام‌های بانکی رشد جهانی اقتصاد را تقریباً سالانه 5/0 درصد کاهش می‌دهد. با وجود بانک‌های بزرگ و دارای سرمایه زیاد هر چه نظام بانکی مجزاتر و تقسیم‌شده‌تر باشد امنیت آن کمتر خواهد شد. اگر بانک‌ها نتوانند خطرات را در سطح جهان پخش کنند و نتوانند سرمایه‌ها را به منظور نجات بانک‌های مشکل‌دار خود جابه‌جا کنند احتمال تمرکز خطرات در یک منطقه و سقوط بانک‌ها بیشتر می‌شود. بی‌قراری و عدم تحمل فدرال‌رزرو در قبال اروپا قابل درک است. آمریکا بانک‌های خود را پاکسازی کرده است اما اروپا خیر. لازم است مقررات‌گذاران و ناظران اروپایی از بسته جدید کیفیت سرمایه بانک مرکزی اروپا استفاده کنند تا عزم و جدیت خود را برای پاکسازی نظام بانکی به جهان نشان دهند. با وجود این حتی آمریکاییان نیز اذعان دارند که بهترین نظام برای بانک‌های بزرگ، نظامی جهانی است و روش‌هایی برای ایمن‌سازی این نظام جهانی وجود دارد. بانک‌ها باید وادار شوند ساختاری اتخاذ کنند که در آن زیان و ضرر از بانک‌های وابسته و شعب به بانک‌های مادر منتقل شود و در مقابل بانک مادر بتواند سرمایه‌ها را به شعبه‌های مشکل‌دار منتقل سازد. پوشش حفاظتی توسط خرید حجم زیادی از سهام و نگه داشتن متمرکز سرمایه برای کل تعهدات می‌تواند خیال ناظران بانکی را آسوده‌تر سازد. برای تحقق چنین منظوری لازم است بین مراکز عمده مالی قراردادهایی رسمی منعقد شود. هیات ثبات مالی (FSB) هم‌اکنون پیشتاز چنین جنبشی است، اما نه آمریکا و نه اروپا برای رسیدن به آن تلاش کافی از خود نشان نمی‌دهند. اگر اروپاییان در مورد پاکسازی بانک‌ها جدیت به خرج دهند آمریکایی‌ها می‌توانند تلاشی واقعی و نهایی انجام دهند تا مقررات جهانی هیات ثبات مالی (FSB) به اجرا درآیند.

سرمایه عبارت از هر ثروتی است که عایدی بدست دهد و یا لا اقل برای چنین منظوری در نظرگرفته شود به عبارة دیگر سرمایه وسیلة مالی است که در راه تولید بکار میافتد بنابر این سرمایه قدرت خریدی است که خاصیت بخصوص دارد و تاثیرآن مربوط به هدف نهایی است.گرچه علمای کلاسیک اهمیت سرمایه را در جریان تولید تشخیص داده بودند ولی بیش ازسه ربع قرن بیست به علت استفاده فوق العاده از ماشین که توام پیشرفت، علوم و بهبود سازمانهای اقتصادی میباشد سرمایه عامل اساسی برای تولید به سبک و شیوه های نوین تولید شناخته شده است. آن قسمت از اشیای که توسط بشر تولید شده و به مصرف نرسیده سرمایه نام دارد. پس سرمایه را باید ثروتی دانست که بشر مولد آن بوده است اگر سرمایه مرکب از اشیای باشد که مصرف کننده آن را مصرف میکند بنام سرمایه مصرفی یاد میگردد مثل خانه، موتر، جواهرات و غیره. اگر سرمایه را اشیای تشکیل دهد که برای تولید اشیای دیگر از آن استفاده گردد آن را سرمایه تولیدی مینامند ولی سرمایه معمولأ به سرمایه نوع اخیر اطلاق میشود و سرمایه نوع اول بنام سرمایه مصرفی یاد میگردد پس باید گفت که سرمایه عبارت ازمجتمع اشیای تولید شده به وسیله بشرکه درعملیه تولید بکار رود. ناگفته نماند که اشیای خود بخود به سرمایه تبدیل نمیشود بلکه یک قسمت ازاشیای تولیدشده باید مصرف نشود تا سرمایه تشکل نماید. بنابراین ایجاد تشکل سرمایه شامل دو مرحله است.

الف: مرحله مثبت با کوشش کردن وتخطی مصرف برای تولید اشیا که این عمل بنام سرمایه گذاری یاد میگردد.پس سرمایه گذاری عبارت ازقبول مصرف به منظور ازدیاد سرمایه میباشد. طبق تعریف فوق تبدیل شدن پول یکی دیگر ازانواع دارای برای مدت قابل ملاحظه اززمان را میتوان سرمایه گذاری نامید باتوجه به این تعریف عده معتقد اند که سرمایه گذاری وسیله است که پول واشیای غیر مولد را به صورت سرمایه مولد تبدیل میکند.

ب : مرحله منفی یا خود داری مصرف قسمتی ازتولید است که به سرمایه موجود اضافه میشود. این عمل پس اندازنام دارد. مثل موجودیت اشیاخانه، ماشین آلات وغیره.تعرفی که ازسرمایه به عمل آمد جامع نیست وفقط متضمن سرمایه های مادی است وشامل سرمایه گذاری درراه توسعه وانکشاف وتعمیم فرهنگ تعلیم وتربیه که برخی آن را سرمایه انسانی میشمارند، نمیشود. درحالیکه عده ازعلمای اقتصاد دانش ومعلومات را جزسرمایه محسوب مینمایند. منابع طبیعی معادن وزمین که به نظر برخی ازعلمای اقتصاد وسرمایه های غیر قابل تولید میباشد. نیز ازتعریف فوق خارج است. در حالیکه برای تاریخ اقتصادی کشورهای روبه انکشاف یافته نشان میدهد که مرحله شروع وانکشاف اقتصادی توام با حدود سرمایه های غیر قابل انکشاف مربوط بوده است.باوجود نظریات متعدد برتعریف فوق وارد است چون انکشاف اقتصادی کشورهای انکشاف نیافته بیشتر نتیجه ازدیاد سرمایه های قابل تولید بوده است بنابر آن فقط سرمایه های مذکور را مد نظر میگیریم بدین ترتیب سرمایه قابل تولید شامل ساختمان های خصوصی وعمومی منازل مسکون،تاسیسات عام المنعه. کار خانه وماشین های تولیدی وسایر اموال زرعتی وامثال آن میگردد. همچنان میتوان گفت که سرمایه ازنظر نوع درآمدیکه تولید میکند به سه دسته تقسیم میشود.

الف:- سرمایه مولد "مستقیم " اقتصادی مانند کارخانه ماشین آلات ابزار وآلات تولیدی.

ب:- سرمایه ثابت اقتصادی مانند وسایل حمل ونقل وارتباطات، مخابرات، نیروی برق وتاسیسات آبیاری.

ج:- سرمایه های ثابت اجتماعی ازقبیل منازل مسکونی، مکاتب،شفاخانه ها وامثال آن سرمایه های مولد اقتصادی چون مستقیمأ سبب ازدیاد سطح تولید میگردد ازنظرانکشاف ورشد اقتصادی حایزاهمیت بیشتر اند درصورتی که نقش سرمایه های ثابت اعم ازاقتصادی واجتماعی مناسبی که به طور غیر مستقیم قابلیت تولید سرمایه مولد " مستقیم " اقتصادی را افزایش میدهد استفاده ازآخرین سیستم حمل ونقل وجود فرهنگ وتعلیم وتربیه عالی نمیتواند منجر به افزایش تولید گردد مگر اینکه سبب تشویق وتوسعه سرمایه گذاری درصنعت زراعت شود احتیاج به سرمایه های نوع اول تحت تاثیر مستقیم تغییرات مصرف که ناشی ازازیاد درآمد باشند قرارمیگرد.به همین جهت این قبیل سرمایه گذاری ها درکشور صنعتی به وسیله کار فرمایان خصوصی انجام میگرد ولی سرمایه گذاری های ثابت اجتماعی مورد نیاز انکشاف اقتصادی مثل تاسیسات، نیروی برق، تدویر موسسات آموزشی وتربیویوسیله کار فرمایان خصوصی انجام میگرد ولی سرمایه گذاری های ثابت اجتماعی مورد نیاز انکشاف اقتصادی مثل تاسیسات، نیروی برق، تدویر موسسات آموزشی وتربیوی، تاسیس خطوط حمل ونقل وغیره باید ازطرف دولت ها صورت گیرد چون افراد قدرت احداث وبکار اندازی چنین موسساتی را نسبت داشتن مصرف زیاد آن ندارد.اکنون راجع به آن قوه مرموزیکه میلیون ها نفوس زحمت کش را مجبور میسازد که به حرص عده محدود سرمایه  دار تسلیم گردیده باراسارت شانرا بدوش میکشند صرف میگویم برای توضیح این مقصد قدرت سرمایه را واینکه سرمایه چیست مختصرأ تحت مطالعه قرارمیدهیم .استثمار کارگران ازطرف سرمایه داران ازاین جهت ممکن شده که درتحت سیستم سرمایه داری تمام ثروت بدست سرمایه داران تمرکز یافته است عده محدود سرمایه دار تمام وسایل تولید ومعیشت را مالک اند. کارگران فاقد وسایل تولید ومعیشت هستند سرمایه داران تمام ثروت جامعه را در چنگ خویش درآورده اند .مارکس میگوید که سرمایه یک شی نه بلکه یک رابطه معین اجتماعی میباشد. اشیا مانند وسایل تولید وسایر کالا های مربوط که در دست بورژوا هستند درذات خود سرمایه نیست. بلکه یک سیستم معین اجتماعی این

چیز ها را به آن استثمار مبدل میسازد وبه رابطه اجتماعی تبدیل میکند که ما آنرا سرمایه میگویم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


فروغ فرخزاد
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٠  کلمات کلیدی:

شراب و خون

نیست یاری تا بگویم راز خویش

 

ناله پنهان کرده ام در ساز خویش

 

چنگ اندوهم، خدا را، زخمه ای

 

زخمه ای، تا برکشم آواز خویش

 

 

 

بر لبانم قفل خاموشی زدم

 

با کلیدی آشنا بازش کنید

 

کودک دل رنجه دست جفاست

 

با سر انگشت وفا نازش کنید

 

 

  

پر کن این پیمانه را ای هم نفس

 

پر کن این پیمانه را از خون او

 

مست مستم کن چنان کز شور می

 

بازگویم قصه افسون او

 

 

  

رنگ چشمش را چه می پرسی ز من

 

رنگ چشمش کی مرا پابند کرد

 

آتشی کز دیدگانش سرکشید

 

این دل دیوانه را دربند کرد

 

 

 

از لبانش کی نشان دارم به جان

 

جز شرار بوسه های دلنشین

 

بر تنم کی مانده از او یادگار

 

جز فشار بازوان آهنین

 

 

 

 من چه می دانم سر انگشتش چه کرد

 

در میان خرمن گیسوی من

 

آنقدر دانم که این آشفتگی

 

زان سبب افتاده اندر موی من

 

 

 

 آتشی شد بر دل و جانم گرفت

 

راهزن شد راه ایمانم گرفت

 

رفته بود از دست من دامان صبر

 

چون ز پا افتادم آسانم گرفت

 

 

 

 گم شدم در پهنه صحرای عشق

 

در شبی چون چهره بختم سیاه

 

ناگهان بی آنکه بتوانم گریخت

 

بر سرم بارید باران گناه

 

 

 

مست بودم، مست عشق و مست ناز

 

مردی آمد قلب سنگم را ربود

 

بسکه رنجم داد و لذت دادمش

 

ترک او کردم، چه می دانم که بود

 

 

 

 مستیم از سر پرید، ای همنفس

 

بار دیگر پر کن این پیمانه را

 

خون بده، خون دل آن خود پرست

 

تا بپایان آرم این افسانه را

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ٢:٢۳ ‎ق.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢۵ نظرات (غیر فعال)
 

پرنده مردنی است

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 

 

به ایوان میروم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

 

 

کسی مرا به آفتاب

 معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخاهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردنی ست

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

تنها صداست که می ماند

چرا توقف کنم،چرا؟

پرنده ها به ستوی جانب آبی رفته اند

افق عمودی است

افق عمودی است و حرکت : فواره وار

و در حدود بینش

سیاره های نورانی میچرخند

زمین در ارتفاع به تکرار میرسد

و چاههای هوایی

به نقب های رابطه تبدیل میشوند

و روز وسعتی است

که در مخیله ی تنگ کرم روزنامه نمیگنجد

 

 

 

چرا توقف کنم؟

راه از میان مویرگ های حیات می گذرد

کیفیت محیط کشتی زهدان  ماه

سلول های فاسد را خواهد کشت

و در فضای شیمیایی بعد از طلوع

تنها صداست

صدا که ذوب ذره های زمان خواهد شد .

چرا توقف کنم؟

چه می تواند باشد مرداب

چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فاسد

افکار سردخانه را جنازه های باد کرده رقم می زنند .

نامرد ، در سیاهی

فقدان مردیش را پنهان کرده است

و سوسک ....آه

وقتی که سوسک سخن می گوید .

چرا توقف کنم؟

همکاری حروف سربی بیهوده ست .

همکاری حروف سربی

اندیشه ی حقیر را نجات خواهد داد .

من از سلاله ی درختانم

تنفس هوای مانده ملولم میکند

پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطربسپارم

 

 

 

 نهایت تمامی نیروها پیوستن است ، پیوستن

به اصل روشن خورشید

و ریختن به شعور نور

طبیعی است

که آسیاب های  بادی میپوسند

چرا توقف کنم؟

من خوشه های نارس گندم را

به زیر پستان میگیرم

و شیر می دهم

 

 

صدا ،  صدا ،  تنها صدا

صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن

صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک

صدای انعقاد نطفه ی معنی

و بسط ذهن مشترک عشق

صدا ، صدا ، صدا ، تنها صداست که میماند

 

 

 

در سرزمین قد کوتاهان

معیارهای سنجش

همیشه بر مدار صفر سفر کرده‌اند

چرا توقف کنم؟

من از عناصر چهارگانه اطاعت میکنم

و کار تدوین نظامنامه نیست

 

 

 

مرا به زوزه ی دراز توحش

 درعضو جنسی حیوان چکار

مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی چکار

مرا تبار خونی گل ها به زیستن متعهد کرده است

تبار خونی گل ها میدانید ؟

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۱۱:٢۵ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

کسی که مثل هیچکس نیست

من خواب دیده ام که کسی میآید

من خواب یک ستاره ی قرمز دیده‌ام

و پلک چشمم هی میپرد

و کفشهایم هی جفت میشوند

و کور شوم

اگر دروغ  بگویم

من خواب آن ستاره ی قرمز را

وقتی  که خواب نبودم دیده ام

 

 

 

کسی میآید

کسی میآید

کسی دیگر

کسی بهتر

کسی که مثل هیچکس نیست، مثل پدر نیست ، مثل انسی

نیست ، مثل یحیی نیست ، مثل مادر نیست

و مثل آن کسی است که باید باشد

و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است

و صورتش

از صورت امام زمان هم روشنتر

و از برادر سیدجواد هم

که رفته است

و رخت پاسبانی پوشیده است نمیترسد

و از خود سیدجواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال

 اوست نمیترسد

و اسمش آنچنانکه مادر

در اول نماز  و در آخر نمازصدایش میکند

یا قاضی القضات است 

یا حاجت الحاجات است 

و میتواند

تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را

با چشمهای بسته بخواند

و میتواند حتی هزار را

بی آنکه کم بیآورد از روی بیست میلیون بردارد

و میتواند از مغازه ی سیدجواد ، هرچه که لازم دارد ،

جنس نسیه بگیرد

و میتواند کاری کند که لامپ "الله "

که سبز بود : مثل صبح سحر سبز بود .

دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان

روشن شود

آخ ....

چقدر روشنی خوبست

چقدر روشنی خوبست

و من چقدر دلم میخواهد

که یحیی

یک چارچرخه داشته باشد

و یک چراغ زنبوری

و من چقدر دلم میخواهد

که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها

بنشینم

و دور میدان محمدیه بچرخم

آخ .....

چقدر دور میدان چرخیدن  خوبست

چقدر روی پشت بام خوابیدن خوبست

چقدر باغ ملی رفتن خوبست

چقدر سینمای فردین خوبست

و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم  میآید

و من چقدر دلم میخواهد

که گیس دختر سید جواد را بکشم

 

 

 

چرا من اینهمه کوچک هستم

 که در خیابانها گم میشوم 

چرا پدر که اینهمه کوچک نیست

و در خیابانها گم نمیشود

کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده است ، روز

آمدنش را جلو بیندازد

و مردم محله کشتارگاه

که خاک باغچه هاشان هم خونیست

و آب حوضشان هم خونیست

و تخت کفشهاشان هم خونیست

چرا کاری نمیکنند

چرا کاری نمیکنند

 

 

 

 چقدر آفتاب زمستان تنبل است

 

 

 

من پله های  یشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره را هم شستهام .

چرا پدر فقط باید

در خواب ، خواب ببیند

 

 

 

من پله های  یشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره را هم شسته ام .

 

 

 

کسی میآید

کسی میآید

کسی که در دلش با ماست ، در نفسش با ماست ، در

صدایش با ماست

 

 

کسی که آمدنش  را

نمیشود گرفت

و دستبند زد و به زندان انداخت

کسی که زیر درختهای  کهنه ی  یحیی بچه کرده است

و روز به  روز

 بزرگ  میشود،  بزرگ میشود

کسی که از باران ، از صدای شرشر باران ، از میان پچ و پچ

گلهای اطلسی

 

کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی میآید

و سفره را میندازد

و نان را قسمت میکند

و پپسی را قسمت میکند

و باغ ملی را قسمت میکند

و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند

و روز اسم نویسی را قسمت میکند

و نمره ی مریضخانه را قسمت میکند

و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند

و سینمای فردین را قسمت میکند

درختهای دختر سید جواد را قسمت میکند

و هرچه را که باد کرده باشد  قسمت میکند

و سهم ما را میدهد

من خواب دیده ام ...

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

دلم برای باغچه میسوزد

کسی به فکر گلها نیست

کسی به فکرماهیها نیست

کسی نمیخواهد

باور کند که باغچه دارد میمیرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می شود

و حس باغچه انگار

چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست.

 

 

 

حیاط خانه ی  ما تنهاست

حیاط خانه ی  ما

در انتظار بارش یک ابر ناشناس

خمیازه میکشد

و حوض خانه ی ما خالیست

ستاره های کوچک بی تجربه

از ارتفاع درختان به خاک میافتند

 و از میان پنجره های   پریده رنگ خانه ی ماهی ها

شب ها صدای سرفه میآید

حیاط خانه ی ما تنهاست .

 

 

 

 پدر میگوید:

" از من گذشته ست

از من گذشته ست

من بار خودم را بردم

و کار خودم را کردم "

و در اتاقش ، از صبح تا غروب ،

یا شاهنامه میخواند

یا ناسخ التواریخ

پدر به مادر میگوید:

" لعنت به هرچی ماهی و هرچه مرغ

وقتی که من بمیرم دیگر

 چه فرق میکند که  باغچه باشد

یا باچه نباشد

برای من حقوق تقاعد کافیست."

 

 

 

 مادر تمام زندگیش

سجاده ایست گسترده

در آستان وحشت دوزخ

مادر همیشه در ته هر چیزی

دنبال جای پای معصیتی  میگردد

و فکر میکند که باغچه را کفر یک گیاه

آلوده کرده است .

مادر تمام روز دعا میخواند

مادر گناهکار طبیعیست

و فوت میکند به تمام گلها

و فوت میکند به تمام ماهیها

و فوت میکند به خودش

مادر در انتظار ظهور است

و بخششی که نازل خواهد شد .

 

 

  

برادرم به باغچه میگوید قبرستان

برادرم به اغتشاش علفها میخندد

  و از جنازه های ماهیها

که زیر پوست بیمار آب

 به ذره های فاسد تبدیل میشوند

شماره بر میدارد

برادرم به فلسفه معتاد است

برادرم شفای باغچه را

در انهدام باغچه میداند.

او مست میکند

و مشت میزند به در و دیوار

و سعی میکند که بگوید

بسیار دردمند  و خسته و مأیوس است

او ناامیدیش را هم

مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش

همراه خود به کوچه و بازار میبرد

و ناامیدیش

 آنقدر کوچک است که هر شب

در ازدحام میکده گم میشود .

 

 

 

و خواهرم دوست گلها بود

و حرفهای ساده قلبش را

وقتی که مادر او را میزد

به جمع مهربان و ساکت آنها میبرد

و گاهگاه خانواده ی ماهیها را

به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد...

او خانه اش در آنسوی شهر است

او در میان خانه ی مصنوعیش

و در پناه عشق همسر مصنوعیش

و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی

آوازهای مصنوعی میخواند

و بچه های طبیعی میزاید

او

هر وقت که به دیدن ما میآید

و گوشه های  دامنش از فقر باغچه آلوده میشود

حمام ادکلن میگیرد

او

هر وقت که به دیدن ما میآید

آبستن است.

 

 

 

حیاط خانه ی ما  تنهاست

حیاط خانه ی ما  تنهاست

تمام روز

از پشت در صدای تکه تکه شدن  میآید

و منفجر شدن

همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان  بجای گل

خمپاره و مسلسل میکارند

همسایه های ما همه بر روی حوضهای کاشیشان

  سرپوش میگذارند

 و حوضهای کاشی

بی آنکه  خود بخواهند

انبارهای مخفی باروتند

و بچه های  کوچه ی ما کیفهای مدرسه شان را

از بمبهای کوچک پر کردهاند .

حیاط  خانه ی ما گیج است.  

من از زمانی که قلب خود را گم کرده است میترسم

من از تصویر بیهودگی این همه دست

و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم

من مثل دانش آموزی

که درس هندسه اش را

دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم

و فکر میکنم...

و فکر میکنم...

و فکر میکنم...

و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

و ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی میشود.

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

پنجره

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی

در انتهای خود به قلب  زمین میرسد

و باز می شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ

یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کردیم

سرشار می کند .

و می شود از آنجا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد

یک پنجره برای من کافیست.

 

 

 

من از دیار عروسک ها می آیم

از زیر سایه های درختان کاغذی

در باغ یک کتاب مصور

از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق

در کوچه های خاکی معصومیت

از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا

در پشت میزهای مدرسه ی مسلول

از لحظه ای که بچه ها توانستند

بر روی تخته حرف "سنگ" را بنویسند

و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.

 

 

 

 

 من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم

و مغز من هنوز

لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را

در دفتری به سنجاقی

 مصلوب کرده بودند.

 

 

 

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

و در تمام شهر

قلب  چراغ های مرا تکه تکه می کردند.

وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا

با  دستمال تیره ی قانون می بستند

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

فواره های خون به بیرون می پاشید

وقتی  که زندگی من دیگر

چیزی نبود ، هیچ چپیز بجز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم ، باید، باید ،  باید

دیوانه بار دوست بدارم.

 

 

 

یک پنجره برای من کافیست

یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت

اکنون نهال گردو

آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش

معنی کند

 

 

 

از آینه بپرس

نام نجات دهنده ات را

آیا زمین که زیر پای تو می لرزد

تنهاتر از تو نیست ؟

پیغمبران ، رسالت ویرانی را

با خود به قرن ما اوردند

این انفجارهای  پیاپی،

و ابرها مسموم ،

آیا طنین آیه های مقدس هستند؟

ای دوست، ای برادر ، ای همخون

وقتی به ماه رسیدی

تاریخ قتل عام گل ها را بنویس.

 

  

 

همیشه خواب ها

از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند

من شبدر چهارپری را می بویم

که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست

آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک  شد جوانی

من بود؟

آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت

تا به خدای خوب ، که در پشت بام خانه قدم می زند سلام

بگویم؟

 

 

 

حس می کنم که وقت گذشته ست

 می کنم که " لحظه" سهم من از برگ های تاریخ ست

حس می کنم که میز فاصله ی کاذبی ست در میان گیسوان

من و دست های این غریبه ی غمگین

 

 

حرفی به من بزن

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟

 

 

 

حرفی به من بزن

من در پناه پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم .

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

بعد از تو

ای هفت سالگی

ای لحظه های شگفت عزیمت

بعد از تو هرچه رفت ، در انبوهی از جنون و جهالت رفت

 

 

 

 بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن

میان ما و پرنده

میان ما و نسیم

شکست

شکست

شکست

بعد از تو آن عروسک خاکی

که هیچ چیز نمی گفت ، هیچ چیز بجز آب ، آب ، آب

در آب غرق شد.

 

 

 

بعد از تو ما صدای زنجره ها را کشتیم

و بصدای زنگ ، که از روی حرف های الفبا بر می خاست

و به صدای سوت کارخانه های اسلحه سازی ، دل بستیم .

 

 

 

بعد از تو که جای بازیمان زیر میز بود

از زیر میزها

به پشت ها میزها

و از پشت میزها

به روی میزها رسیدیم

و روی میزها بازی کردیم

و باختیم، رنگ ترا باختیم ، ای هفت سالگی .

  

 

 

بعد از تو ما به هم خیانت کردیم

بعد از تو ما تمام یادگاری ها را

با تکه های سرب ، و با قطره های منفجر شده ی خون

از گیجگاه های گچ گرفته ی دیوارهای کوچه زدودیم .

بعد از تو ما به میدان ها رفتیم

و داد کشیدیم :

" زنده باد    ،،،     مرده باد "

 

 

 

 و در هیاهوی میدان ، برای سکه های کوچک آوازه خوان

که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند ، دست زدیم.

بعد از تو ما که  قاتل یکدیگر بودیم

برای عشق قضاوت کردیم

و همچنان که قلب هامان

در جیب هایمان  نگران بودند

برای سهم عشق قضاوت کردیم .

 

 

 

  بعد از تو ما به قبرستان ها رو آوردیم

و مرگ ، زیر چادر مادربزرگ نفس میکشید

و مرگ ، آن درخت تناور بود

که زنده های اینسوی آغاز

به شاخه های  ملولش دخیل می بستند

ومرده های آن سوی پایان

به ریشه های فسفریش چنگ می زدند

و مرگ روی ان ضریح مقدس نشسته بود

که در چهار زاویه اش ، ناگهان چهار لاله ی آبی

روشن شدند.

 

 

 

صدای باد می آید

صدای باد می آید، ای هفت سالگی

  

 

 

برخاستم و آب نوشیدم

و ناگهان به خاطر آوردم

که کشتزارهای جوان تو از هجوم ملخ ها چگونه ترسیدند.

چقدر باید پرداخت

چقدر باید

برای رشد این مکعب سیمانی پرداخت ؟

  

 

 

ما هرچه را که باید

از دست داده باشیم ، از دست داده ایم

ما بی چراغ به راه افتادیم

و ماه ، ماه ، ماده ی مهربان ، همیشه در آنجا بود

در خاطرات کودکانه ی یک پشت بام کاهگلی

و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ ها می ترسیدند

 

 

 

 چقدر باید پرداخت؟...

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ٩:۳٩ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

و این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یأس ساده و غمناک اسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی

 

 

 

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

 ساعت چهار بار نواخت

امروز روز اول دی ماه است

من راز فصلها را میدانم

و حرف لحظه ها را میفهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک ، خاک پذیرنده

اشارتیست به آرامش

 

 

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

  

 

 

در کوچه باد میآمد

در کوچه باد میآمد

و من به جفت گیری گلها میاندیشم

به غنچه هایی با ساقهای لاغر کم خون

و این زمان خسته ی مسلول

و مردی از کنار درختان خیس می گذرد

مردی که رشته های آبی رگهایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلو گاهش

بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را

تکرار می کنند

-سلام

- سلام

و من به جفت گیری گل ها میاندیشم

 

  

 

در آستانه فصلی سرد

در محفل عزای آینه ها

و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

و این غروب بارور شده از دانش سکوت

چگونه می شود به آن کسی که میرود اینسان

صبور ،

سنگین ،

سرگردان .

فرمان ایست داد .

چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست ، او هیچوقت

زنده نبوده است.

 

 

  

در کوچه باد میاید

کلاغهای منفرد انزوا

در باغهای پیر کسالت میچرخند

و نردبام

چه ارتفاع حقیری دارد.

 

 

  

آنها ساده لوحی یک قلب را

با خود به قصر قصه ها بردند

و اکنون دیگر

دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست

و گیسوان کودکیش را

در آبهای جاری خواهد رخت

و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است

در زیر پالگد خواهد کرد؟

  

 

 

ای یار ، ای یگانه ترین یار

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند

 

 

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده ها

نمایان شدند

انگار از خطوط سبز تخیل بودند

آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند

انگار

آن شعله های بنفش که در ذهن پاک پنجره ها میسوخت

چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود .

  

 

 

در کوچه ها باد میامد

این ابتدای ویرانیست آن روز هم که د ست های تو ویران شد

باد میآمد

ستاره های عزیز

ستاره های مقوایی عزیز

وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن میگیرد

دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه

آورد ؟

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم میرسیم و آنگاه

خورشید بر تباهی اجاد ما قضاوت خواهد کرد.

 

 

 

 

 من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

ای یار ای یگانه ترین یار " آن شراب مگر چند ساله بود ؟ "

نگاه کن که در اینجا

زمان چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشت های مرا میجوند

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟

  

 

 

 

من سردم است و میدانم که از تمامی   اوهام سرخ یک شقایق وحشی

ز چند قطره خون

چیزی بجا نخواهد ماند .

خطوط را رها خواهم کرد

و همچنین   شمارش اعداد را رها خواهم کرد

و از میان شکل های هندسی محدود

به پهنه های حسی وسعت چناه خواهم برد

من عریانم ، عریانم ، عریانم

مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم

و زخم های من همه از عشق است

از عشق ، عشق ، عشق .

من این جزیره ی  سرگردان را

از انقلاب اقیانوس

و انفجار کوه گذر داده ام

و تکه  تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود

 که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد .

 

  

 

سلام ای شب معصوم !

 سلام ای شبی که چشم های  گرگ های بیابان را  

به حفره های استخوانی ایمان  و اعتماد بدل میکنی

ودر کنار جویبارهای تو ، ارواح بیدها

ارواح مهربان تبرها را میبویند

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها میآیم

و این جهان به لانه ی ماران مانند است

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

که همچنان که ترا میبوسند

در ذهن خود طناب دار ترا میبافند

 

 

 

 

سلام ای شب معصوم  

میان پنجره و دیدن

 همیشه فاصله ایست

چرا نگاه نکردم ؟

مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر میکرد  

  

 

 

 

چرا نگاه نکردم ؟

انگار مادرم گریسته بود آن شب

آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت

آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم

آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود ،

و آن کسی که نیمه ی من بود ، به درون نطفه ی من بازگشته بود

 

 

 

 

و من در آینه میدیدش

که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود

و ناگهان صدایم کرد

 و من عروس خوشه های اقاقی شدم . . .

 

 

.انگار مادرم گریسته بود آن شب

چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه مسدود سر کشید

چرا نگاه نکردم ؟

تمام لحظه های سعادت میدانستند

که دستهای تو ویران خواهد شد

و من نگاه نکردم

تا آن زمان که پنجره ی ساعت

گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

و من به ان زن کوچک بر خوردم

که چشمهایش ، مانند لانه های خالی سیمرغان بودند

و آنچنان که در تحرک رانهایش میرفت

گویی بکارت رؤیای پرشکوه مرا

 با خود بسوی بستر میبرد

 

  

 

 آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟

آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟

و شمعدانی ها را

در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟

آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟

آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟

به مادرم گفتم : " دیگر تمام شد "

گفتم :" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم "

 

 

 

 انسان پوک

انسان پوک پر از اعتماد

نگاه کن که دندانهایش

چگونه وقت جویدن سرود میخوانند

و چشمهایش

چگونه وقت خیره شدن میدرند

و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد :

صبور ،

سنگین ،

سرگردان . . .

 

 

 

 در ساعت  چهار

در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

بالا خزیده اند

و در شقیقه های منقلبش ان هجای خونین را

تکرارمی کند

سلام

سلام

 

 

 

آیا تو

هرگز آن چهار لاله ی آبی را

بوییده ای ؟

 زمان گذشت

زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد

شب پشت شیشیه های پنجره سر میخورد

و با زبان سردش

ته مانده های روز رفته را به درون میکشد

 

 

 

 

 من از کجا میآیم ؟

من از کجا میآیم ؟

که اینچنین به بوی شب آغشته ام ؟

هنوز خاک مزارش تازه ست

مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم......

 

  

 

چه مهربان بودی ای یار ، ای یگانه ترین یار

چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی

چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را میبستی

و چلچراغها را

از ساق های سیمی میچیدی

و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق میبردی

تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست

 

 

 

و آن ستاره ها مقوایی

به گرد لایتناهی میچرخیدند .

چرا کلام را به صدا گفتند؟

چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند !

چرا نوازش را

به حجب گیسوان باکرگی بردند؟

نگاه کن که در اینجا

چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت

و با نگاه نواخت

و با نوازش از رمیدن آرامید

به تیرهای توهم

 مصلوب گشته است

و به جای پنج شاخه ی انگشتهای تو

که مثل پنج حرف حقیقت بودند

 چگونه روی گونه او مانده ست

 

 

 

سکوت چیست ، چیست ، ای یگانه ترین یار ؟

سکوت چیست بجز حرفهای ناگفته

من از گفتن میمانم ، اما زبان گنجشکان

زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعتست .

زبان گنجشکان یعنی : بهار . برگ . بهار .

زبان گنجشکان یعنی : نسیم . عطر . نسیم

زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد .

 

 

 

 این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت

بسوی لحظه توحید میرود

و ساعت همیشگیش را

با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک میکند .

این کیست این کسی که بانگ خروسان را

آغاز قلب روز نمیداند

آغز بوی ناشتایی میداند

این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد

و در میان جامه های عروسی پوسیده ست .

 

  

 

پس آفتاب سرانجام

در یک زمان واحد

بر هر دو قطب ناامید نتابید .

تو از طنین کاشی آبی تهی شدی .

 

 

 

 و من چنان پرم که روی صدایم نماز میخوانند ...

 

 

 

 جنازه های خوشبخت

جنازه های ملول

جنازه های ساکت متفکر

جنازه های خوش بر خورد ،خوش پوش ، خوش خوراک

در ایستگاه های وقت های معین

و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت

 شهرت خرید میوه های فاسد بیهودگی و   ....

آه ،

چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند

واین صدای سوت های توقف

در لحظه ای که باید ، باید ، باید

مردی به زیر چرخ های زمان له شود

مردی که از کنار درختان خیس میگذرد....

  من از کجا میآیم؟

 

 

 

 به مادرم گفتم :"دیگر تمام شد."

گفتم :" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم."

 

 

  

سلام ای غرابت تنهایی

اتاق را به تو تسلیم میکنیم

چرا که ابرهای تیره همیشه

پیغمبران آیه های تازه تطهیرند

و در شهادت یک شمع

راز منوری است که آن را

آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب میداند.

 

 

 

 ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل

به داس های واژگون شده ی بیکار

و دانه های زندانی .

نگاه کن که چه برفی میبارد....

 

 

 

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

و سال دیگر ، وقتی بهار

با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود

و در تنش فوران میکنند

فواره های سبز ساقه های سبک بار

شکوفه خواهد داد ای یار ، ای یگانه ترین یار

 

 

 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد....

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ٩:٢۵ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

تولدی دیگر

همهء هستی من آیهء تاریکیست

که ترا در خود تکرار کنان

به سحرگاهان شکفتن ها و رستن های ابدی آه کشیدم ، آه

من در این آیه ترا

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

 

 

زندگی شاید

یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد

زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد

 زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو

همآغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر میدارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر "

 

 

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد

ودر این حسی است

که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

 

در اتاقی که به اندازهء یک تنهاییست

دل من

که به اندازهء یک عشقست

به بهانه های سادهء خوشبختی خود مینگرد

به زوال زیبای گل ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچهء خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری ها

که به اندازهء یک پنجره میخوانند

 

 

آه...

سهم من اینست

سهم من اینست 

 سهم من ،

آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله مترو کست

و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدایی ان دادن که به من بگوید :

" دستهایت را

 دوست میدارم "

 

 

دستهایم را در باغچه میکارم

سبز خواهم شد ،  میدانم ، میدانم ، میدانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

 

 

گوشواری به دو گوشم میآویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن هایم برگ گل کوکب میچسبانم

کوچه ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند ، هنوز

با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر

به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یک شب او را

باد با خود برد

 

 

کوچه ای هست که قلب من آن را

از محل کودکیم دزدیده ست

 

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری  آگاه

که ز مهمانی یک آینه بر میگردد

 

و بدینسانست

که کسی میمیرد

و کسی میماند

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد ، مرواریدی

صید نخواهد کرد .

 

 

من

پری کوچک غمگینی را

میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

مینوازد آرام ، آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه میمیرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ٩:٠٠ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

من از تو میمردم

من از تو میمردم

اما تو زندگانی من بودی

 

 

 

تو با من میرفتی

تو در من میخواندی

وقتی که من خیابانها را

بی هیچ مقصدی میپیمودم

تو با من میرفتی

تو در من میخواندی

 

 

 

تو از میان نارون ها ، گنجشک های عاشق را

به صبح پنجره دعوت میکردی

وقتی که شب مکرر میشد

وقتی که شب تمام نمیشد

تو از میان نارون ها ، گنجشک های عاشق را

به صبح پنجره دعوت میکردی

 

 

 

تو با چراغهایت میآمدی به کوچهء ما

تو با چراغهایت میآمدی

وقتی که بچه ها میرفتند

و خوشه های اقاقی میخوابیدند

و من در آینه تنها میماندم

تو با چراغهایت میآمدی ....

 

 

 

تو دستهایت را میبخشیدی

تو چشمهایت را میبخشیدی

تو مهربانیت را میبخشیدی

وقتی که من گرسنه بودم

تو زندگانیت را میبخشیدی

تو مثل نور سخی بودی

 

 

 

تو لاله ها را میچیدی

و گیسوانم را میپوشاندی 

وقتی که گیسوان من از عریانی میلرزیدند

تو لاله ها را میچیدی

 

 

 

تو گونه هایت را میچسباندی

به اضطراب پستان هایم

وقتی که من دیگر

چیزی نداشتم که بگویم

تو گونه هایت را میچسباندی

به اضطراب پستان هایم

و گوش میدادی

به خون من که ناله کنان میرفت

و عشق من که گریه کنان میمرد

 

 

 

تو گوش میدادی

اما مرا نمیدیدی

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۸:۴۵ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

از فصل های خشک گذر میکردند

به دسته های کلاغان

که عطر مزرعه های شبانه را

برای من به هدیه میآورند

به مادرم که در آینه زندگی میکرد

و شکل پیری من بود

و به زمین ، که شهوت تکرار من ، درون ملتهبش را

از تخمه های سبز میانباشت - سلامی ، دوباره خواهم داد

 

 

 

میآیم ، میآیم ، میآیم

با گیسویم : ادامهء بوهای زیر خاک

با چشمهام : تجربه های غلیظ تاریکی

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آنسوی دیوار

میآیم ، میآیم ، میآیم

و آستانه پر از عشق میشود

و من در آستانه به آنها که دوست میدارند

و دختری که هنوز آنجا ،

در آستانهء پر عشق ایستاده ، سلامی دوباره خواهم داد

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۸:۳۳ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

ای مرز پر گهر

فاتح شدم

خود را به ثبت رساندم

خود را به نامی ، در یک شناسنامه ، مزین کردم

و هستیم به یک شماره مشخص شد

پس زنده  باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران

 

 

 

دیگر خیالم از همه سو راحتست

آغوش مهربان مام وطن

پستانک سوابق پرافتخار تاریخی

لالایی تمدن و فرهنگ

و جق و جق جقجقهء قانون ...

آه

.دیگر خیالم از همه سو راحتست

 

 

 

از فرط شادمانی

رفتم کنار پنجره ، با اشتیاق ، ششصد و هفتاد و هشت

بار هوا را که از غبار پهن

و بوی خاکروبه و ادرار ، منقبض شده بود

درون سینه فرو دادم

و زیر ششصد و هفتاد و هشت قبض بدهکاری

و روی ششصد و هفتاد و هشت  تقاضای کار نوشتم

فروغ فرخ زاد

 

 

 

در سرزمین شعر و گل و بلبل

موهبتیست زیستن ، آنهم

وقتی که واقعیت موجود بودن تو پس از سالهای

سال پذیرفته میشود

 

 

 

جایی که من

با اولین نگاه رسمیم از لای پرده ، ششصد و هفتاد و

 هشت شاعر را می بینم

که ، حقه بازها ، همه در هیئت غریب گدایان

در لای خاکروبه ، به دنبال وزن و قافیه میگردند

و از صدای اولین قدم رسمیم

یکباره ، از میان لجن زارهای  تیره ، ششصد و هفتاد و

 هشت بلبل مرموز

که از سر تفنن

خود را به شکل ششصد و هفتاد و هشت کلاغ سیاه

پیر در آورده اند

با تنبلی بسوی حاشیهء روز میپرند

واولین نفس زدن رسمیم

آغشته میشود به بوی ششصد و هفتاد و هشت شاخه

گل سرخ

محصول کارخانجات عظیم پلاسکو

 

 

 

موهبتیست زیستن ، آری

در زادگاه شیخ ابو دلقک کمانچه کش فوری

و شیخ ای دل ای دل تنبک تبار تنبوری

شهر ستارگان گران وزن ساق و باسن و پستان و

پشت جلد و هنر

گهوارهء مولفان فلسفهء " ای بابا به من چه ولش کن "

مهد مسابقات المپیک هوش- وای !

جایی که دست به هر دستگاه نقلی تصویر و صوت

میزنی ، از آن

بوق نبوغ نابغه ای تازه سال میآید

و برگزیدگان فکری ملت

 

 

 

وقتی که در کلاس اکابر حضور مییابند

هریک به روی سینه ، ششصد و هفتاد و هشت  کباب پز

برقی

و بر دو دست ، ششصد و هفتاد و هشت  ساعت ناوزر ردیف

کرده و میدانند

که ناتوانی از خواص تهی کیسه بودنست ، نه نادانی

 

 

فاتح شدم   بله فاتح شدم

اکنون به شادمانی این فتح

در پای آینه ، با افتخار ، ششصد و هفتاد و هشت  شمع

نسیه میافروزم

و میپرم به روی طاقچه تا ، با اازه ، چند کلامی

دربارهء فواید قانونی حیات به عرض حضورتان برسانم

و اولین کلنگ ساختمان رفیع زندگیم را

همراه با طنین کف زدنی پرشور

بر فرق فرق خویش بکوبم

من زنده ام ، بله ، مانند زنده رود ، که یکروز زنده بود

و از تمام آنچه که در انحصار مردم زنده ست  بهره

خواهم برد

 

 

 

من میتوانم از فردا

در کوچه های شهر ، که سرشار از مواهب ملیست

و در میان سایه های سبکبار تیرهای تلگراف

گردش کنان قدم بردارم

و با غرور ، ششصد و هفتاد و هشت  بار ، به دیوار مستراح

های عمومی بنویسم

خط نوشتم که خر کند خنده

 

 

 

من میتوا نم از فردا

همچون وطن پرست غیوری

سهمی از ایده آل عظیمی که اجتماع

هر چارشنبه بعد از ظهر ، آن را

با اشتیاق و دلهره دنبال میکند

 قلب و مغز خویش داشته باشم

سهمی از آن هزار هوس پرور هزار ریالی

که میتوان به مصرف یخچال و مبل و پرده رساندش

یا آنکه در ازای ششصد و هفتاد و هشت  رای طبیعی

آن را شبی به ششصد و هفتاد و هشت  مرد وطن بخشید

من میتوانم از فردا

در پستوی مغازهء خاچیک

بعد از فرو کشیدن چندین نفس ، ز چند گرم جنس

دست اول خالص

و صرف چند بادیه پپسی کولای ناخالص

و پخش چند یاحق و یاهو و وغ وغ و هوهو

رسما ً به مجمع فضلای فکور و فضله های فاضل

روشنفکر

و پیروان مکتب داخ داخ تاراخ تاراخ بپیوندم

و طرح اولین رمان بزرگم را

که در حوالی سنهء یکهزار و ششصد و هفتاد و هشت

شمسی تبریزی

رسماً  به زیر دستگاه تهی دست چاپ خواهد رفت

بر هر دو پشت ششصد و هفتاد و هشت  پاکت

اشنوی اصل ویژه بریزم

 

 

 

 

من میتوانم از فردا

با اعتماد کامل

خود را برای ششصد و هفتاد و هشت  دوره به یک

دستگاه مسند مخمل پوش

در ملس تجمع و تامین آتیه

یا مجلس سپاس و ثنا میهمان کنم

زیرا که من تمام مندرجات مجلهء هنر و دانش - و

تملق و کرنش را میخوانم

و شیوهء " درست نوشتن " را میدانم

من در میان تودهء سازنده ای قدم به عرصهء هستی

نهاده ام

که گرچه نان ندارد ، اما بجای آن

میدان دید باز و وسیعی دارد

که مرزهای فعلی جغرافیاییش

از جانب شمال ، به میدان پر طراوت و سبز تیر

و از جنوب ، به میدان باستانی اعدام

ودر مناطق پر ازدحام ، به میدان توپخانه رسیده ست

 

 

 

 

و در پناه آسمان درخشان و امن امنیتش

از صبح تا غروب ، ششصد و هفتاد و هشت  قوی قوی

هیکل گچی

به اتفاق ششصد و هفتاد و هشت  فرشته

- آنهم فرشتهء از خاک و گل سرشته -

به تبلیغ طرحهای سکون و سکوت مشغولند

 

 

 

 

فاتح شدم  بله فاتح شدم

پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران

که در پناه پشتکار و اراده

به آنچنان مقام رفیعی رسیده است ، که در چارچوب

پنجره ای

در ارتفاع ششصد و هفتاد و هشت  متری سطح زمین

قرار گرفته ست

 

 

 

 

و افتخار این را دارد

که میتئاند از همان دریچه - نه از راه پلکان -

خود را

دیوانه وار به دامان مهربان مام وطن سرنگون کند

 

 

 

و آخرین وصیتش اینست

که در ازای ششصد و هفتاد و هشت  سکه ، حضرت

استاد آبراهام صهبا

مرثیه ای به قافیه کشک در رثای حیاتش رقم زند

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۸:٢۵ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

پرنده فقط یک پرنده بود

پرنده گفت : " چه بویی ، چه آفتابی ، آه

بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت . "

 

 

 

پرنده از ایوان

پرید ، مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمیکرد

پرنده روزنامه نمیخواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدمها را نمیشناخت

پرنده روی هوا

و بر فراز چراغ های خطر

در ارتفاع بی خبری میپرید

و لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه میکرد

 

 

 

پرنده ، آه ، فقط یک پرنده بود

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۸:۱۵ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

به علی گفت مادرش روزی ....

علی کوچیکه

علی بونه گیر

نصف شب از خواب پرید

چشماشو هی مالید با دس

سه چار تا خمیازه کشید

پا شد نشس

 

 

چی دیده بود ؟

چی دیده بود ؟

خواب یه ماهی دیده بود

یه ماهی ، انگار که به کپه دو زاری

انگار که یه طاقه حریر

با حاشیهء  منجوق کاری

انگار که رو برگ گل لاله عباسی

خامه دوزیش کرده بودن

قایم موشک بازی میکردن تو چشاش

دو تا نگین گرد صاف الماسی

همچی یواش

همچی یواش

خودشو رو اب دراز میکرد

که باد بزن قر نگیاش

صورت آبو ناز میکرد

 

 

 

بوی تنش ، بوی کتابچه های نو

بوی یه صفر گنده و پهلوش یه دو

بوی شبای عید و آشپزخونه و نذری پزون

شمردن ستاره ها ، تو رختخواب ، رو پشت بون

ریختن بارون رو آجر فرش حیاط

بوی لواشک ، بوی شوکولات

 

 

 

انگار تو آب ، گوهر شب چراغ میرفت

انگار که دختر کوچیکهء شاپریون

تو یه کجاوهء بلور

به سیر باغ و راغ میرفت

دور و ورش گل ریزون

بالای سرش نور باران

شاید که از طایفهء جن و پری بود ماهیه

شاید که از اون ماهیای ددری بود ماهیه

شاید که یه خیال تند رسرسی بود ماهیه

هرچی که بود

هرچی که بود

علی کوچیکه

 محو تماشاش شده بود

واله و شیداش شده بود

 

 

 

همچی که دس برد که به اون

رنگ روون

نور جوون

نقره نشون

دس بزن

برق زد و بارون زد و آب سیا شد

شیکم زمین زیر تن  ماهی وا شد

دسه گلا دور شدن و دود شدن

شمشای نور سوختن و نابود شدن

باز مث هر شب رو سر علی کوچیکه

دسمال آسمون پر از گلابی

نه چشمه ای نه ماهیی نه خوابی

 

 

 

باد توی بادگیرا نفس نفس میزد

زلفای بیدو میکشید

از روی لنگای دراز گل آغا

چادر نماز کودریشو پس میزد

 

 

 

رو بند رخت

پیرهن زیرا و عرق گیرا

دس میکشیدن به تن همدیگه و حالی به حالی میشدن

انگار که از فکرای بد

هی پر و خالی میشدن

 

 

 

سیرسیرکا

سازا رو کوک کرده بودن و ساز میزدن

همچی که باد آروم میشد

قورباغه ها از ته باغچه  زیر آواز میزدن

شب مث هر شب بود و چن شب پیش و شبهای دیگه

امو علی

تو نخ یه دنیای دیگه

 

 

 

علی کوچیکه

سحر شده بود

نقرهء نابش رو میخواس

ماهی خوابش رو میخواس  

راه آب بود و قرقر آب

علی کوچیکه و حوض پر آب

 

 

 

" علی کوچیکه

علی کوچیکه

نکنه تو جات وول بخوری

حرفای ننه قمرخانم

یادت بره گول بخوری

تو خواب ، اگه ماهی دیدی خیر باشه

خواب کجا حوض پر از آب کجا

کاری نکنی که اسمتو

توی کتابا بنویسن

سیا کنن طلسمتو

آب مث خواب نیس که آدم

از این سرش فرو بره

از اون سرش بیرون بیاد

تو چار راهاش وقت خطر

صدای سوت سوتک پابون بیاد

شکر خدا پات رو زمین محکمه

کور و کچل نیسی علی ، چی چیت کمه ؟

میتونی بری شابدوالعظیم

ماشین دودی سوار بشی

قد بکشی ، خال بکوبی ، جاهل پامنار بشی

حیفه آدم اینهمه چیزای قشنگو نبینه

الا کلنگ سوار نشه

شهر فرنگو نبینه

فصل ، حالا فصل گوجه و سیب و خیار و بستنیس

چن روز دیگه ، تو تکیه ، سینه زنیس

ای علی ای علی دیوونه

تخت فنری بهتره ، یا تخت مرده شور خونه ؟

گیرم تو هم خودتو به آب شور زدی

رفتی و اون کولی خانومو به تور زدی

ماهی چیه ؟ ماهی که ایمون نمیشه ، نون نمیشه

اون یه وجب پوست تنش واسه فاطی تنبون نمیشه

دس که به ماهی بزنی

از سر تا پات بو میگیره

بوت تو دماغا میپیچه

دنیا ازت رو میگیره

بگیر بخواب ، بگیر بخواب

که کار باطل نکنی

با فکرای صد تا یه غاز

حل مسائل نکنی

سر تو بذار رو ناز بالش ، بذار بهم بیاد چشت

قاچ زینو محکم چنگ بزن که اب واری

پیشکشت ."

 

 

 

حوصلهء آب دیگه داشت سر میرفت

خودشو میریخت تو پاشوره ، در میرفت

انگار میخواس تو تاریکی

داد بکشه : " اهای زکی !

این حرفا ، حرف اون کسونیس که اگه

یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن

ماهی چیکار به کار یه خیک شیکم تغار داره

ماهی که سهله ، سگشم

از این تغارا عار داره

ماهی تو آب میچرخه و ستاره دس چین میکنه

اونوخ به خواب هر کی رفت

خوابشو از ستاره سنگین میکنه

میبرتش ، میبرتش

از توی این دنیای دلمردهء چاردیواریا

نق نق نحس اعتا ، خستگیا ، بیکاریا

دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی

درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگی

دنیای بشکن زدن و لوس بازی

عروس دوماد بازی و ناموس بازی

دنیای هی خیابونارو الکی گز کردن

از عربی خوندن یه لچک به سر حظ کردن

دنیای صبح سحرا

تو توپخونه

تماشای دار زدن

نصف شبا

رو قصهء آقا بالاخان زار زدن

دنیائی که هر وخت خداش

تو کوچه هاش پا میذاره

یه دسه خاله خانباجی از عقب سرش

یه دسه قداره کش از جلوش میاد

دنیائی که هر جا میری

صدای رادیوش میآد

میبرتش ، میبرتش ، از توی این همبونهء کرم و کثافت

و مرض

به آبیای پاک و صاف آسمون میبرتش

به ادگی کهکشون میبرتش . "

 

 

 

آب از سر یه شاپرک گذشته بود و داشت حالا

فروش میداد

علی کوچیکه

نشسته بود کنار حوض

حرفای آبو گوش میداد

انگار که از اون ته ته ها

از پشت گلکاری نورا ، یه کسی صداش میزد

آه میکشید

دس عرق کرده و سرش رو یواش به پاش میزد

انگار میگفت : " یک دو سه

نپریدی ؟ هه هه هه

من توی اون تاریکیای ته آبم بخدا

حرفمو باور کن ، علی

ماهی خوابم بخدا

دادم تمام سرسرا رو آب و جارو بکنن

پرده های مرواری رو

این رو و اون رو بکنن

به نوکرای باوفام سپردم

کجاوهء بلورمم آوردم

سه چار تا منزل که از اینجا دور بشیم

به سبزه زارای همیشه سبز دریا میرسیم

به گله های کف که چوپون ندارن

به دالونای نور که پایون ندارن

به قصرای صدف که پایون ندارن

یادت باشه از سر راه

هف هش تا دونه مرواری

جمع کنی که بعد باهاشون تو بیکاری

یه قل دو قل بازی کنیم

ای علی ، من بچهء دریام ، نفسم پاکه  ، علی

دریا همونجاس که همونجا آخر خاکه ، علی

هر کی که دریا رو به عمرش ندیده

از زندگیش چی فهمیده ؟

خسته شدم ، حال بهم خورده از این بوی لجن

انقده پابپا نکن که دو تایی

تا خرخره فرو بریم توی لجن

بپر بیا ، و گرنه ای  علی کوچیکه

مجبور میشم بهت بگم نه تو ، نه من . "

 

 

 

آب یهو بالا اومد و هلفی کرد و تو کشید

انگار که آب جفتشو ست و تو خودش فرو کشید

دایره های نقره ای

توی خودشون

چرخیدن و چرخیدن و خسته شدن

مواکشاله کردن و از سر نو

به زنجیرای ته حوض بسته شدن

قل قل قل تالاپ تالاپ

قل قل قل تالاپ تالاپ

چرخ میزدن رو سطح آب

تو تاریکی ، چن تا حباب

 

 

 

" علی کجاس؟ "

" تو باغچه "

" چی میچینه.؟ "

" الوچه ."

آلوچهء باغ بالا

جرئت داری ؟ بسم الله

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۸:٠۸ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

فتح باغ

آن کلاغی که پرید

از فراز سر ما

و فرو رفت در اندیشهء آشفتهء ابری ولگرد

و صدایش همچون نیزهء کوتاهی . پهنای افق را پیمود

خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

 

 

 

همه میدانند

همه میدانند

که من و تو از آن روزنهء سرد عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخهء بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم

همه میترسند

همه میترسند ، اما من وتو

به چراغ و آب و آینه پیوستیم

و نترسیدیم

 

 

 

سخن از پیوند سست دو نام

و همآغوشی در اوراق کهنهء یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوشبخت منست

با شقایقهای سوختهء بوسهء تو

و صمیمیت تن هامان ، در طراری

و درخشیدن عریانمان

مثل فلس ماهی ها در آب

سخن از زندگی نقره ای آوازیست

که سحر گاهان فوارهء کوچک میخواند

 

 

 

مادر آن جنگل سبزسیال

شبی از خرگوشان وحشی

و در آن دریای مضطرب خونسرد

از صدف های پر از مروارید

و در آن کوه غریب فاتح

از عقابان وان پرسیدیم

که چه باید کرد

 

 

 

همه میدانند

همه میدانند

 ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ، ره یافته ایم

ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم

در نگاه شرم آگین گلی گمنام

و بقا را در یک لحظهء نامحدود

که دو خورشید به هم خیره شدند

 

 

 

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست

سخن از روزست و پنجره های باز

و هوای تازه

و اجاقی که در آن اشیاء بیهده میسوزند

و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است

 و تولد و تکامل و غرور

سخن از دستان عاشق ماست

که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم 

بر فراز شبها ساخته اند

به چمنزار بیا

به چمنزار بزرگ

و صدایم کن ، از پشت نفس های گل ابریشم

همچنان آهو که جفتش را

 

 

 

پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند

و کبوترهای معصوم

از بلندی های برج سپید خود

به زمین مینگرند

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ٧:۴٢ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

وهم سبز

تمام روز را در آئینه گریه میکردم

بهار پنجره ام را

به  وهم سبز درختان سپرده بود

 تنم به پیلهء تنهائیم نمیگنجید

و بوی تاج کاغذیم

فضای آن قلمرو بی آفتاب را

آلوده کرده بود

نمیتوانستم ، دیگر نمیتوانستم

صدای کوچه ، صدای پرنده ها

صدای گمشدن توپهای ماهوتی

و هایهوی گریزان کودکان

و رقص بادکنک ها

که چون حبابهای کف صابون

در انتهای ساقه ای از نخ صعود میکردند

و باد ،  باد که گوئی

در عمق گودترین لحظه های تیرهء همخوابگی نفس میزد

حصار قلعهء خاموش اعتماد مرا

فشار میدادند

و از شکافهای کهنه ، دلم را بنام میخواندند

 

 

 

تمام روز نگاه من

به چشمهای زندگیم خیره گشته بود

به آن دو چشم مضطرب ترسان

که از نگاه ثابت من میگریختند

و چون دروغگویان

به انزوای بی خطر پناه میآورند

 

 

 

کدام قله کدام اوج ؟

مگر تمامی این راههای پیچاپیچ

در آن دهان سرد مکنده

به نقطهء  تلاقی و پایان نمیرسند ؟

به من چه دادید ، ای واژه های ساده فریب

و ای ریاضت اندامها و خواهش ها ؟

اگر گلی به گیسوی خود میزدم

از این تقلب ، از این تاج کاغذین

که بر فراز سرم بو گرفته است ، فریبنده تر نبود ؟

 

 

 

چگونه روح بیابان مرا گرفت

و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد !

چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد

و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد !

چگونه ایستادم  و دیدم

زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی میشود

و گرمی تن جفتم

به انتظار پوچ تنم ره نمیبرد !

 

 

 

کدام قله کدام اوج ؟

مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش

ای خانه های روشن شکاک

که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر

بر بامهای آفتابیتان تاب میخورند

 

 

 

مرا پناه دهید ای زنان سادهء کامل

که از ورای پوست ، سر انگشت های نازکتان

مسیر جنبش کیف آور  جنینی را

دنبال میکند

و در شکاف گریبانتان همیشه هوا

به بوی شیر تازه میآمیزد

 

 

 

کدام قله کدام اوج ؟

مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش - ای نعل های

خوشبختی -

و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ

و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی

و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها

مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی

که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را

به آب جادو

و قطره های خون تازه میآراید

 

 

 

تمام روز تمام روز

رها شده ،  رها شده ، چون لاشه ای بر آب

به سوی سهمناک ترین صخره پیش میرفتم

به سوی ژرف ترین غارهای دریائی

و گوشتخوارترین ماهیان

و مهره های نازک پشتم

از حس مرگ تیر کشیدند

 

 

 

نمی توانستم دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه بر میخاست

و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود

و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت ، با دلم میگفت

" نگاه کن

تو هیچگاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی .

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ٧:۳۳ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

دیدار در شب

و چهرهء شگفت

" از آن سوی دریچه  به من گفت

حق با کسیست که می بیند

من مثل حس گمشدگی وحشت دارم

اما خدای من

آیا چگونه میشود از من ترسید ؟

من ، من که هیچ گاه

جز بادبادکی سبک و  ولگرد

بر پشت بامهای مه آلود آسمان

 

 

 

چیزی نبوده ام

و عشق و میل و نفرت و دردم را

در غربت شبانهء قبرستان

موشی به نام مرگ جویده ست . "

 

 

 

و چهرهء شگفت

با آن خطوط نازک دنباله دارست

که باد طرح جاریشان را

لحظه به لحظه محو و دگرگون میکرد

و گیسوان نرم و درازش

که جنبش نهانی شب میربودشان

و بر تمام پهنهء شب میگشودشان

همچون گیاههای ته دریا

در آنسوی دریچه روان بود

و داد زد

" باور کنید

من زنده نیستم "

 

 

 

من از ورای او تراکم تاریکی را

و میوه های نقره ای کاج را هنوز

میدیدم ، آه ، ولی او ....

 

 

 

او بر تمام اینهمه میلغزید

و قلب بینهایت او اوج میگرفت

گوئی که حس سبز درختان بود

و چشمهایش تا ابدیت ادامه داشت .

 

 

 

حق با شماست

 من هیچ گاه پس  از مرگم

جرئت نکرده ام که در آئینه بنگرم

و آنقدر مرده ام

که هیچ چیز مرگ مرا دیگر

ثابت نمیکند

آه

آیا صدای زنجره ای را

که در پناه شب ، بسوی ماه میگریخت

از انتهای باغ شنیدید ؟

 

 

 

من فکر میکنم که تمام ستاره ها

به آسمان گمشده ای کوچ کرده اند

و شهر ، شهر چه ساکت بود

من در سراسر طول مسیر خود

جز با گروهی از مجسمه های پریده رنگ

و چند رفتگر

که بوی خاکروبه و توتون میدادند

و گشتیان خستهء خواب آلود

با هیچ جیز روبرو نشدم 

 

 

 

افسوس

من مرده ام

و شب هنوز هم

گوئی ادامهء همان شب بیهوده ست . "

 

 

 

خاموش شد

و پهنهء وسیع دو چشمش را

احساس گریه تلخ و کدر کرد

 

 

 

" آیا شما که صورتتان را

در سایهء نقاب غم انگیز زندگی

مخفی نموده اید

گاهی به این حقیقت یأس آور

اندیشه میکنید

که زنده های امروزی

چیزی بجز تفالهء یک زنده نیستند ؟

گوئی که کودکی

در اولین تبسم خود پیر گشته است

و قلب - این کتیبهء مخدوش

که در خطوط اصلی آن دست برده اند. -

به اعتبار سنگی خود دیگر

احساس اعتماد نخواهد کرد

 

 

 

شاید که اعتبار به بودن

و مصرف مدام مسکن ها

امیال پاک و ساده و انسانی  را

به ورطهء زوال کشانده ست

شاید که روح را

به انزوای یک جزیرهء  نامسکون

تبعید کرده اند

شاید که من صدای زنجره را خواب دیده ام

پس این پیادگان  که صبورانه

بر نیزه های چوبی خود تکیه داده اند

آن بادپا سوارانند ؟

و این خمیدگان لاغر افیونی

آن عارفان پاک بلند اندیش ؟

پس راست است ، راست ، که انسان

دیگر در انتظار ظهوری نیست

و دختران عاشق

با سوزن دراز برودری دوزی

چشمان زود باور خود را دریده اند ؟

 

 

 

اکنون طنین جیغ کلاغان

در عمق خواب های سحرگاهی

احساس میشود

آئینه ها به هوش میآیند

و شکل های منفرد و تنها

خود را به اولین کشالهء بیداری

و به هجوم مخفی کابوس های شوم

تسلیم می کنند .

 

 

 

افسوس

من با تمام خاطره هایم

از خون ، که جز حماسهء خونین نمیسرود

و از غرور ، غروری که هیچ گاه

خود را چنین حقیر نمیزیست

در انتهای فرصت خود ایستاده ام

و گوش می کنم : نه صدائی

و خیره می شوم : نه ز یک برگ جنبشی

و نام من نفس آنهمه  پاکی بود

" دیگر غبار مقبره ها را هم

بر هم نمیزند ."

 

 

 

لرزید

و برد و سوی خویش فرو ریخت

و دستهای ملتمسش از شکافها

مانند آههای طویلی ، بسوی من

پیش آمدند

 

 

 

" سرد است

و بادها خطوط مرا قطع میکنند

آیا در این دیار کسی هست که هنوز

از آشنا شدن

با چهرهء فنا شدهء خویش

وحشت نداشته باشد ؟

آیا زمان آن نرسیده ست

که این دریچه باز شود  باز  باز   باز

که آسمان ببارد

و مرد ، بر جنازهء مرد خویش

زاری کنان نماز گزارد ؟  "

 

 

 

شاید پرنده بود که نالید

یا باد ، در میان درختان

یا من ، که در برابر بن بست قلب خود

چون موجی از تأسف و شرم ودرد

بالا میآمدم

و از میان پنجره میدیدم

که آن دو دست ، آن سرزنش تلخ

و همچنان دراز بسوی دو دست من

در روشنائی سپیده دمی کاذب

تحلیل میروند

و یک صدا که در افق سرد

فریاد زد :

" خداحافظ. "

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ٧:۱٢ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

هدیه

من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف میزنم

 

 

اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچهء خوشبخت بنگرم

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۶:٠۶ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

آیه های زمینی

آنگاه

خورشید سرد شد

و برکت از زمین ها رفت

 

 

 

سبزه ها به صحراها خشکیدند

و ماهیان به دریاها خشکیدند

و خاک مردگانش را

زان پس به خود نپذیرفت

 

 

 

شب در تمام پنجره های پریده رنگ

مانند یک تصور مشکوک

پیوسته در تراکم و طغیان بود

و راهها ادامهء خود را

در تیرگی رها کردند

 

 

 

دیگر کسی به  عشق نیندیشید

دیگر کسی به فتح نیندیشید

و هیچکس

دیگر به هیچ چیز نیندیشید

 

 

 

در غارهای تنهائی

بیهودگی به دنیا آمد

خون بوی بنگ و افیون میداد

زنهای باردار

نوزادهای بی سر زائیدند

و گاهواره ها از شرم

به گورها پناه آوردند

 

 

 

چه روزگار تلخ و سیاهی

نان ، نیروی شگفت رسالت را

مغلوب کرده بود

پیغمبران گرسنه و مفلوک

از وعده  گاههای الهی گریختند

و بره های گمشدهء عیسی

دیگر صدای هی هی چوپانی را

در بهت دشتها نشنیدند

 

 

 

در دیدگان آینه ها گوئی

حرکات و رنگها و تصاویر

وارونه منعکس میگشت

و بر فراز سر دلقکان پست

و چهرهء وقیح فواحش

یک هالهء مقدس نورانی

مانند چتر مشتعلی میسوخت

 

 

 

مرداب های الکل

با آن بخارهای گس مسموم

انبوه بی تحرک روشنفکران را

به ژرفای خویش کشیدند

و موشهای موذی

اوراق زرنگار کتب را

در گنجه های کهنه جویدند

خورشید مرده بود

خورشید مرده بود ، و فردا

در ذهن کودکان

مفهوم گنگ گمشده ای داشت

 

 

 

آنها غرابت این لفظ کهنه را

در مشق های خود

بالکهء درشت سیاهی

تصویر مینمودند

 

 

 

مردم ،

گروه ساقط مردم

دلمرده و تکیده و مبهوت

در زیر بار شوم جسدهاشان

از غربتی به غربت دیگر میرفتند

و میل دردناک جنایت

در دستهایشان متورم میشد

 

 

 

گاهی جرقه ای ، جرقهء ناچیزی

این اجتماع ساکت بیجان را

یکباره از درون متلاشی میکرد

آنها به هم هجوم میآوردند

مردان گلوی یکدیگر را

با کارد میدریدند

و در میان بستری از خون

با دختران نابالغ

همخوابه میشدند

 

 

 

پیوسته در مراسم اعدام

وقتی طناب دار

چشمان پر تشنج محکومی را

از کاسه با فشار به بیرون  میریخت

آنها به خود میرفتند

و از تصور شهوتناکی

اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید

اما همیشه در حواشی میدان ها

این جانبان کوچک را میدیدی

که ایستاده اند

و خیره گشته اند

به ریزش مداوم فواره های آب

 

 

 

شاید هنوز هم

در پشت چشم های له شده ، در عمق انجماد

یک چیز نیم زندهء مغشوش

بر جای مانده بود

که در تلاش بی رمقش میخواست

ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها

 

 

 

شاید ، ولی چه خالی بی پایانی

خورشید مرده بود

و هیچکس نمیدانست

که نام آن کبوتر غمگین

کز قلبها گریخته ، ایمانست

 

 

 

آه ، ای صدای زندانی

آیا شکوه یأس تو هرگز

از هیچ سوی این شب منفور

نقیبی بسوی نور نخواهد زد؟

آه ، ای صدای زندانی

ای آخرین صدای صداها...

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۶:٢۱ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

مرداب

شب سیاهی کرد و بیماری گرفت

دیده را طغیان بیماری گرفت

دیده از دیدن نمیماند ، دریغ

دیده پوشیدن نمیداند ، دریغ

رفت و در من مرگزاری کهنه یافت

هستیم را انتظاری کهنه یافت

آن بیابان دید و تنهائیم را

ماه و خو.رشید مقوائیم را

چون جنینی پیر ، بازهدان به جنگ

میدرد دیوار زهدان را به چنگ

زنده ، اما حسرت زادن در او

مرده ، اما میل جاندادن در او

خودپسند از درد خود  نا خواستن

 

 

خفته از سودای بر پا خاستن

خنده ام غمناکی بیهوده ای

ننگم از دلپاکی بیهوده ای

غربت سنگینم از دلدادگیم

شور تند مرگ در همخوابگیم

نامده هرگز فرود از بام خویش

در فرازی شاهد اعدام خویش

کرم خاک و خاکش اما بویناک

بادبادکهاش در افلاک پاک

ناشناس نیمهء پنهانیش

شرمگین چهرهء انسانیش

کوبکو در جستجوی جفت خویش

می دود، معتاد بوی جفت خویش

 

 

جویدش گهگاه و ناباور از او

جفتش اما سخت تنهاتر از او

هر دو در بیم و هراس از یکدگر

تلخکام و ناسپاس از یکدگر

عشقشان ، سودای محکومانه ای

وصلشان ، رؤیای مشکوکانه ای

 آه اگر راهی به دریائیم بود

از فرو رفتن چه پروائیم بود

گر به مردابی ز جریان ماند آب

از سکون خویش نقصان یابد آب

جانش اقلیم تباهی ها شود

ژرفنایش گور ماهی ها شود

 

 

 

آهوان ، ای آهوان دشتها

گاه اگر در معبر گلگشت ها

جویباری یافتید آوازخوان

رو به استغنای دریاها روان

جاری از ابریشم جریان خویش

خفته بر گردونهء طغیان خویش

یال اسب باد در چنگال او

روح سرخ ماه در دنبال او

ران سبز ساقه ها را میگشود

عطر بکر بوته ها را میربود

بر فرازش ، در نگاه هر حباب

انعکاس بیدریغ آفتاب

خواب آن بیخواب را یاد آورید

مرگ در مرداب را یاد آورید

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۵:۴۴ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

در غروبی ابدی

- روز یا شب ؟

نه ، ای دوست ، غروبی ابدیست

با عبور دو کبوتر در باد

چون دو تابوت سپید

و صداهائی از دور ، از آن دشت غریب ،

بی ثبات و سرگردان ، همچون حرکت باد

 

 

 

-سخنی باید گفت

سخنی باید گفت

دل من میخواهد با ظلمت جفت شود

سخنی باید گفت

چه فراموشی سنگینی

سیبی از شاخه فرومیافتد

دانه های زرد تخم کتان

زیر منقار قناری های عاشق من میشکنند

گل باقلا ، اعصاب کبودش را در سکر نسیم

میسپارد به رها گشتن از دلهرهء گنگ دگرگونی

 

 

 

آه...

در سر من چیزی نیست بجز چرخش ذرات غلیظ سرخ

و نگاهم

مثل یک حرف دروغ

شرمگینست و فرو افتاده

 

 

 

- من به یک ماه میاندیشم

- من به حرفی در شعر

- من به یک چشمه میاندیشم

- من به وهمی در خاک

- من به بوی غنی گندمزار

- من به افسانهء نان

- من به معصومیت بازی ها

و به آن کوچهء باریک دراز

که پر از عطر درختان اقاقی بود

- من به بیداری تلخی که پس ازبازی

و به بهتی که پس از کوچه

و به خالی طویلی که پس از عطر اقاقی ها

 

 

 

- قهرمانیها ؟

-آه

اسب ها پیرند

- عشق؟

- تنهاست و از پنجره ای کوتاه

به بیابان های بی مجنون مینگرد

به گذرگاهی با خاطره ای مغشوش

از خرامیدن اقی نازک در خلخال

 

 

- آرزوها ؟

- خود را میبازند

در هماهنگی بیرحم هزاران در

- بسته ؟

- آری ، پیوسته بسته  ، بسته

- خسته خواهی شد

 من به یک خانه میاندیشم

با نفس های پچک هایش ، رخوتناک

با چراغانش روشن ، همچون نی نی چشم

با شبانش متفکر ، تنبل ، بی تشویش

و به نوزادی با لبخندی نامحدود

مثل یک دایرهء پی در پی بر آب

و تنی پر خون ، چون خوشه ای از انگور

 

 

 

- من به آوار میاندیشم

و به تاراج وزش های سیاه

و به نوری مشکوک

که شبانگاهان در پنجره میکاود

و به گوری کوچک ، کوچک چون پیکر یک نوزاد

- کار... کار ؟

- آری ، اما در آن میز بزرگ

دشمنی مخفی مسکن دارد

که ترا میجود . آرام آرام

همچنان که چوب و دفتر را

و هزاران چیز بیهودهء دیگر را

و سرانجام ، تو در فنجانی چای فرو خواهی رفت

مثل قایق در گرداب

و در اعماق افق ، چیزی جز دود غلیظ سیگار

و خطوط نامفهوم نخواهی دید

 

 

 

-یک ستاره ؟

- آری ، صدها ، صدها ، اما

همه در آن سوی شبهای محصور

- یک پرنده ؟

- آری ، صدها ، صدها ، اما

همه در خاطره های دور

با غرور عبث بال زدنهاشان

- من به فریادی در کوچه میاندیشم

- من به موشی بی آزار که در دیوار

گاهگاهی گذری دارد !

 

 

 

- سخنی باید گفت

سخنی باید گفت

در سحرگاهان ، در لحظهء لرزانی

که فضا همچون احساس بلوغ

ناگهان با چیزی مبهم میآمیزد

من دلم میخواهد

که به طغیانی تسلیم شوم

من دلم میخواهد

که ببارم از آن ابر بزرگ

من دلم میخواهد

که بگویم    نه    نه     نه    نه

 

 

 

- برویم

- سخنی باید گفت

- جام ، یا بستر ، یا تنهائی ، یا خواب ؟

- برویم ...

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۵:٢٩ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

معشوق من

معشوق من

با آن تن برهنهء بی شرم

بر ساقهای نیرومندش

چون مرگ ایستاد

 

 

 

خط های بیقرار مورب

اندامهای عاصی او را

در طرح استوارش

 دنبال میکند

 

 

 

معشوق من

گوئی ز نسل های فراموش گشته است

گوئی که تاتاری

در انتهای چشمانش

پیوسته در کمین واریست

گوئی که بربری

در برق پر طراوت دندانهایش

مجذوب خون گرم شکاریست

 

 

 

معشوق من

همچون طبیعت

مفهوم ناگزیر صریحی دارد

او با شکست من

قانون صادقانهء قدرت را

تأئید میکند

 

 

 

او وحشیانه آزادست

مانند یک غریزهء سالم

در عمق یک جزیرهء نامسکون

او پاک میکند

با پاره های خیمهء مجنون

از کفش خود ، غبار خیابان را

 

 

 

معشوق من

همچون خداوندی ، در معبد نپال

گوئی از ابتدای وجودش

بیگانه بوده است

او

مردیست از قرون گذشته

یاد آور اصالت زیبائی

 

 

 

او در فضای خود

چون بوی کودکی

پیوسته خاطرات معصومی را

بیدار میکند

او مثل یک سرود خوش عامیانه است

سرشار از خشونت و عریانی

 

 

 

او با خلوص دوست میدارد

ذرات زندگی را

ذرات خاک را

مهای آدمی را

غمهای پاک را

او با خلوص دوست میدارد

یک کوچه باغ دهکده را

یک درخت را

یک ظرف بستنی را

یک بند رخت را

 

 

 

معشوق من

انسان ساده ایست

انسان ساده ای که من او را

درسرزمین شوم عجایب

چون آخرین نشانهء یک مذهب شگفت

در لابلای بوتهء پستانهایم

پنهان نموده ام

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۵:۱٠ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

تنهائی ماه

در تمام طول تاریکی

سیریرکها فریاد زدند :

" ماه ، ای ماه بزرگ ..."

 

 

 

در تمام طول تاریکی

شاخه ها با آن دستان دراز

که از آنها آهی شهوتناک

سوی بالا میرفت

و نسیم تسلیم

به فرامین خدایانی نشناخته و مرموز

و هزاران نفس پنهان ، در زندگی مخفی خاک

و در آن دایرهء سیار نورانی ، شبتاب

دقدقه در سقف چوبین

لیلی در پرده

غوکها در مرداب

همه باهم ، همه باهم یکریز

تا سپیده دم فریاد زدند :

" ماه، ای ماه بزرگ ..."

 

 

 

در تمام طول تاریکی

ماه در مهتابی شعله کشید

ماه

دل تنهای شب خود بود

داشت در بغض طلائی رنگش میترکید

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۵:٠٠ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

عروسک کوکی

بیش از اینها ، آه ، آری

بیش از اینها میتوان خاموش ماند

 

 

 

میتوان ساعات طولانی

با نگاهی چون نگاه مردگان ، ثابت

خیره شد در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان

در گلی بیرنگ ، بر قالی 

در خطی موهوم ، بر دیوار

میتوان با پنجه های خشک

پرده را یکسو کشید و دید

در میان کوچه باران تند میبارد

کودکی با بادبادکهای رنگینش

ایستاده  زیر یک طاقی

گاری فرسوده ای میدان خالی را

با شتابی پرهیاهو ترک میگوید

 

 

 

میتوان بر جای باقی ماند

در کنار پرده ، اما کور ، اما کر

 

 

 

میتوان فریاد زد

با صدائی سخت کاذب ، سخت بیگانه

" دوست میدارم "

میتوان در بازوان چیرهء یک مرد

ماده ای زیبا و سالم بود

 

 

 

با تنی چون سفرهء چرمین

با دو پستان درشت سخت

میتوان در بستر یک مست ، یک دیوانه ، یک ولگرد

عصمت یک عشق را آلود

میتوان با زیرکی تحقیر کرد

هر معمای شگفتی را

میتوان تنها به حل جدولی پرداخت

میتوان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت

پاسخی بیهوده ، آری پنج یا شش حرف

 

 

 

میتوان یک عمر زانو زد

با سری افکنده ، در پای ضریحی سرد

میتوان در گور مجهولی خدا را دید

میتوان با سکه ای ناچیز ایمان یافت

میتوان در حجره های مسجدی پوسید

چون زیارتنامه خوانی پیر

میتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب

حاصلی پیوسته یکسان داشت

میتوان چشم ترا در پیلهء قهرش

دکمهء بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت

میتوان چون آب در گودال خود خشکید

 

 

 

میتوان زیبائی یک لحظه را با شرم

مثل یک عکس سیاه مضحک فوری

در ته صندوق مخفی کرد

میتوان در قاب خالی ماندهء یک روز

نقش یک محکوم ، یا مغلوب ، یا مصلوب را آویخت

میتوان باصورتک ها رخنهء دیوار را پوشاند

میتوان با نقشهای پوچ تر آمیخت

 

 

 

میتوان همچون عروسک های کوکی بود

با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید

میتوان در جعبه ای ماهوت

با تنی انباشته از کاه

سالها در لابلای تور و پولک خفت

میتوان با هر فشار هرزهء دستی

بی سبب فریاد کرد و گفت

" آه ، من بسیار خوشبختم "

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۴:۵۳ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

جمعه

جمعهء ساکت

جمعهء متروک

جمعهء چون کوچه های کهنه، غم انگیز

جمعهء اندیشه های تنبل بیمار

جمعهء خمیازه های موذی کشدار

جمعهء بی انتظار

جمعهء تسلیم

 

 

 

خانهء خالی

خانهء دلگیر

خانهء در بسته بر هجوم جوانی

خانهء تاریکی و تصور خورشید

خانهء تنهائی و تفال و تردید

خانهء پرده، کتاب، گنجه، تصاویر

 

 

 

آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت

زندگی من چو جویبار غریبی

در دل این جمعه های ساکت متروک

در دل این خانه های خالی دلگیر

آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت...

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۴:۴۵ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

پرسش

سلام ماهی ها... سلام، ماهی ها

سلام، قرمزها، سبزها، طلائی ها

به من بگوئید، آیا در آن اتاق بلور

که مثل مردمک چشم مرده ها سرد است

و مثل آخر شب های شهر، بسته و خلوت

صدای نی لبکی را شنیده اید

که از دیار پری های ترس و تنهایی

به سوی اعتماد آجری خوابگاه هاا،

و لای لای کوکی ساعت ها،

و هسته های شیشه ای نور - پیش می آید؟

 

 

 

و همچنان که پیش می آید

ستاره های اکلیلی، از آسمان به خاک می افتند

و قلب های کوچک بازیگوش

از حس گریه می ترکند.

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۴:۳٩ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

عاشقانه

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم زآلودگی ها کرده پاک

 

 

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایهء مژگان من

ای ز گندمزارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست 

ای دل تنگ من و این بار نور؟

هایهوی زندگی در قعر گور؟

 

 

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم

هرکسی را تو نمی انگاشتم

 

 

درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش، نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرارها

گمشدن در پهنه بازارها

 

 

آه، ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره، با دو بال زرنشان

آمده از دور دست آسمان

جوی خشک سینه ام را آب تو

بستر رگهایم را سیلاب تو

در جهانی اینچنین سرد و سیاه

با قدمهایت قدمهایم براه

 

 

ای به زیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته

گونه هام از هرم خواهش سوخته

آه، ای بیگانه با پیرهنم

آشنای سبزه واران تنم

آه، ای روشن طلوع بی غروب

آفتاب سرزمین های جنوب

آه، آه ای از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سیراب تر

عشق دیگر نیست این، این خیرگیست

چلچراغی در سکوت و تیرگیست

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

این دگر من نیستم، من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

. . . . . . . . . .

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم به راه بوسه ات

ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیرهنم

آه  می خواهم که بشکافم ز هم

شادیم یک دم بیالاید به غم

آه، می خواهم که برخیزم ز جای

همچو ابری اشک ریزم های های

 

 

این دل تنگ من و این دود عود ؟

در شبستان، زخمه های چنگ و رود ؟

این فضای خالی و پروازها؟

این شب خاموش و این آوازها؟

 

 

ای نگاهت لای لائی سِحر بار

گاهوار کودکان بیقرار

ای نفسهایت نسیم نیمخواب

شسته از من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیا های من

 

 

ای مرا با شور شعر آمیخته

اینهمه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۴:۳۳ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

وصل

آن تیره مردمکها، آه

آن صوفیان سادهء خلوت نشین من

در جذبهء سماع دو چشمانش

از هوش رفته بودند

 

 

 

دیدم که بر سراسر من موج می زند

چون هرم سرخگونهء آتش

چون انعکاس آب

چون ابری از تشنج بارانها

 

 

چون آسمانی از نفس فصلهای گرم

تا بی نهایت

تا آنسوی حیات

گسترده بود او

 

 

 

دیدم در وزیدن دستانش

جسمیت وجودم

تحلیل می رود

دیدم که قلب او

با آن طنین ساحر سرگردان

پیچیده در تمامی قلب من

 

 

 

ساعت پرید

پرده بهمراه باد رفت

او را فشرده بودم

در هالهء حریق

می خواستم بگویم

اما شگفت را

انبوه سایه گستر مژگانش

چون ریشه های پردهء ابریشم

جاری شدند از بن تاریکی

در امتداد آن کشالهء طولانی طلب

وآن تشنج، آن تشنج مرگ آلود

تا انتهای گمشدهء من

 

 

 

دیدم که می رهم

دیدم که می رهم

دیدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک می خورد

دیدم که حجم آتشینم

آهسته آب شد

و ریخت، ریخت، ریخت

در ماه، ماه به گودی نشسته، ماه منقلب تار

 

 

 

در یکدیگر گریسته بودیم

در یکدیگر تمام لحظهء بی اعتبار وحدت را

دیوانه وار زیسته بودیم

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۴:٢۵ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

دریافت

در حباب کوچک خود

روشنائی خود را می فرسود

ناگهان پنجره پر شد از شب

شب سرشار از انبوه صداهای تهی

شب مسموم از هرم زهرآلود تنفس ها

شب...

 

 

گوش دادم

در خیابان وحشت زدهء تاریک

یک نفر گوئی قلبش را

مثل حجمی فاسد

زیر پا له کرد

در خیابان وحشت زدهء تاریک

یک ستاره ترکید

گوش دادم...

 

 

نبضم از طغیان خون متورم بود

و تنم...

تنم از وسوسهء

متلاشی گشتن.

 

 

روی خط های کج و معوج سقف

چشم خود را دیدم

چون رطیلی سنگین

خشک میشد در کف، در زردی، در خفقان

 

 

داشتم با همه جنبش هایم

مثل آبی راکد

ته نشین می شدم آرام آرام

داشتم

لرد می بستم در گودالم

 

 

گوش دادم

گوش دادم به همه زندگیم

موش منفوری در حفرهء خود

یک سرود زشت مهمل را

با وقاحت می خواند

جیرجیری سمج و نامفهوم

لحظه ای فانی را چرخ زنان می پیمود

و روان می شد بر سطح فراموشی

 

 

آه، من پر بودم از شهوت - شهوت مرگ

هر دو ... از احساسی سرسام آور تیر کشید

آه

من به یاد آوردم

اولین روز بلوغم را

که همه اندامم

باز میشد در بهتی معصوم

تا بیامیزد با آن مبهم، آن گنگ، آن نامعلوم

 

 

در حباب کوچک

روشنایی خود را

در خطی لرزان خمیازه کشید.

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۴:۱۶ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

بر او ببخشائید

بر او ببخشائید

بر او که گاهگاه

پیوند دردناک وجودش را

با آب های راکد

و حفره های خالی از یاد می برد

و ابلهانه می پندارد

که حق زیستن دارد

بر او ببخشائید

بر خشم بی تفاوت یک تصویر

که آرزوی دور دست تحرک

در دیدگان کاغذیش آب می شود

 

 

بر او ببخشائید

بر او که در سراسر تابوتش

جریان سرخ ماه گذر دارد

و عطرهای منقلب شب

خواب هزار سالهء اندامش را

آشفته می کند

 

 

بر او ببخشائید

بر او که از درون متلاشیست

اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد

و گیسوان بیهده اش

نومیدوار از نفوذ نفس های عشق می لرزد

 

 

ای ساکنان سرزمین سادهء خوشبختی

ای همدمان پنجره های گشوده در باران

بر او ببخشائید

بر او ببخشائید

زیرا که محسور است

زیرا که ریشه های هستی بارآور شما

در خاک های غربت او نقب می زنند

و قلب زودباور او را

با ضربه های موذی حسرت

در کنج سینه اش متورم می سازند.

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۴:٠۴ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

میان تاریکی

میان تاریکی

ترا صدا کردم

سکوت بود و نسیم

که پرده را می برد

در آسمان ملول

ستاره ای می سوخت

ستاره ای می رفت

ستاره ای می مرد

ترا صدا کردم

ترا صدا کردم

تمام هستی من

چو یک پیالهء شیر

میان دستم بود

نگاه آبی ماه

به شیشه ها می خورد

ترانه ای غمناک

چو دود بر می خاست

ز شهر زنجره ها

چون دود می لغزید

به روی پنجره ها

 

تمام شب آنجا

میان سینهء من

کسی ز نومیدی

نفس نفس می زد

کسی به پا می خواست

کسی ترا می خواست

دو دست سر او

دوباره پس می زد

 

 

تمام شب آنجا

ز شاخه های سیاه

غمی فرو می ریخت

کسی تورا می خواند

 

 

هوا چو آواری

به روی او می ریخت

درخت کوچک من

به باد عاشق بود

به باد بی سامان

کجاست خانه باد؟

کجاست خانه باد؟

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۳:۵٧ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

در آبهای سبز تابستان

تنهاتر از یک برگ

با بار شادیهای مهجورم

در آبهای سبز تابستان

آرام می رانم

تا سرزمین مرگ

تا ساحل غمهای پائیزی

در سایه ای خود را رها کردم

در سایهء بی اعتبار عشق

در سایهء فرّار خوشبختی

در سایهء نا پایداریها

 شبها که می چرخد نسیمی گیج

در آسمان کوته دلتنگ

شبها که می پیچد مهی خونین

در کوچه های آبی رگها

شبها که تنهائیم

با رعشه های روحمان، تنها

در ضربه های نبض می جوشد

احساس هستی، هستی بیمار

 

 

«در انتظار دره ها رازیست»

این را به روی قله های کوه

بر سنگهای سهمگین کندند

آنها که در خط سقوط خویش

یک شب سکوت کوهساران را

از التماسی تلخ آکندند

 

 

«در اضطراب دستهای پر،

آرامش دستان خالی نیست

خاموشی ویرانه ها زیباست»

این را زنی در آبها می خواند

در آبهای سبز تابستان

گوئی که در ویرانه ها می زیست

 

 

ما یکدگر را با نفسهامان

آلوده می سازیم

آلودهء تقوای خوشبختی

ما از صدای باد می ترسیم

ما از نفوذ سایه های شک

در باغهای بوسه هامان رنگ می بازیم

ما در تمام میهمانی های قصر نور

از وحشت آوار می لرزیم

 

 

اکنون تو اینجائی

گسترده چون عطر اقاقی ها

در کوچه های صبح

بر سینه ام سنگین

در دستهایم داغ

در گیسوانم رفته از خود، سوخته، مدهوش

اکنون تو اینجائی

 

 

چیزی وسیع و تیره و انبوه

چیزی مشوش چون صدای دوردست روز

بر مردمک های پریشانم

می چرخد و می گسترد خود را

شاید مرا از چشمه می گیرند

شاید مرا از شاخه می چینند

شاید مرا مثل دری بر لحظه های بعد می بندند

شاید...

دیگر نمی بینم

 

 

ما بر زمینی هرزه روئیدیم

ما بر زمینی هرزه می باریم

ما «هیچ» را در راهها دیدیم

بر اسب زرد بالدار خویش

چون پادشاهی راه می پیمود

افسوس، ما خوشبخت و آرامیم

افسوس ما دلتنگ و خاموشیم

خوشبخت، زیرا دوست می داریم

دلتنگ، زیرا عشق نفرینیست

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۳:۴۳ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

غزل

«امشب به قصهء دل من گوش می کنی»

«فردا مرا چو قصه فراموش می کنی»

ه.ا.سایه

 

چون سنگها صدای مرا گوش می کنی

سنگی و ناشنیده فراموش می کنی

رگبار نوبهاری و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

دست مرا که ساقهء سبز نوازش است

با برگ های مرده همآغوش می کنی

گمراه تر از روح شرابی و دیده را

در شعله می نشانی و مدهوش می کنی

ای ماهی طلائی مرداب خون من

خوش باد مستیت، که مرا نوش می کنی

تو درهء بنفش غروبی که روز را

بر سینه می فشاری و خاموش می کنی

در سایه ها ، فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش می کنی ؟

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۳:۳٠ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

باد ما را با خود خواهد برد

در شب کوچک من ، افسوس

 

باد با برگ درختان میعادی دارد

 

در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست

 

 

 

گوش کن

 

وزش ظلمت را می شنوی ؟

 

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

 

من به نومیدی خود معتادم

 

گوش کن

 

وزش ظلمت را می شنوی؟

 

 

 

در شب اکنون چیزی می گذرد

 

ماه سرخست و مشوش

 

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

 

ابرها، همچون انبوه عزاداران

 

لحظهء باریدن را گوئی منتظرند

 

 

 

لحظه ای و پس از آن،هیج

 

پشت این پنجره شب دارد می لرزد

 

و زمین دارد

 

باز می ماند از چرخش

 

پشت این پنجره یک نامعلوم

 

نگران من و تست

 

 

 

ای سراپایت سبز

 

دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من بگذار

 

 

 

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

 

به نوازش لبهای عاشق من بسپار

 

باد ما را با خود خواهد برد

 

باد ما را با خود خواهد برد

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۳:٢۴ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

شعر سفر

همه شب با دلم کسی می گوید

 

 

«سخت آشفته ای زدیدارش

 

 

صبحدم با ستارگان سپید

 

 

می رود، می رود، نگهدارش»

 

 

 

 

 

من به بوی تو رفته از دنیا

 

 

بی خبر از فریب فرداها

 

 

روی مژگان نازکم می ریخت

 

 

چشمهای تو چون غبار طلا

 

 

تنم از حس  دستهای تو داغ

 

 

گیسویم در تنفس تو رها

 

 

می شکفتم ز عشق و می گفتم

 

 

«هر که دلداده شد به دلدارش

 

 

ننشیند به قصد آزارش

 

 

برود، چشم من به دنبالش

 

 

برود، عشق من نگهدارش»

 

 

 

 

 

آه، اکنون تو رفته ای و غروب

 

سایه می گسترد به سینهء راه

 

 

نرم نرمک خدای تیرهء غم

 

 

می نهد پا به معبد نگهم

 

 

می نویسد به روی هر دیوار

 

آیه هائی همه سیاه سیاه

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۳:۱۵ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

روی خاک

هرگز آرزو نکرده ام

یک ستاره در سراب آسمان شوم

یا چو روح برگزیدگان

همنشین خامش فرشتگان شوم

هرگز از زمین جدا نبود ه ام

با ستاره آشنا نبوده ام

روی خاک ایستاده ام

با تنم که مثل ساقهء گیاه

باد و آفتاب و آب را

می مکد که زندگی کند

 

 

بارور ز میل

بارور ز درد

روی خاک ایستاده ام

تا ستاره ها ستایشم کنند

تا نسیمها نوازشم کنند

 

 

از دریچه ام نگاه می کنم

جز طنین یک ترانه نیستم

جاودانه نیستم

 

 

جز طنین یک ترانه آرزو نمی کنم

در فغان لذتی که پاکتر

از سکوت سادهء غمیست

آشیانه جستجو نمی کنم

در تنی که شبنمیست

روی زنبق تنم

بر جدار کلبه ام که زندگیست

یادگارها کشیده اند

مردمان رهگذر:

قلب تیرخورده

شمع واژگون

نقطه های ساکت پریده رنگ

بر حروف درهم جنون

 

 

هر لبی که بر لبم رسید

یک ستاره نطفه بست

در شبم که می نشست

روی رود یادگارها

پس چرا ستاره آرزو کنم؟

 

 

این ترانهء منست

- دلپذیر دلنشین

پیش از این نبوده بیش از ای

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۳:٠۳ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

آفتاب می شود

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایهء سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

 

 

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

 

 

به راه پرستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

 

 

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان، به بیکران، به جاودان

 

 

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

 

 

نگاه کن که موم شب براه ما

چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

نگاه کن

تو میدمی و آفتاب می شود

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ٢:۴٠ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

گذران

تا به کی باید رفت

از دیاری به دیاری دیگر

نتوانم، نتوانم جستن

هر زمان عشقی و یاری دیگر

کاش ما آن دو پرستو بودیم

که همه عمر سفر می کردیم

از بهاری به بهار دیگر

آه، اکنون دیریست

که فرو ریخته در من، گوئی،

تیره آواری از ابر گران

چو می آمیزم، با بوسهء تو

روی لبهایم، می پندارم

می سپارد جان عطری گذران

 

 

آنچنان آلوده ست

عشق غمناکم با بیم زوال

که همه زندگیم می لرزد

چون ترا می نگرم

مثل اینست که از پنجره ای

تکدرختم را، سرشار از برگ،

در تب زرد خزان می نگرم

مثل اینست که تصویری را

روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم

شب و روز

شب و روز

شب و روز

 بگذار

 که فراموش کنم.

تو چه هستی ، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان مرا

می گشاید در

برهوت آگاهی ؟

 

بگذار

 که فراموش کنم.

نیست یاری تا بگویم راز خویش

 

ناله پنهان کرده ام در ساز خویش

 

چنگ اندوهم، خدا را، زخمه ای

 

زخمه ای، تا برکشم آواز خویش

 

 

 

بر لبانم قفل خاموشی زدم

 

با کلیدی آشنا بازش کنید

 

کودک دل رنجه دست جفاست

 

با سر انگشت وفا نازش کنید

 

 

  

پر کن این پیمانه را ای هم نفس

 

پر کن این پیمانه را از خون او

 

مست مستم کن چنان کز شور می

 

بازگویم قصه افسون او

 

 

  

رنگ چشمش را چه می پرسی ز من

 

رنگ چشمش کی مرا پابند کرد

 

آتشی کز دیدگانش سرکشید

 

این دل دیوانه را دربند کرد

 

 

 

از لبانش کی نشان دارم به جان

 

جز شرار بوسه های دلنشین

 

بر تنم کی مانده از او یادگار

 

جز فشار بازوان آهنین

 

 

 

 من چه می دانم سر انگشتش چه کرد

 

در میان خرمن گیسوی من

 

آنقدر دانم که این آشفتگی

 

زان سبب افتاده اندر موی من

 

 

 

 آتشی شد بر دل و جانم گرفت

 

راهزن شد راه ایمانم گرفت

 

رفته بود از دست من دامان صبر

 

چون ز پا افتادم آسانم گرفت

 

 

 

 گم شدم در پهنه صحرای عشق

 

در شبی چون چهره بختم سیاه

 

ناگهان بی آنکه بتوانم گریخت

 

بر سرم بارید باران گناه

 

 

 

مست بودم، مست عشق و مست ناز

 

مردی آمد قلب سنگم را ربود

 

بسکه رنجم داد و لذت دادمش

 

ترک او کردم، چه می دانم که بود

 

 

 

 مستیم از سر پرید، ای همنفس

 

بار دیگر پر کن این پیمانه را

 

خون بده، خون دل آن خود پرست

 

تا بپایان آرم این افسانه را

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ٢:٢۳ ‎ق.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢۵ نظرات (غیر فعال)
 

پرنده مردنی است

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 

 

به ایوان میروم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

 

 

کسی مرا به آفتاب

 معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخاهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردنی ست

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

تنها صداست که می ماند

چرا توقف کنم،چرا؟

پرنده ها به ستوی جانب آبی رفته اند

افق عمودی است

افق عمودی است و حرکت : فواره وار

و در حدود بینش

سیاره های نورانی میچرخند

زمین در ارتفاع به تکرار میرسد

و چاههای هوایی

به نقب های رابطه تبدیل میشوند

و روز وسعتی است

که در مخیله ی تنگ کرم روزنامه نمیگنجد

 

 

 

چرا توقف کنم؟

راه از میان مویرگ های حیات می گذرد

کیفیت محیط کشتی زهدان  ماه

سلول های فاسد را خواهد کشت

و در فضای شیمیایی بعد از طلوع

تنها صداست

صدا که ذوب ذره های زمان خواهد شد .

چرا توقف کنم؟

چه می تواند باشد مرداب

چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فاسد

افکار سردخانه را جنازه های باد کرده رقم می زنند .

نامرد ، در سیاهی

فقدان مردیش را پنهان کرده است

و سوسک ....آه

وقتی که سوسک سخن می گوید .

چرا توقف کنم؟

همکاری حروف سربی بیهوده ست .

همکاری حروف سربی

اندیشه ی حقیر را نجات خواهد داد .

من از سلاله ی درختانم

تنفس هوای مانده ملولم میکند

پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطربسپارم

 

 

 

 نهایت تمامی نیروها پیوستن است ، پیوستن

به اصل روشن خورشید

و ریختن به شعور نور

طبیعی است

که آسیاب های  بادی میپوسند

چرا توقف کنم؟

من خوشه های نارس گندم را

به زیر پستان میگیرم

و شیر می دهم

 

 

صدا ،  صدا ،  تنها صدا

صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن

صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک

صدای انعقاد نطفه ی معنی

و بسط ذهن مشترک عشق

صدا ، صدا ، صدا ، تنها صداست که میماند

 

 

 

در سرزمین قد کوتاهان

معیارهای سنجش

همیشه بر مدار صفر سفر کرده‌اند

چرا توقف کنم؟

من از عناصر چهارگانه اطاعت میکنم

و کار تدوین نظامنامه نیست

 

 

 

مرا به زوزه ی دراز توحش

 درعضو جنسی حیوان چکار

مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی چکار

مرا تبار خونی گل ها به زیستن متعهد کرده است

تبار خونی گل ها میدانید ؟

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۱۱:٢۵ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

کسی که مثل هیچکس نیست

من خواب دیده ام که کسی میآید

من خواب یک ستاره ی قرمز دیده‌ام

و پلک چشمم هی میپرد

و کفشهایم هی جفت میشوند

و کور شوم

اگر دروغ  بگویم

من خواب آن ستاره ی قرمز را

وقتی  که خواب نبودم دیده ام

 

 

 

کسی میآید

کسی میآید

کسی دیگر

کسی بهتر

کسی که مثل هیچکس نیست، مثل پدر نیست ، مثل انسی

نیست ، مثل یحیی نیست ، مثل مادر نیست

و مثل آن کسی است که باید باشد

و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است

و صورتش

از صورت امام زمان هم روشنتر

و از برادر سیدجواد هم

که رفته است

و رخت پاسبانی پوشیده است نمیترسد

و از خود سیدجواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال

 اوست نمیترسد

و اسمش آنچنانکه مادر

در اول نماز  و در آخر نمازصدایش میکند

یا قاضی القضات است 

یا حاجت الحاجات است 

و میتواند

تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را

با چشمهای بسته بخواند

و میتواند حتی هزار را

بی آنکه کم بیآورد از روی بیست میلیون بردارد

و میتواند از مغازه ی سیدجواد ، هرچه که لازم دارد ،

جنس نسیه بگیرد

و میتواند کاری کند که لامپ "الله "

که سبز بود : مثل صبح سحر سبز بود .

دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان

روشن شود

آخ ....

چقدر روشنی خوبست

چقدر روشنی خوبست

و من چقدر دلم میخواهد

که یحیی

یک چارچرخه داشته باشد

و یک چراغ زنبوری

و من چقدر دلم میخواهد

که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها

بنشینم

و دور میدان محمدیه بچرخم

آخ .....

چقدر دور میدان چرخیدن  خوبست

چقدر روی پشت بام خوابیدن خوبست

چقدر باغ ملی رفتن خوبست

چقدر سینمای فردین خوبست

و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم  میآید

و من چقدر دلم میخواهد

که گیس دختر سید جواد را بکشم

 

 

 

چرا من اینهمه کوچک هستم

 که در خیابانها گم میشوم 

چرا پدر که اینهمه کوچک نیست

و در خیابانها گم نمیشود

کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده است ، روز

آمدنش را جلو بیندازد

و مردم محله کشتارگاه

که خاک باغچه هاشان هم خونیست

و آب حوضشان هم خونیست

و تخت کفشهاشان هم خونیست

چرا کاری نمیکنند

چرا کاری نمیکنند

 

 

 

 چقدر آفتاب زمستان تنبل است

 

 

 

من پله های  یشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره را هم شستهام .

چرا پدر فقط باید

در خواب ، خواب ببیند

 

 

 

من پله های  یشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره را هم شسته ام .

 

 

 

کسی میآید

کسی میآید

کسی که در دلش با ماست ، در نفسش با ماست ، در

صدایش با ماست

 

 

کسی که آمدنش  را

نمیشود گرفت

و دستبند زد و به زندان انداخت

کسی که زیر درختهای  کهنه ی  یحیی بچه کرده است

و روز به  روز

 بزرگ  میشود،  بزرگ میشود

کسی که از باران ، از صدای شرشر باران ، از میان پچ و پچ

گلهای اطلسی

 

کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی میآید

و سفره را میندازد

و نان را قسمت میکند

و پپسی را قسمت میکند

و باغ ملی را قسمت میکند

و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند

و روز اسم نویسی را قسمت میکند

و نمره ی مریضخانه را قسمت میکند

و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند

و سینمای فردین را قسمت میکند

درختهای دختر سید جواد را قسمت میکند

و هرچه را که باد کرده باشد  قسمت میکند

و سهم ما را میدهد

من خواب دیده ام ...

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

دلم برای باغچه میسوزد

کسی به فکر گلها نیست

کسی به فکرماهیها نیست

کسی نمیخواهد

باور کند که باغچه دارد میمیرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می شود

و حس باغچه انگار

چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست.

 

 

 

حیاط خانه ی  ما تنهاست

حیاط خانه ی  ما

در انتظار بارش یک ابر ناشناس

خمیازه میکشد

و حوض خانه ی ما خالیست

ستاره های کوچک بی تجربه

از ارتفاع درختان به خاک میافتند

 و از میان پنجره های   پریده رنگ خانه ی ماهی ها

شب ها صدای سرفه میآید

حیاط خانه ی ما تنهاست .

 

 

 

 پدر میگوید:

" از من گذشته ست

از من گذشته ست

من بار خودم را بردم

و کار خودم را کردم "

و در اتاقش ، از صبح تا غروب ،

یا شاهنامه میخواند

یا ناسخ التواریخ

پدر به مادر میگوید:

" لعنت به هرچی ماهی و هرچه مرغ

وقتی که من بمیرم دیگر

 چه فرق میکند که  باغچه باشد

یا باچه نباشد

برای من حقوق تقاعد کافیست."

 

 

 

 مادر تمام زندگیش

سجاده ایست گسترده

در آستان وحشت دوزخ

مادر همیشه در ته هر چیزی

دنبال جای پای معصیتی  میگردد

و فکر میکند که باغچه را کفر یک گیاه

آلوده کرده است .

مادر تمام روز دعا میخواند

مادر گناهکار طبیعیست

و فوت میکند به تمام گلها

و فوت میکند به تمام ماهیها

و فوت میکند به خودش

مادر در انتظار ظهور است

و بخششی که نازل خواهد شد .

 

 

  

برادرم به باغچه میگوید قبرستان

برادرم به اغتشاش علفها میخندد

  و از جنازه های ماهیها

که زیر پوست بیمار آب

 به ذره های فاسد تبدیل میشوند

شماره بر میدارد

برادرم به فلسفه معتاد است

برادرم شفای باغچه را

در انهدام باغچه میداند.

او مست میکند

و مشت میزند به در و دیوار

و سعی میکند که بگوید

بسیار دردمند  و خسته و مأیوس است

او ناامیدیش را هم

مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش

همراه خود به کوچه و بازار میبرد

و ناامیدیش

 آنقدر کوچک است که هر شب

در ازدحام میکده گم میشود .

 

 

 

و خواهرم دوست گلها بود

و حرفهای ساده قلبش را

وقتی که مادر او را میزد

به جمع مهربان و ساکت آنها میبرد

و گاهگاه خانواده ی ماهیها را

به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد...

او خانه اش در آنسوی شهر است

او در میان خانه ی مصنوعیش

و در پناه عشق همسر مصنوعیش

و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی

آوازهای مصنوعی میخواند

و بچه های طبیعی میزاید

او

هر وقت که به دیدن ما میآید

و گوشه های  دامنش از فقر باغچه آلوده میشود

حمام ادکلن میگیرد

او

هر وقت که به دیدن ما میآید

آبستن است.

 

 

 

حیاط خانه ی ما  تنهاست

حیاط خانه ی ما  تنهاست

تمام روز

از پشت در صدای تکه تکه شدن  میآید

و منفجر شدن

همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان  بجای گل

خمپاره و مسلسل میکارند

همسایه های ما همه بر روی حوضهای کاشیشان

  سرپوش میگذارند

 و حوضهای کاشی

بی آنکه  خود بخواهند

انبارهای مخفی باروتند

و بچه های  کوچه ی ما کیفهای مدرسه شان را

از بمبهای کوچک پر کردهاند .

حیاط  خانه ی ما گیج است.  

من از زمانی که قلب خود را گم کرده است میترسم

من از تصویر بیهودگی این همه دست

و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم

من مثل دانش آموزی

که درس هندسه اش را

دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم

و فکر میکنم...

و فکر میکنم...

و فکر میکنم...

و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

و ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی میشود.

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

پنجره

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی

در انتهای خود به قلب  زمین میرسد

و باز می شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ

یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کردیم

سرشار می کند .

و می شود از آنجا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد

یک پنجره برای من کافیست.

 

 

 

من از دیار عروسک ها می آیم

از زیر سایه های درختان کاغذی

در باغ یک کتاب مصور

از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق

در کوچه های خاکی معصومیت

از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا

در پشت میزهای مدرسه ی مسلول

از لحظه ای که بچه ها توانستند

بر روی تخته حرف "سنگ" را بنویسند

و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.

 

 

 

 

 من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم

و مغز من هنوز

لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را

در دفتری به سنجاقی

 مصلوب کرده بودند.

 

 

 

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

و در تمام شهر

قلب  چراغ های مرا تکه تکه می کردند.

وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا

با  دستمال تیره ی قانون می بستند

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

فواره های خون به بیرون می پاشید

وقتی  که زندگی من دیگر

چیزی نبود ، هیچ چپیز بجز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم ، باید، باید ،  باید

دیوانه بار دوست بدارم.

 

 

 

یک پنجره برای من کافیست

یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت

اکنون نهال گردو

آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش

معنی کند

 

 

 

از آینه بپرس

نام نجات دهنده ات را

آیا زمین که زیر پای تو می لرزد

تنهاتر از تو نیست ؟

پیغمبران ، رسالت ویرانی را

با خود به قرن ما اوردند

این انفجارهای  پیاپی،

و ابرها مسموم ،

آیا طنین آیه های مقدس هستند؟

ای دوست، ای برادر ، ای همخون

وقتی به ماه رسیدی

تاریخ قتل عام گل ها را بنویس.

 

  

 

همیشه خواب ها

از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند

من شبدر چهارپری را می بویم

که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست

آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک  شد جوانی

من بود؟

آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت

تا به خدای خوب ، که در پشت بام خانه قدم می زند سلام

بگویم؟

 

 

 

حس می کنم که وقت گذشته ست

 می کنم که " لحظه" سهم من از برگ های تاریخ ست

حس می کنم که میز فاصله ی کاذبی ست در میان گیسوان

من و دست های این غریبه ی غمگین

 

 

حرفی به من بزن

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟

 

 

 

حرفی به من بزن

من در پناه پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم .

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

بعد از تو

ای هفت سالگی

ای لحظه های شگفت عزیمت

بعد از تو هرچه رفت ، در انبوهی از جنون و جهالت رفت

 

 

 

 بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن

میان ما و پرنده

میان ما و نسیم

شکست

شکست

شکست

بعد از تو آن عروسک خاکی

که هیچ چیز نمی گفت ، هیچ چیز بجز آب ، آب ، آب

در آب غرق شد.

 

 

 

بعد از تو ما صدای زنجره ها را کشتیم

و بصدای زنگ ، که از روی حرف های الفبا بر می خاست

و به صدای سوت کارخانه های اسلحه سازی ، دل بستیم .

 

 

 

بعد از تو که جای بازیمان زیر میز بود

از زیر میزها

به پشت ها میزها

و از پشت میزها

به روی میزها رسیدیم

و روی میزها بازی کردیم

و باختیم، رنگ ترا باختیم ، ای هفت سالگی .

  

 

 

بعد از تو ما به هم خیانت کردیم

بعد از تو ما تمام یادگاری ها را

با تکه های سرب ، و با قطره های منفجر شده ی خون

از گیجگاه های گچ گرفته ی دیوارهای کوچه زدودیم .

بعد از تو ما به میدان ها رفتیم

و داد کشیدیم :

" زنده باد    ،،،     مرده باد "

 

 

 

 و در هیاهوی میدان ، برای سکه های کوچک آوازه خوان

که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند ، دست زدیم.

بعد از تو ما که  قاتل یکدیگر بودیم

برای عشق قضاوت کردیم

و همچنان که قلب هامان

در جیب هایمان  نگران بودند

برای سهم عشق قضاوت کردیم .

 

 

 

  بعد از تو ما به قبرستان ها رو آوردیم

و مرگ ، زیر چادر مادربزرگ نفس میکشید

و مرگ ، آن درخت تناور بود

که زنده های اینسوی آغاز

به شاخه های  ملولش دخیل می بستند

ومرده های آن سوی پایان

به ریشه های فسفریش چنگ می زدند

و مرگ روی ان ضریح مقدس نشسته بود

که در چهار زاویه اش ، ناگهان چهار لاله ی آبی

روشن شدند.

 

 

 

صدای باد می آید

صدای باد می آید، ای هفت سالگی

  

 

 

برخاستم و آب نوشیدم

و ناگهان به خاطر آوردم

که کشتزارهای جوان تو از هجوم ملخ ها چگونه ترسیدند.

چقدر باید پرداخت

چقدر باید

برای رشد این مکعب سیمانی پرداخت ؟

  

 

 

ما هرچه را که باید

از دست داده باشیم ، از دست داده ایم

ما بی چراغ به راه افتادیم

و ماه ، ماه ، ماده ی مهربان ، همیشه در آنجا بود

در خاطرات کودکانه ی یک پشت بام کاهگلی

و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ ها می ترسیدند

 

 

 

 چقدر باید پرداخت؟...

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ٩:۳٩ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

و این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یأس ساده و غمناک اسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی

 

 

 

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

 ساعت چهار بار نواخت

امروز روز اول دی ماه است

من راز فصلها را میدانم

و حرف لحظه ها را میفهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک ، خاک پذیرنده

اشارتیست به آرامش

 

 

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

  

 

 

در کوچه باد میآمد

در کوچه باد میآمد

و من به جفت گیری گلها میاندیشم

به غنچه هایی با ساقهای لاغر کم خون

و این زمان خسته ی مسلول

و مردی از کنار درختان خیس می گذرد

مردی که رشته های آبی رگهایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلو گاهش

بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را

تکرار می کنند

-سلام

- سلام

و من به جفت گیری گل ها میاندیشم

 

  

 

در آستانه فصلی سرد

در محفل عزای آینه ها

و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

و این غروب بارور شده از دانش سکوت

چگونه می شود به آن کسی که میرود اینسان

صبور ،

سنگین ،

سرگردان .

فرمان ایست داد .

چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست ، او هیچوقت

زنده نبوده است.

 

 

  

در کوچه باد میاید

کلاغهای منفرد انزوا

در باغهای پیر کسالت میچرخند

و نردبام

چه ارتفاع حقیری دارد.

 

 

  

آنها ساده لوحی یک قلب را

با خود به قصر قصه ها بردند

و اکنون دیگر

دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست

و گیسوان کودکیش را

در آبهای جاری خواهد رخت

و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است

در زیر پالگد خواهد کرد؟

  

 

 

ای یار ، ای یگانه ترین یار

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند

 

 

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده ها

نمایان شدند

انگار از خطوط سبز تخیل بودند

آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند

انگار

آن شعله های بنفش که در ذهن پاک پنجره ها میسوخت

چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود .

  

 

 

در کوچه ها باد میامد

این ابتدای ویرانیست آن روز هم که د ست های تو ویران شد

باد میآمد

ستاره های عزیز

ستاره های مقوایی عزیز

وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن میگیرد

دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه

آورد ؟

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم میرسیم و آنگاه

خورشید بر تباهی اجاد ما قضاوت خواهد کرد.

 

 

 

 

 من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

ای یار ای یگانه ترین یار " آن شراب مگر چند ساله بود ؟ "

نگاه کن که در اینجا

زمان چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشت های مرا میجوند

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟

  

 

 

 

من سردم است و میدانم که از تمامی   اوهام سرخ یک شقایق وحشی

ز چند قطره خون

چیزی بجا نخواهد ماند .

خطوط را رها خواهم کرد

و همچنین   شمارش اعداد را رها خواهم کرد

و از میان شکل های هندسی محدود

به پهنه های حسی وسعت چناه خواهم برد

من عریانم ، عریانم ، عریانم

مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم

و زخم های من همه از عشق است

از عشق ، عشق ، عشق .

من این جزیره ی  سرگردان را

از انقلاب اقیانوس

و انفجار کوه گذر داده ام

و تکه  تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود

 که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد .

 

  

 

سلام ای شب معصوم !

 سلام ای شبی که چشم های  گرگ های بیابان را  

به حفره های استخوانی ایمان  و اعتماد بدل میکنی

ودر کنار جویبارهای تو ، ارواح بیدها

ارواح مهربان تبرها را میبویند

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها میآیم

و این جهان به لانه ی ماران مانند است

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

که همچنان که ترا میبوسند

در ذهن خود طناب دار ترا میبافند

 

 

 

 

سلام ای شب معصوم  

میان پنجره و دیدن

 همیشه فاصله ایست

چرا نگاه نکردم ؟

مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر میکرد  

  

 

 

 

چرا نگاه نکردم ؟

انگار مادرم گریسته بود آن شب

آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت

آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم

آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود ،

و آن کسی که نیمه ی من بود ، به درون نطفه ی من بازگشته بود

 

 

 

 

و من در آینه میدیدش

که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود

و ناگهان صدایم کرد

 و من عروس خوشه های اقاقی شدم . . .

 

 

.انگار مادرم گریسته بود آن شب

چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه مسدود سر کشید

چرا نگاه نکردم ؟

تمام لحظه های سعادت میدانستند

که دستهای تو ویران خواهد شد

و من نگاه نکردم

تا آن زمان که پنجره ی ساعت

گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

و من به ان زن کوچک بر خوردم

که چشمهایش ، مانند لانه های خالی سیمرغان بودند

و آنچنان که در تحرک رانهایش میرفت

گویی بکارت رؤیای پرشکوه مرا

 با خود بسوی بستر میبرد

 

  

 

 آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟

آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟

و شمعدانی ها را

در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟

آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟

آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟

به مادرم گفتم : " دیگر تمام شد "

گفتم :" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم "

 

 

 

 انسان پوک

انسان پوک پر از اعتماد

نگاه کن که دندانهایش

چگونه وقت جویدن سرود میخوانند

و چشمهایش

چگونه وقت خیره شدن میدرند

و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد :

صبور ،

سنگین ،

سرگردان . . .

 

 

 

 در ساعت  چهار

در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

بالا خزیده اند

و در شقیقه های منقلبش ان هجای خونین را

تکرارمی کند

سلام

سلام

 

 

 

آیا تو

هرگز آن چهار لاله ی آبی را

بوییده ای ؟

 زمان گذشت

زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد

شب پشت شیشیه های پنجره سر میخورد

و با زبان سردش

ته مانده های روز رفته را به درون میکشد

 

 

 

 

 من از کجا میآیم ؟

من از کجا میآیم ؟

که اینچنین به بوی شب آغشته ام ؟

هنوز خاک مزارش تازه ست

مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم......

 

  

 

چه مهربان بودی ای یار ، ای یگانه ترین یار

چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی

چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را میبستی

و چلچراغها را

از ساق های سیمی میچیدی

و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق میبردی

تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست

 

 

 

و آن ستاره ها مقوایی

به گرد لایتناهی میچرخیدند .

چرا کلام را به صدا گفتند؟

چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند !

چرا نوازش را

به حجب گیسوان باکرگی بردند؟

نگاه کن که در اینجا

چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت

و با نگاه نواخت

و با نوازش از رمیدن آرامید

به تیرهای توهم

 مصلوب گشته است

و به جای پنج شاخه ی انگشتهای تو

که مثل پنج حرف حقیقت بودند

 چگونه روی گونه او مانده ست

 

 

 

سکوت چیست ، چیست ، ای یگانه ترین یار ؟

سکوت چیست بجز حرفهای ناگفته

من از گفتن میمانم ، اما زبان گنجشکان

زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعتست .

زبان گنجشکان یعنی : بهار . برگ . بهار .

زبان گنجشکان یعنی : نسیم . عطر . نسیم

زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد .

 

 

 

 این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت

بسوی لحظه توحید میرود

و ساعت همیشگیش را

با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک میکند .

این کیست این کسی که بانگ خروسان را

آغاز قلب روز نمیداند

آغز بوی ناشتایی میداند

این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد

و در میان جامه های عروسی پوسیده ست .

 

  

 

پس آفتاب سرانجام

در یک زمان واحد

بر هر دو قطب ناامید نتابید .

تو از طنین کاشی آبی تهی شدی .

 

 

 

 و من چنان پرم که روی صدایم نماز میخوانند ...

 

 

 

 جنازه های خوشبخت

جنازه های ملول

جنازه های ساکت متفکر

جنازه های خوش بر خورد ،خوش پوش ، خوش خوراک

در ایستگاه های وقت های معین

و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت

 شهرت خرید میوه های فاسد بیهودگی و   ....

آه ،

چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند

واین صدای سوت های توقف

در لحظه ای که باید ، باید ، باید

مردی به زیر چرخ های زمان له شود

مردی که از کنار درختان خیس میگذرد....

  من از کجا میآیم؟

 

 

 

 به مادرم گفتم :"دیگر تمام شد."

گفتم :" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم."

 

 

  

سلام ای غرابت تنهایی

اتاق را به تو تسلیم میکنیم

چرا که ابرهای تیره همیشه

پیغمبران آیه های تازه تطهیرند

و در شهادت یک شمع

راز منوری است که آن را

آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب میداند.

 

 

 

 ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل

به داس های واژگون شده ی بیکار

و دانه های زندانی .

نگاه کن که چه برفی میبارد....

 

 

 

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

و سال دیگر ، وقتی بهار

با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود

و در تنش فوران میکنند

فواره های سبز ساقه های سبک بار

شکوفه خواهد داد ای یار ، ای یگانه ترین یار

 

 

 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد....

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ٩:٢۵ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

تولدی دیگر

همهء هستی من آیهء تاریکیست

که ترا در خود تکرار کنان

به سحرگاهان شکفتن ها و رستن های ابدی آه کشیدم ، آه

من در این آیه ترا

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

 

 

زندگی شاید

یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد

زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد

 زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو

همآغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر میدارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر "

 

 

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد

ودر این حسی است

که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

 

در اتاقی که به اندازهء یک تنهاییست

دل من

که به اندازهء یک عشقست

به بهانه های سادهء خوشبختی خود مینگرد

به زوال زیبای گل ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچهء خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری ها

که به اندازهء یک پنجره میخوانند

 

 

آه...

سهم من اینست

سهم من اینست 

 سهم من ،

آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله مترو کست

و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدایی ان دادن که به من بگوید :

" دستهایت را

 دوست میدارم "

 

 

دستهایم را در باغچه میکارم

سبز خواهم شد ،  میدانم ، میدانم ، میدانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

 

 

گوشواری به دو گوشم میآویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن هایم برگ گل کوکب میچسبانم

کوچه ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند ، هنوز

با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر

به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یک شب او را

باد با خود برد

 

 

کوچه ای هست که قلب من آن را

از محل کودکیم دزدیده ست

 

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری  آگاه

که ز مهمانی یک آینه بر میگردد

 

و بدینسانست

که کسی میمیرد

و کسی میماند

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد ، مرواریدی

صید نخواهد کرد .

 

 

من

پری کوچک غمگینی را

میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

مینوازد آرام ، آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه میمیرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ٩:٠٠ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

من از تو میمردم

من از تو میمردم

اما تو زندگانی من بودی

 

 

 

تو با من میرفتی

تو در من میخواندی

وقتی که من خیابانها را

بی هیچ مقصدی میپیمودم

تو با من میرفتی

تو در من میخواندی

 

 

 

تو از میان نارون ها ، گنجشک های عاشق را

به صبح پنجره دعوت میکردی

وقتی که شب مکرر میشد

وقتی که شب تمام نمیشد

تو از میان نارون ها ، گنجشک های عاشق را

به صبح پنجره دعوت میکردی

 

 

 

تو با چراغهایت میآمدی به کوچهء ما

تو با چراغهایت میآمدی

وقتی که بچه ها میرفتند

و خوشه های اقاقی میخوابیدند

و من در آینه تنها میماندم

تو با چراغهایت میآمدی ....

 

 

 

تو دستهایت را میبخشیدی

تو چشمهایت را میبخشیدی

تو مهربانیت را میبخشیدی

وقتی که من گرسنه بودم

تو زندگانیت را میبخشیدی

تو مثل نور سخی بودی

 

 

 

تو لاله ها را میچیدی

و گیسوانم را میپوشاندی 

وقتی که گیسوان من از عریانی میلرزیدند

تو لاله ها را میچیدی

 

 

 

تو گونه هایت را میچسباندی

به اضطراب پستان هایم

وقتی که من دیگر

چیزی نداشتم که بگویم

تو گونه هایت را میچسباندی

به اضطراب پستان هایم

و گوش میدادی

به خون من که ناله کنان میرفت

و عشق من که گریه کنان میمرد

 

 

 

تو گوش میدادی

اما مرا نمیدیدی

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۸:۴۵ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

از فصل های خشک گذر میکردند

به دسته های کلاغان

که عطر مزرعه های شبانه را

برای من به هدیه میآورند

به مادرم که در آینه زندگی میکرد

و شکل پیری من بود

و به زمین ، که شهوت تکرار من ، درون ملتهبش را

از تخمه های سبز میانباشت - سلامی ، دوباره خواهم داد

 

 

 

میآیم ، میآیم ، میآیم

با گیسویم : ادامهء بوهای زیر خاک

با چشمهام : تجربه های غلیظ تاریکی

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آنسوی دیوار

میآیم ، میآیم ، میآیم

و آستانه پر از عشق میشود

و من در آستانه به آنها که دوست میدارند

و دختری که هنوز آنجا ،

در آستانهء پر عشق ایستاده ، سلامی دوباره خواهم داد

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۸:۳۳ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

ای مرز پر گهر

فاتح شدم

خود را به ثبت رساندم

خود را به نامی ، در یک شناسنامه ، مزین کردم

و هستیم به یک شماره مشخص شد

پس زنده  باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران

 

 

 

دیگر خیالم از همه سو راحتست

آغوش مهربان مام وطن

پستانک سوابق پرافتخار تاریخی

لالایی تمدن و فرهنگ

و جق و جق جقجقهء قانون ...

آه

.دیگر خیالم از همه سو راحتست

 

 

 

از فرط شادمانی

رفتم کنار پنجره ، با اشتیاق ، ششصد و هفتاد و هشت

بار هوا را که از غبار پهن

و بوی خاکروبه و ادرار ، منقبض شده بود

درون سینه فرو دادم

و زیر ششصد و هفتاد و هشت قبض بدهکاری

و روی ششصد و هفتاد و هشت  تقاضای کار نوشتم

فروغ فرخ زاد

 

 

 

در سرزمین شعر و گل و بلبل

موهبتیست زیستن ، آنهم

وقتی که واقعیت موجود بودن تو پس از سالهای

سال پذیرفته میشود

 

 

 

جایی که من

با اولین نگاه رسمیم از لای پرده ، ششصد و هفتاد و

 هشت شاعر را می بینم

که ، حقه بازها ، همه در هیئت غریب گدایان

در لای خاکروبه ، به دنبال وزن و قافیه میگردند

و از صدای اولین قدم رسمیم

یکباره ، از میان لجن زارهای  تیره ، ششصد و هفتاد و

 هشت بلبل مرموز

که از سر تفنن

خود را به شکل ششصد و هفتاد و هشت کلاغ سیاه

پیر در آورده اند

با تنبلی بسوی حاشیهء روز میپرند

واولین نفس زدن رسمیم

آغشته میشود به بوی ششصد و هفتاد و هشت شاخه

گل سرخ

محصول کارخانجات عظیم پلاسکو

 

 

 

موهبتیست زیستن ، آری

در زادگاه شیخ ابو دلقک کمانچه کش فوری

و شیخ ای دل ای دل تنبک تبار تنبوری

شهر ستارگان گران وزن ساق و باسن و پستان و

پشت جلد و هنر

گهوارهء مولفان فلسفهء " ای بابا به من چه ولش کن "

مهد مسابقات المپیک هوش- وای !

جایی که دست به هر دستگاه نقلی تصویر و صوت

میزنی ، از آن

بوق نبوغ نابغه ای تازه سال میآید

و برگزیدگان فکری ملت

 

 

 

وقتی که در کلاس اکابر حضور مییابند

هریک به روی سینه ، ششصد و هفتاد و هشت  کباب پز

برقی

و بر دو دست ، ششصد و هفتاد و هشت  ساعت ناوزر ردیف

کرده و میدانند

که ناتوانی از خواص تهی کیسه بودنست ، نه نادانی

 

 

فاتح شدم   بله فاتح شدم

اکنون به شادمانی این فتح

در پای آینه ، با افتخار ، ششصد و هفتاد و هشت  شمع

نسیه میافروزم

و میپرم به روی طاقچه تا ، با اازه ، چند کلامی

دربارهء فواید قانونی حیات به عرض حضورتان برسانم

و اولین کلنگ ساختمان رفیع زندگیم را

همراه با طنین کف زدنی پرشور

بر فرق فرق خویش بکوبم

من زنده ام ، بله ، مانند زنده رود ، که یکروز زنده بود

و از تمام آنچه که در انحصار مردم زنده ست  بهره

خواهم برد

 

 

 

من میتوانم از فردا

در کوچه های شهر ، که سرشار از مواهب ملیست

و در میان سایه های سبکبار تیرهای تلگراف

گردش کنان قدم بردارم

و با غرور ، ششصد و هفتاد و هشت  بار ، به دیوار مستراح

های عمومی بنویسم

خط نوشتم که خر کند خنده

 

 

 

من میتوا نم از فردا

همچون وطن پرست غیوری

سهمی از ایده آل عظیمی که اجتماع

هر چارشنبه بعد از ظهر ، آن را

با اشتیاق و دلهره دنبال میکند

 قلب و مغز خویش داشته باشم

سهمی از آن هزار هوس پرور هزار ریالی

که میتوان به مصرف یخچال و مبل و پرده رساندش

یا آنکه در ازای ششصد و هفتاد و هشت  رای طبیعی

آن را شبی به ششصد و هفتاد و هشت  مرد وطن بخشید

من میتوانم از فردا

در پستوی مغازهء خاچیک

بعد از فرو کشیدن چندین نفس ، ز چند گرم جنس

دست اول خالص

و صرف چند بادیه پپسی کولای ناخالص

و پخش چند یاحق و یاهو و وغ وغ و هوهو

رسما ً به مجمع فضلای فکور و فضله های فاضل

روشنفکر

و پیروان مکتب داخ داخ تاراخ تاراخ بپیوندم

و طرح اولین رمان بزرگم را

که در حوالی سنهء یکهزار و ششصد و هفتاد و هشت

شمسی تبریزی

رسماً  به زیر دستگاه تهی دست چاپ خواهد رفت

بر هر دو پشت ششصد و هفتاد و هشت  پاکت

اشنوی اصل ویژه بریزم

 

 

 

 

من میتوانم از فردا

با اعتماد کامل

خود را برای ششصد و هفتاد و هشت  دوره به یک

دستگاه مسند مخمل پوش

در ملس تجمع و تامین آتیه

یا مجلس سپاس و ثنا میهمان کنم

زیرا که من تمام مندرجات مجلهء هنر و دانش - و

تملق و کرنش را میخوانم

و شیوهء " درست نوشتن " را میدانم

من در میان تودهء سازنده ای قدم به عرصهء هستی

نهاده ام

که گرچه نان ندارد ، اما بجای آن

میدان دید باز و وسیعی دارد

که مرزهای فعلی جغرافیاییش

از جانب شمال ، به میدان پر طراوت و سبز تیر

و از جنوب ، به میدان باستانی اعدام

ودر مناطق پر ازدحام ، به میدان توپخانه رسیده ست

 

 

 

 

و در پناه آسمان درخشان و امن امنیتش

از صبح تا غروب ، ششصد و هفتاد و هشت  قوی قوی

هیکل گچی

به اتفاق ششصد و هفتاد و هشت  فرشته

- آنهم فرشتهء از خاک و گل سرشته -

به تبلیغ طرحهای سکون و سکوت مشغولند

 

 

 

 

فاتح شدم  بله فاتح شدم

پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران

که در پناه پشتکار و اراده

به آنچنان مقام رفیعی رسیده است ، که در چارچوب

پنجره ای

در ارتفاع ششصد و هفتاد و هشت  متری سطح زمین

قرار گرفته ست

 

 

 

 

و افتخار این را دارد

که میتئاند از همان دریچه - نه از راه پلکان -

خود را

دیوانه وار به دامان مهربان مام وطن سرنگون کند

 

 

 

و آخرین وصیتش اینست

که در ازای ششصد و هفتاد و هشت  سکه ، حضرت

استاد آبراهام صهبا

مرثیه ای به قافیه کشک در رثای حیاتش رقم زند

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۸:٢۵ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

پرنده فقط یک پرنده بود

پرنده گفت : " چه بویی ، چه آفتابی ، آه

بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت . "

 

 

 

پرنده از ایوان

پرید ، مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمیکرد

پرنده روزنامه نمیخواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدمها را نمیشناخت

پرنده روی هوا

و بر فراز چراغ های خطر

در ارتفاع بی خبری میپرید

و لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه میکرد

 

 

 

پرنده ، آه ، فقط یک پرنده بود

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۸:۱۵ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

به علی گفت مادرش روزی ....

علی کوچیکه

علی بونه گیر

نصف شب از خواب پرید

چشماشو هی مالید با دس

سه چار تا خمیازه کشید

پا شد نشس

 

 

چی دیده بود ؟

چی دیده بود ؟

خواب یه ماهی دیده بود

یه ماهی ، انگار که به کپه دو زاری

انگار که یه طاقه حریر

با حاشیهء  منجوق کاری

انگار که رو برگ گل لاله عباسی

خامه دوزیش کرده بودن

قایم موشک بازی میکردن تو چشاش

دو تا نگین گرد صاف الماسی

همچی یواش

همچی یواش

خودشو رو اب دراز میکرد

که باد بزن قر نگیاش

صورت آبو ناز میکرد

 

 

 

بوی تنش ، بوی کتابچه های نو

بوی یه صفر گنده و پهلوش یه دو

بوی شبای عید و آشپزخونه و نذری پزون

شمردن ستاره ها ، تو رختخواب ، رو پشت بون

ریختن بارون رو آجر فرش حیاط

بوی لواشک ، بوی شوکولات

 

 

 

انگار تو آب ، گوهر شب چراغ میرفت

انگار که دختر کوچیکهء شاپریون

تو یه کجاوهء بلور

به سیر باغ و راغ میرفت

دور و ورش گل ریزون

بالای سرش نور باران

شاید که از طایفهء جن و پری بود ماهیه

شاید که از اون ماهیای ددری بود ماهیه

شاید که یه خیال تند رسرسی بود ماهیه

هرچی که بود

هرچی که بود

علی کوچیکه

 محو تماشاش شده بود

واله و شیداش شده بود

 

 

 

همچی که دس برد که به اون

رنگ روون

نور جوون

نقره نشون

دس بزن

برق زد و بارون زد و آب سیا شد

شیکم زمین زیر تن  ماهی وا شد

دسه گلا دور شدن و دود شدن

شمشای نور سوختن و نابود شدن

باز مث هر شب رو سر علی کوچیکه

دسمال آسمون پر از گلابی

نه چشمه ای نه ماهیی نه خوابی

 

 

 

باد توی بادگیرا نفس نفس میزد

زلفای بیدو میکشید

از روی لنگای دراز گل آغا

چادر نماز کودریشو پس میزد

 

 

 

رو بند رخت

پیرهن زیرا و عرق گیرا

دس میکشیدن به تن همدیگه و حالی به حالی میشدن

انگار که از فکرای بد

هی پر و خالی میشدن

 

 

 

سیرسیرکا

سازا رو کوک کرده بودن و ساز میزدن

همچی که باد آروم میشد

قورباغه ها از ته باغچه  زیر آواز میزدن

شب مث هر شب بود و چن شب پیش و شبهای دیگه

امو علی

تو نخ یه دنیای دیگه

 

 

 

علی کوچیکه

سحر شده بود

نقرهء نابش رو میخواس

ماهی خوابش رو میخواس  

راه آب بود و قرقر آب

علی کوچیکه و حوض پر آب

 

 

 

" علی کوچیکه

علی کوچیکه

نکنه تو جات وول بخوری

حرفای ننه قمرخانم

یادت بره گول بخوری

تو خواب ، اگه ماهی دیدی خیر باشه

خواب کجا حوض پر از آب کجا

کاری نکنی که اسمتو

توی کتابا بنویسن

سیا کنن طلسمتو

آب مث خواب نیس که آدم

از این سرش فرو بره

از اون سرش بیرون بیاد

تو چار راهاش وقت خطر

صدای سوت سوتک پابون بیاد

شکر خدا پات رو زمین محکمه

کور و کچل نیسی علی ، چی چیت کمه ؟

میتونی بری شابدوالعظیم

ماشین دودی سوار بشی

قد بکشی ، خال بکوبی ، جاهل پامنار بشی

حیفه آدم اینهمه چیزای قشنگو نبینه

الا کلنگ سوار نشه

شهر فرنگو نبینه

فصل ، حالا فصل گوجه و سیب و خیار و بستنیس

چن روز دیگه ، تو تکیه ، سینه زنیس

ای علی ای علی دیوونه

تخت فنری بهتره ، یا تخت مرده شور خونه ؟

گیرم تو هم خودتو به آب شور زدی

رفتی و اون کولی خانومو به تور زدی

ماهی چیه ؟ ماهی که ایمون نمیشه ، نون نمیشه

اون یه وجب پوست تنش واسه فاطی تنبون نمیشه

دس که به ماهی بزنی

از سر تا پات بو میگیره

بوت تو دماغا میپیچه

دنیا ازت رو میگیره

بگیر بخواب ، بگیر بخواب

که کار باطل نکنی

با فکرای صد تا یه غاز

حل مسائل نکنی

سر تو بذار رو ناز بالش ، بذار بهم بیاد چشت

قاچ زینو محکم چنگ بزن که اب واری

پیشکشت ."

 

 

 

حوصلهء آب دیگه داشت سر میرفت

خودشو میریخت تو پاشوره ، در میرفت

انگار میخواس تو تاریکی

داد بکشه : " اهای زکی !

این حرفا ، حرف اون کسونیس که اگه

یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن

ماهی چیکار به کار یه خیک شیکم تغار داره

ماهی که سهله ، سگشم

از این تغارا عار داره

ماهی تو آب میچرخه و ستاره دس چین میکنه

اونوخ به خواب هر کی رفت

خوابشو از ستاره سنگین میکنه

میبرتش ، میبرتش

از توی این دنیای دلمردهء چاردیواریا

نق نق نحس اعتا ، خستگیا ، بیکاریا

دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی

درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگی

دنیای بشکن زدن و لوس بازی

عروس دوماد بازی و ناموس بازی

دنیای هی خیابونارو الکی گز کردن

از عربی خوندن یه لچک به سر حظ کردن

دنیای صبح سحرا

تو توپخونه

تماشای دار زدن

نصف شبا

رو قصهء آقا بالاخان زار زدن

دنیائی که هر وخت خداش

تو کوچه هاش پا میذاره

یه دسه خاله خانباجی از عقب سرش

یه دسه قداره کش از جلوش میاد

دنیائی که هر جا میری

صدای رادیوش میآد

میبرتش ، میبرتش ، از توی این همبونهء کرم و کثافت

و مرض

به آبیای پاک و صاف آسمون میبرتش

به ادگی کهکشون میبرتش . "

 

 

 

آب از سر یه شاپرک گذشته بود و داشت حالا

فروش میداد

علی کوچیکه

نشسته بود کنار حوض

حرفای آبو گوش میداد

انگار که از اون ته ته ها

از پشت گلکاری نورا ، یه کسی صداش میزد

آه میکشید

دس عرق کرده و سرش رو یواش به پاش میزد

انگار میگفت : " یک دو سه

نپریدی ؟ هه هه هه

من توی اون تاریکیای ته آبم بخدا

حرفمو باور کن ، علی

ماهی خوابم بخدا

دادم تمام سرسرا رو آب و جارو بکنن

پرده های مرواری رو

این رو و اون رو بکنن

به نوکرای باوفام سپردم

کجاوهء بلورمم آوردم

سه چار تا منزل که از اینجا دور بشیم

به سبزه زارای همیشه سبز دریا میرسیم

به گله های کف که چوپون ندارن

به دالونای نور که پایون ندارن

به قصرای صدف که پایون ندارن

یادت باشه از سر راه

هف هش تا دونه مرواری

جمع کنی که بعد باهاشون تو بیکاری

یه قل دو قل بازی کنیم

ای علی ، من بچهء دریام ، نفسم پاکه  ، علی

دریا همونجاس که همونجا آخر خاکه ، علی

هر کی که دریا رو به عمرش ندیده

از زندگیش چی فهمیده ؟

خسته شدم ، حال بهم خورده از این بوی لجن

انقده پابپا نکن که دو تایی

تا خرخره فرو بریم توی لجن

بپر بیا ، و گرنه ای  علی کوچیکه

مجبور میشم بهت بگم نه تو ، نه من . "

 

 

 

آب یهو بالا اومد و هلفی کرد و تو کشید

انگار که آب جفتشو ست و تو خودش فرو کشید

دایره های نقره ای

توی خودشون

چرخیدن و چرخیدن و خسته شدن

مواکشاله کردن و از سر نو

به زنجیرای ته حوض بسته شدن

قل قل قل تالاپ تالاپ

قل قل قل تالاپ تالاپ

چرخ میزدن رو سطح آب

تو تاریکی ، چن تا حباب

 

 

 

" علی کجاس؟ "

" تو باغچه "

" چی میچینه.؟ "

" الوچه ."

آلوچهء باغ بالا

جرئت داری ؟ بسم الله

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۸:٠۸ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

فتح باغ

آن کلاغی که پرید

از فراز سر ما

و فرو رفت در اندیشهء آشفتهء ابری ولگرد

و صدایش همچون نیزهء کوتاهی . پهنای افق را پیمود

خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

 

 

 

همه میدانند

همه میدانند

که من و تو از آن روزنهء سرد عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخهء بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم

همه میترسند

همه میترسند ، اما من وتو

به چراغ و آب و آینه پیوستیم

و نترسیدیم

 

 

 

سخن از پیوند سست دو نام

و همآغوشی در اوراق کهنهء یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوشبخت منست

با شقایقهای سوختهء بوسهء تو

و صمیمیت تن هامان ، در طراری

و درخشیدن عریانمان

مثل فلس ماهی ها در آب

سخن از زندگی نقره ای آوازیست

که سحر گاهان فوارهء کوچک میخواند

 

 

 

مادر آن جنگل سبزسیال

شبی از خرگوشان وحشی

و در آن دریای مضطرب خونسرد

از صدف های پر از مروارید

و در آن کوه غریب فاتح

از عقابان وان پرسیدیم

که چه باید کرد

 

 

 

همه میدانند

همه میدانند

 ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ، ره یافته ایم

ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم

در نگاه شرم آگین گلی گمنام

و بقا را در یک لحظهء نامحدود

که دو خورشید به هم خیره شدند

 

 

 

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست

سخن از روزست و پنجره های باز

و هوای تازه

و اجاقی که در آن اشیاء بیهده میسوزند

و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است

 و تولد و تکامل و غرور

سخن از دستان عاشق ماست

که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم 

بر فراز شبها ساخته اند

به چمنزار بیا

به چمنزار بزرگ

و صدایم کن ، از پشت نفس های گل ابریشم

همچنان آهو که جفتش را

 

 

 

پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند

و کبوترهای معصوم

از بلندی های برج سپید خود

به زمین مینگرند

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ٧:۴٢ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

وهم سبز

تمام روز را در آئینه گریه میکردم

بهار پنجره ام را

به  وهم سبز درختان سپرده بود

 تنم به پیلهء تنهائیم نمیگنجید

و بوی تاج کاغذیم

فضای آن قلمرو بی آفتاب را

آلوده کرده بود

نمیتوانستم ، دیگر نمیتوانستم

صدای کوچه ، صدای پرنده ها

صدای گمشدن توپهای ماهوتی

و هایهوی گریزان کودکان

و رقص بادکنک ها

که چون حبابهای کف صابون

در انتهای ساقه ای از نخ صعود میکردند

و باد ،  باد که گوئی

در عمق گودترین لحظه های تیرهء همخوابگی نفس میزد

حصار قلعهء خاموش اعتماد مرا

فشار میدادند

و از شکافهای کهنه ، دلم را بنام میخواندند

 

 

 

تمام روز نگاه من

به چشمهای زندگیم خیره گشته بود

به آن دو چشم مضطرب ترسان

که از نگاه ثابت من میگریختند

و چون دروغگویان

به انزوای بی خطر پناه میآورند

 

 

 

کدام قله کدام اوج ؟

مگر تمامی این راههای پیچاپیچ

در آن دهان سرد مکنده

به نقطهء  تلاقی و پایان نمیرسند ؟

به من چه دادید ، ای واژه های ساده فریب

و ای ریاضت اندامها و خواهش ها ؟

اگر گلی به گیسوی خود میزدم

از این تقلب ، از این تاج کاغذین

که بر فراز سرم بو گرفته است ، فریبنده تر نبود ؟

 

 

 

چگونه روح بیابان مرا گرفت

و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد !

چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد

و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد !

چگونه ایستادم  و دیدم

زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی میشود

و گرمی تن جفتم

به انتظار پوچ تنم ره نمیبرد !

 

 

 

کدام قله کدام اوج ؟

مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش

ای خانه های روشن شکاک

که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر

بر بامهای آفتابیتان تاب میخورند

 

 

 

مرا پناه دهید ای زنان سادهء کامل

که از ورای پوست ، سر انگشت های نازکتان

مسیر جنبش کیف آور  جنینی را

دنبال میکند

و در شکاف گریبانتان همیشه هوا

به بوی شیر تازه میآمیزد

 

 

 

کدام قله کدام اوج ؟

مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش - ای نعل های

خوشبختی -

و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ

و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی

و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها

مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی

که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را

به آب جادو

و قطره های خون تازه میآراید

 

 

 

تمام روز تمام روز

رها شده ،  رها شده ، چون لاشه ای بر آب

به سوی سهمناک ترین صخره پیش میرفتم

به سوی ژرف ترین غارهای دریائی

و گوشتخوارترین ماهیان

و مهره های نازک پشتم

از حس مرگ تیر کشیدند

 

 

 

نمی توانستم دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه بر میخاست

و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود

و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت ، با دلم میگفت

" نگاه کن

تو هیچگاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی .

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ٧:۳۳ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

دیدار در شب

و چهرهء شگفت

" از آن سوی دریچه  به من گفت

حق با کسیست که می بیند

من مثل حس گمشدگی وحشت دارم

اما خدای من

آیا چگونه میشود از من ترسید ؟

من ، من که هیچ گاه

جز بادبادکی سبک و  ولگرد

بر پشت بامهای مه آلود آسمان

 

 

 

چیزی نبوده ام

و عشق و میل و نفرت و دردم را

در غربت شبانهء قبرستان

موشی به نام مرگ جویده ست . "

 

 

 

و چهرهء شگفت

با آن خطوط نازک دنباله دارست

که باد طرح جاریشان را

لحظه به لحظه محو و دگرگون میکرد

و گیسوان نرم و درازش

که جنبش نهانی شب میربودشان

و بر تمام پهنهء شب میگشودشان

همچون گیاههای ته دریا

در آنسوی دریچه روان بود

و داد زد

" باور کنید

من زنده نیستم "

 

 

 

من از ورای او تراکم تاریکی را

و میوه های نقره ای کاج را هنوز

میدیدم ، آه ، ولی او ....

 

 

 

او بر تمام اینهمه میلغزید

و قلب بینهایت او اوج میگرفت

گوئی که حس سبز درختان بود

و چشمهایش تا ابدیت ادامه داشت .

 

 

 

حق با شماست

 من هیچ گاه پس  از مرگم

جرئت نکرده ام که در آئینه بنگرم

و آنقدر مرده ام

که هیچ چیز مرگ مرا دیگر

ثابت نمیکند

آه

آیا صدای زنجره ای را

که در پناه شب ، بسوی ماه میگریخت

از انتهای باغ شنیدید ؟

 

 

 

من فکر میکنم که تمام ستاره ها

به آسمان گمشده ای کوچ کرده اند

و شهر ، شهر چه ساکت بود

من در سراسر طول مسیر خود

جز با گروهی از مجسمه های پریده رنگ

و چند رفتگر

که بوی خاکروبه و توتون میدادند

و گشتیان خستهء خواب آلود

با هیچ جیز روبرو نشدم 

 

 

 

افسوس

من مرده ام

و شب هنوز هم

گوئی ادامهء همان شب بیهوده ست . "

 

 

 

خاموش شد

و پهنهء وسیع دو چشمش را

احساس گریه تلخ و کدر کرد

 

 

 

" آیا شما که صورتتان را

در سایهء نقاب غم انگیز زندگی

مخفی نموده اید

گاهی به این حقیقت یأس آور

اندیشه میکنید

که زنده های امروزی

چیزی بجز تفالهء یک زنده نیستند ؟

گوئی که کودکی

در اولین تبسم خود پیر گشته است

و قلب - این کتیبهء مخدوش

که در خطوط اصلی آن دست برده اند. -

به اعتبار سنگی خود دیگر

احساس اعتماد نخواهد کرد

 

 

 

شاید که اعتبار به بودن

و مصرف مدام مسکن ها

امیال پاک و ساده و انسانی  را

به ورطهء زوال کشانده ست

شاید که روح را

به انزوای یک جزیرهء  نامسکون

تبعید کرده اند

شاید که من صدای زنجره را خواب دیده ام

پس این پیادگان  که صبورانه

بر نیزه های چوبی خود تکیه داده اند

آن بادپا سوارانند ؟

و این خمیدگان لاغر افیونی

آن عارفان پاک بلند اندیش ؟

پس راست است ، راست ، که انسان

دیگر در انتظار ظهوری نیست

و دختران عاشق

با سوزن دراز برودری دوزی

چشمان زود باور خود را دریده اند ؟

 

 

 

اکنون طنین جیغ کلاغان

در عمق خواب های سحرگاهی

احساس میشود

آئینه ها به هوش میآیند

و شکل های منفرد و تنها

خود را به اولین کشالهء بیداری

و به هجوم مخفی کابوس های شوم

تسلیم می کنند .

 

 

 

افسوس

من با تمام خاطره هایم

از خون ، که جز حماسهء خونین نمیسرود

و از غرور ، غروری که هیچ گاه

خود را چنین حقیر نمیزیست

در انتهای فرصت خود ایستاده ام

و گوش می کنم : نه صدائی

و خیره می شوم : نه ز یک برگ جنبشی

و نام من نفس آنهمه  پاکی بود

" دیگر غبار مقبره ها را هم

بر هم نمیزند ."

 

 

 

لرزید

و برد و سوی خویش فرو ریخت

و دستهای ملتمسش از شکافها

مانند آههای طویلی ، بسوی من

پیش آمدند

 

 

 

" سرد است

و بادها خطوط مرا قطع میکنند

آیا در این دیار کسی هست که هنوز

از آشنا شدن

با چهرهء فنا شدهء خویش

وحشت نداشته باشد ؟

آیا زمان آن نرسیده ست

که این دریچه باز شود  باز  باز   باز

که آسمان ببارد

و مرد ، بر جنازهء مرد خویش

زاری کنان نماز گزارد ؟  "

 

 

 

شاید پرنده بود که نالید

یا باد ، در میان درختان

یا من ، که در برابر بن بست قلب خود

چون موجی از تأسف و شرم ودرد

بالا میآمدم

و از میان پنجره میدیدم

که آن دو دست ، آن سرزنش تلخ

و همچنان دراز بسوی دو دست من

در روشنائی سپیده دمی کاذب

تحلیل میروند

و یک صدا که در افق سرد

فریاد زد :

" خداحافظ. "

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ٧:۱٢ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

هدیه

من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف میزنم

 

 

اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچهء خوشبخت بنگرم

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۶:٠۶ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

آیه های زمینی

آنگاه

خورشید سرد شد

و برکت از زمین ها رفت

 

 

 

سبزه ها به صحراها خشکیدند

و ماهیان به دریاها خشکیدند

و خاک مردگانش را

زان پس به خود نپذیرفت

 

 

 

شب در تمام پنجره های پریده رنگ

مانند یک تصور مشکوک

پیوسته در تراکم و طغیان بود

و راهها ادامهء خود را

در تیرگی رها کردند

 

 

 

دیگر کسی به  عشق نیندیشید

دیگر کسی به فتح نیندیشید

و هیچکس

دیگر به هیچ چیز نیندیشید

 

 

 

در غارهای تنهائی

بیهودگی به دنیا آمد

خون بوی بنگ و افیون میداد

زنهای باردار

نوزادهای بی سر زائیدند

و گاهواره ها از شرم

به گورها پناه آوردند

 

 

 

چه روزگار تلخ و سیاهی

نان ، نیروی شگفت رسالت را

مغلوب کرده بود

پیغمبران گرسنه و مفلوک

از وعده  گاههای الهی گریختند

و بره های گمشدهء عیسی

دیگر صدای هی هی چوپانی را

در بهت دشتها نشنیدند

 

 

 

در دیدگان آینه ها گوئی

حرکات و رنگها و تصاویر

وارونه منعکس میگشت

و بر فراز سر دلقکان پست

و چهرهء وقیح فواحش

یک هالهء مقدس نورانی

مانند چتر مشتعلی میسوخت

 

 

 

مرداب های الکل

با آن بخارهای گس مسموم

انبوه بی تحرک روشنفکران را

به ژرفای خویش کشیدند

و موشهای موذی

اوراق زرنگار کتب را

در گنجه های کهنه جویدند

خورشید مرده بود

خورشید مرده بود ، و فردا

در ذهن کودکان

مفهوم گنگ گمشده ای داشت

 

 

 

آنها غرابت این لفظ کهنه را

در مشق های خود

بالکهء درشت سیاهی

تصویر مینمودند

 

 

 

مردم ،

گروه ساقط مردم

دلمرده و تکیده و مبهوت

در زیر بار شوم جسدهاشان

از غربتی به غربت دیگر میرفتند

و میل دردناک جنایت

در دستهایشان متورم میشد

 

 

 

گاهی جرقه ای ، جرقهء ناچیزی

این اجتماع ساکت بیجان را

یکباره از درون متلاشی میکرد

آنها به هم هجوم میآوردند

مردان گلوی یکدیگر را

با کارد میدریدند

و در میان بستری از خون

با دختران نابالغ

همخوابه میشدند

 

 

 

پیوسته در مراسم اعدام

وقتی طناب دار

چشمان پر تشنج محکومی را

از کاسه با فشار به بیرون  میریخت

آنها به خود میرفتند

و از تصور شهوتناکی

اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید

اما همیشه در حواشی میدان ها

این جانبان کوچک را میدیدی

که ایستاده اند

و خیره گشته اند

به ریزش مداوم فواره های آب

 

 

 

شاید هنوز هم

در پشت چشم های له شده ، در عمق انجماد

یک چیز نیم زندهء مغشوش

بر جای مانده بود

که در تلاش بی رمقش میخواست

ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها

 

 

 

شاید ، ولی چه خالی بی پایانی

خورشید مرده بود

و هیچکس نمیدانست

که نام آن کبوتر غمگین

کز قلبها گریخته ، ایمانست

 

 

 

آه ، ای صدای زندانی

آیا شکوه یأس تو هرگز

از هیچ سوی این شب منفور

نقیبی بسوی نور نخواهد زد؟

آه ، ای صدای زندانی

ای آخرین صدای صداها...

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۶:٢۱ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

مرداب

شب سیاهی کرد و بیماری گرفت

دیده را طغیان بیماری گرفت

دیده از دیدن نمیماند ، دریغ

دیده پوشیدن نمیداند ، دریغ

رفت و در من مرگزاری کهنه یافت

هستیم را انتظاری کهنه یافت

آن بیابان دید و تنهائیم را

ماه و خو.رشید مقوائیم را

چون جنینی پیر ، بازهدان به جنگ

میدرد دیوار زهدان را به چنگ

زنده ، اما حسرت زادن در او

مرده ، اما میل جاندادن در او

خودپسند از درد خود  نا خواستن

 

 

خفته از سودای بر پا خاستن

خنده ام غمناکی بیهوده ای

ننگم از دلپاکی بیهوده ای

غربت سنگینم از دلدادگیم

شور تند مرگ در همخوابگیم

نامده هرگز فرود از بام خویش

در فرازی شاهد اعدام خویش

کرم خاک و خاکش اما بویناک

بادبادکهاش در افلاک پاک

ناشناس نیمهء پنهانیش

شرمگین چهرهء انسانیش

کوبکو در جستجوی جفت خویش

می دود، معتاد بوی جفت خویش

 

 

جویدش گهگاه و ناباور از او

جفتش اما سخت تنهاتر از او

هر دو در بیم و هراس از یکدگر

تلخکام و ناسپاس از یکدگر

عشقشان ، سودای محکومانه ای

وصلشان ، رؤیای مشکوکانه ای

 آه اگر راهی به دریائیم بود

از فرو رفتن چه پروائیم بود

گر به مردابی ز جریان ماند آب

از سکون خویش نقصان یابد آب

جانش اقلیم تباهی ها شود

ژرفنایش گور ماهی ها شود

 

 

 

آهوان ، ای آهوان دشتها

گاه اگر در معبر گلگشت ها

جویباری یافتید آوازخوان

رو به استغنای دریاها روان

جاری از ابریشم جریان خویش

خفته بر گردونهء طغیان خویش

یال اسب باد در چنگال او

روح سرخ ماه در دنبال او

ران سبز ساقه ها را میگشود

عطر بکر بوته ها را میربود

بر فرازش ، در نگاه هر حباب

انعکاس بیدریغ آفتاب

خواب آن بیخواب را یاد آورید

مرگ در مرداب را یاد آورید

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۵:۴۴ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

در غروبی ابدی

- روز یا شب ؟

نه ، ای دوست ، غروبی ابدیست

با عبور دو کبوتر در باد

چون دو تابوت سپید

و صداهائی از دور ، از آن دشت غریب ،

بی ثبات و سرگردان ، همچون حرکت باد

 

 

 

-سخنی باید گفت

سخنی باید گفت

دل من میخواهد با ظلمت جفت شود

سخنی باید گفت

چه فراموشی سنگینی

سیبی از شاخه فرومیافتد

دانه های زرد تخم کتان

زیر منقار قناری های عاشق من میشکنند

گل باقلا ، اعصاب کبودش را در سکر نسیم

میسپارد به رها گشتن از دلهرهء گنگ دگرگونی

 

 

 

آه...

در سر من چیزی نیست بجز چرخش ذرات غلیظ سرخ

و نگاهم

مثل یک حرف دروغ

شرمگینست و فرو افتاده

 

 

 

- من به یک ماه میاندیشم

- من به حرفی در شعر

- من به یک چشمه میاندیشم

- من به وهمی در خاک

- من به بوی غنی گندمزار

- من به افسانهء نان

- من به معصومیت بازی ها

و به آن کوچهء باریک دراز

که پر از عطر درختان اقاقی بود

- من به بیداری تلخی که پس ازبازی

و به بهتی که پس از کوچه

و به خالی طویلی که پس از عطر اقاقی ها

 

 

 

- قهرمانیها ؟

-آه

اسب ها پیرند

- عشق؟

- تنهاست و از پنجره ای کوتاه

به بیابان های بی مجنون مینگرد

به گذرگاهی با خاطره ای مغشوش

از خرامیدن اقی نازک در خلخال

 

 

- آرزوها ؟

- خود را میبازند

در هماهنگی بیرحم هزاران در

- بسته ؟

- آری ، پیوسته بسته  ، بسته

- خسته خواهی شد

 من به یک خانه میاندیشم

با نفس های پچک هایش ، رخوتناک

با چراغانش روشن ، همچون نی نی چشم

با شبانش متفکر ، تنبل ، بی تشویش

و به نوزادی با لبخندی نامحدود

مثل یک دایرهء پی در پی بر آب

و تنی پر خون ، چون خوشه ای از انگور

 

 

 

- من به آوار میاندیشم

و به تاراج وزش های سیاه

و به نوری مشکوک

که شبانگاهان در پنجره میکاود

و به گوری کوچک ، کوچک چون پیکر یک نوزاد

- کار... کار ؟

- آری ، اما در آن میز بزرگ

دشمنی مخفی مسکن دارد

که ترا میجود . آرام آرام

همچنان که چوب و دفتر را

و هزاران چیز بیهودهء دیگر را

و سرانجام ، تو در فنجانی چای فرو خواهی رفت

مثل قایق در گرداب

و در اعماق افق ، چیزی جز دود غلیظ سیگار

و خطوط نامفهوم نخواهی دید

 

 

 

-یک ستاره ؟

- آری ، صدها ، صدها ، اما

همه در آن سوی شبهای محصور

- یک پرنده ؟

- آری ، صدها ، صدها ، اما

همه در خاطره های دور

با غرور عبث بال زدنهاشان

- من به فریادی در کوچه میاندیشم

- من به موشی بی آزار که در دیوار

گاهگاهی گذری دارد !

 

 

 

- سخنی باید گفت

سخنی باید گفت

در سحرگاهان ، در لحظهء لرزانی

که فضا همچون احساس بلوغ

ناگهان با چیزی مبهم میآمیزد

من دلم میخواهد

که به طغیانی تسلیم شوم

من دلم میخواهد

که ببارم از آن ابر بزرگ

من دلم میخواهد

که بگویم    نه    نه     نه    نه

 

 

 

- برویم

- سخنی باید گفت

- جام ، یا بستر ، یا تنهائی ، یا خواب ؟

- برویم ...

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۵:٢٩ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

معشوق من

معشوق من

با آن تن برهنهء بی شرم

بر ساقهای نیرومندش

چون مرگ ایستاد

 

 

 

خط های بیقرار مورب

اندامهای عاصی او را

در طرح استوارش

 دنبال میکند

 

 

 

معشوق من

گوئی ز نسل های فراموش گشته است

گوئی که تاتاری

در انتهای چشمانش

پیوسته در کمین واریست

گوئی که بربری

در برق پر طراوت دندانهایش

مجذوب خون گرم شکاریست

 

 

 

معشوق من

همچون طبیعت

مفهوم ناگزیر صریحی دارد

او با شکست من

قانون صادقانهء قدرت را

تأئید میکند

 

 

 

او وحشیانه آزادست

مانند یک غریزهء سالم

در عمق یک جزیرهء نامسکون

او پاک میکند

با پاره های خیمهء مجنون

از کفش خود ، غبار خیابان را

 

 

 

معشوق من

همچون خداوندی ، در معبد نپال

گوئی از ابتدای وجودش

بیگانه بوده است

او

مردیست از قرون گذشته

یاد آور اصالت زیبائی

 

 

 

او در فضای خود

چون بوی کودکی

پیوسته خاطرات معصومی را

بیدار میکند

او مثل یک سرود خوش عامیانه است

سرشار از خشونت و عریانی

 

 

 

او با خلوص دوست میدارد

ذرات زندگی را

ذرات خاک را

مهای آدمی را

غمهای پاک را

او با خلوص دوست میدارد

یک کوچه باغ دهکده را

یک درخت را

یک ظرف بستنی را

یک بند رخت را

 

 

 

معشوق من

انسان ساده ایست

انسان ساده ای که من او را

درسرزمین شوم عجایب

چون آخرین نشانهء یک مذهب شگفت

در لابلای بوتهء پستانهایم

پنهان نموده ام

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۵:۱٠ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

تنهائی ماه

در تمام طول تاریکی

سیریرکها فریاد زدند :

" ماه ، ای ماه بزرگ ..."

 

 

 

در تمام طول تاریکی

شاخه ها با آن دستان دراز

که از آنها آهی شهوتناک

سوی بالا میرفت

و نسیم تسلیم

به فرامین خدایانی نشناخته و مرموز

و هزاران نفس پنهان ، در زندگی مخفی خاک

و در آن دایرهء سیار نورانی ، شبتاب

دقدقه در سقف چوبین

لیلی در پرده

غوکها در مرداب

همه باهم ، همه باهم یکریز

تا سپیده دم فریاد زدند :

" ماه، ای ماه بزرگ ..."

 

 

 

در تمام طول تاریکی

ماه در مهتابی شعله کشید

ماه

دل تنهای شب خود بود

داشت در بغض طلائی رنگش میترکید

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۵:٠٠ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

عروسک کوکی

بیش از اینها ، آه ، آری

بیش از اینها میتوان خاموش ماند

 

 

 

میتوان ساعات طولانی

با نگاهی چون نگاه مردگان ، ثابت

خیره شد در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان

در گلی بیرنگ ، بر قالی 

در خطی موهوم ، بر دیوار

میتوان با پنجه های خشک

پرده را یکسو کشید و دید

در میان کوچه باران تند میبارد

کودکی با بادبادکهای رنگینش

ایستاده  زیر یک طاقی

گاری فرسوده ای میدان خالی را

با شتابی پرهیاهو ترک میگوید

 

 

 

میتوان بر جای باقی ماند

در کنار پرده ، اما کور ، اما کر

 

 

 

میتوان فریاد زد

با صدائی سخت کاذب ، سخت بیگانه

" دوست میدارم "

میتوان در بازوان چیرهء یک مرد

ماده ای زیبا و سالم بود

 

 

 

با تنی چون سفرهء چرمین

با دو پستان درشت سخت

میتوان در بستر یک مست ، یک دیوانه ، یک ولگرد

عصمت یک عشق را آلود

میتوان با زیرکی تحقیر کرد

هر معمای شگفتی را

میتوان تنها به حل جدولی پرداخت

میتوان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت

پاسخی بیهوده ، آری پنج یا شش حرف

 

 

 

میتوان یک عمر زانو زد

با سری افکنده ، در پای ضریحی سرد

میتوان در گور مجهولی خدا را دید

میتوان با سکه ای ناچیز ایمان یافت

میتوان در حجره های مسجدی پوسید

چون زیارتنامه خوانی پیر

میتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب

حاصلی پیوسته یکسان داشت

میتوان چشم ترا در پیلهء قهرش

دکمهء بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت

میتوان چون آب در گودال خود خشکید

 

 

 

میتوان زیبائی یک لحظه را با شرم

مثل یک عکس سیاه مضحک فوری

در ته صندوق مخفی کرد

میتوان در قاب خالی ماندهء یک روز

نقش یک محکوم ، یا مغلوب ، یا مصلوب را آویخت

میتوان باصورتک ها رخنهء دیوار را پوشاند

میتوان با نقشهای پوچ تر آمیخت

 

 

 

میتوان همچون عروسک های کوکی بود

با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید

میتوان در جعبه ای ماهوت

با تنی انباشته از کاه

سالها در لابلای تور و پولک خفت

میتوان با هر فشار هرزهء دستی

بی سبب فریاد کرد و گفت

" آه ، من بسیار خوشبختم "

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۴:۵۳ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

جمعه

جمعهء ساکت

جمعهء متروک

جمعهء چون کوچه های کهنه، غم انگیز

جمعهء اندیشه های تنبل بیمار

جمعهء خمیازه های موذی کشدار

جمعهء بی انتظار

جمعهء تسلیم

 

 

 

خانهء خالی

خانهء دلگیر

خانهء در بسته بر هجوم جوانی

خانهء تاریکی و تصور خورشید

خانهء تنهائی و تفال و تردید

خانهء پرده، کتاب، گنجه، تصاویر

 

 

 

آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت

زندگی من چو جویبار غریبی

در دل این جمعه های ساکت متروک

در دل این خانه های خالی دلگیر

آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت...

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۴:۴۵ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

پرسش

سلام ماهی ها... سلام، ماهی ها

سلام، قرمزها، سبزها، طلائی ها

به من بگوئید، آیا در آن اتاق بلور

که مثل مردمک چشم مرده ها سرد است

و مثل آخر شب های شهر، بسته و خلوت

صدای نی لبکی را شنیده اید

که از دیار پری های ترس و تنهایی

به سوی اعتماد آجری خوابگاه هاا،

و لای لای کوکی ساعت ها،

و هسته های شیشه ای نور - پیش می آید؟

 

 

 

و همچنان که پیش می آید

ستاره های اکلیلی، از آسمان به خاک می افتند

و قلب های کوچک بازیگوش

از حس گریه می ترکند.

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۴:۳٩ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

عاشقانه

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم زآلودگی ها کرده پاک

 

 

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایهء مژگان من

ای ز گندمزارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست 

ای دل تنگ من و این بار نور؟

هایهوی زندگی در قعر گور؟

 

 

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم

هرکسی را تو نمی انگاشتم

 

 

درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش، نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرارها

گمشدن در پهنه بازارها

 

 

آه، ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره، با دو بال زرنشان

آمده از دور دست آسمان

جوی خشک سینه ام را آب تو

بستر رگهایم را سیلاب تو

در جهانی اینچنین سرد و سیاه

با قدمهایت قدمهایم براه

 

 

ای به زیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته

گونه هام از هرم خواهش سوخته

آه، ای بیگانه با پیرهنم

آشنای سبزه واران تنم

آه، ای روشن طلوع بی غروب

آفتاب سرزمین های جنوب

آه، آه ای از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سیراب تر

عشق دیگر نیست این، این خیرگیست

چلچراغی در سکوت و تیرگیست

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

این دگر من نیستم، من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

. . . . . . . . . .

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم به راه بوسه ات

ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیرهنم

آه  می خواهم که بشکافم ز هم

شادیم یک دم بیالاید به غم

آه، می خواهم که برخیزم ز جای

همچو ابری اشک ریزم های های

 

 

این دل تنگ من و این دود عود ؟

در شبستان، زخمه های چنگ و رود ؟

این فضای خالی و پروازها؟

این شب خاموش و این آوازها؟

 

 

ای نگاهت لای لائی سِحر بار

گاهوار کودکان بیقرار

ای نفسهایت نسیم نیمخواب

شسته از من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیا های من

 

 

ای مرا با شور شعر آمیخته

اینهمه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۴:۳۳ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

وصل

آن تیره مردمکها، آه

آن صوفیان سادهء خلوت نشین من

در جذبهء سماع دو چشمانش

از هوش رفته بودند

 

 

 

دیدم که بر سراسر من موج می زند

چون هرم سرخگونهء آتش

چون انعکاس آب

چون ابری از تشنج بارانها

 

 

چون آسمانی از نفس فصلهای گرم

تا بی نهایت

تا آنسوی حیات

گسترده بود او

 

 

 

دیدم در وزیدن دستانش

جسمیت وجودم

تحلیل می رود

دیدم که قلب او

با آن طنین ساحر سرگردان

پیچیده در تمامی قلب من

 

 

 

ساعت پرید

پرده بهمراه باد رفت

او را فشرده بودم

در هالهء حریق

می خواستم بگویم

اما شگفت را

انبوه سایه گستر مژگانش

چون ریشه های پردهء ابریشم

جاری شدند از بن تاریکی

در امتداد آن کشالهء طولانی طلب

وآن تشنج، آن تشنج مرگ آلود

تا انتهای گمشدهء من

 

 

 

دیدم که می رهم

دیدم که می رهم

دیدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک می خورد

دیدم که حجم آتشینم

آهسته آب شد

و ریخت، ریخت، ریخت

در ماه، ماه به گودی نشسته، ماه منقلب تار

 

 

 

در یکدیگر گریسته بودیم

در یکدیگر تمام لحظهء بی اعتبار وحدت را

دیوانه وار زیسته بودیم

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۴:٢۵ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

دریافت

در حباب کوچک خود

روشنائی خود را می فرسود

ناگهان پنجره پر شد از شب

شب سرشار از انبوه صداهای تهی

شب مسموم از هرم زهرآلود تنفس ها

شب...

 

 

گوش دادم

در خیابان وحشت زدهء تاریک

یک نفر گوئی قلبش را

مثل حجمی فاسد

زیر پا له کرد

در خیابان وحشت زدهء تاریک

یک ستاره ترکید

گوش دادم...

 

 

نبضم از طغیان خون متورم بود

و تنم...

تنم از وسوسهء

متلاشی گشتن.

 

 

روی خط های کج و معوج سقف

چشم خود را دیدم

چون رطیلی سنگین

خشک میشد در کف، در زردی، در خفقان

 

 

داشتم با همه جنبش هایم

مثل آبی راکد

ته نشین می شدم آرام آرام

داشتم

لرد می بستم در گودالم

 

 

گوش دادم

گوش دادم به همه زندگیم

موش منفوری در حفرهء خود

یک سرود زشت مهمل را

با وقاحت می خواند

جیرجیری سمج و نامفهوم

لحظه ای فانی را چرخ زنان می پیمود

و روان می شد بر سطح فراموشی

 

 

آه، من پر بودم از شهوت - شهوت مرگ

هر دو ... از احساسی سرسام آور تیر کشید

آه

من به یاد آوردم

اولین روز بلوغم را

که همه اندامم

باز میشد در بهتی معصوم

تا بیامیزد با آن مبهم، آن گنگ، آن نامعلوم

 

 

در حباب کوچک

روشنایی خود را

در خطی لرزان خمیازه کشید.

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۴:۱۶ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

بر او ببخشائید

بر او ببخشائید

بر او که گاهگاه

پیوند دردناک وجودش را

با آب های راکد

و حفره های خالی از یاد می برد

و ابلهانه می پندارد

که حق زیستن دارد

بر او ببخشائید

بر خشم بی تفاوت یک تصویر

که آرزوی دور دست تحرک

در دیدگان کاغذیش آب می شود

 

 

بر او ببخشائید

بر او که در سراسر تابوتش

جریان سرخ ماه گذر دارد

و عطرهای منقلب شب

خواب هزار سالهء اندامش را

آشفته می کند

 

 

بر او ببخشائید

بر او که از درون متلاشیست

اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد

و گیسوان بیهده اش

نومیدوار از نفوذ نفس های عشق می لرزد

 

 

ای ساکنان سرزمین سادهء خوشبختی

ای همدمان پنجره های گشوده در باران

بر او ببخشائید

بر او ببخشائید

زیرا که محسور است

زیرا که ریشه های هستی بارآور شما

در خاک های غربت او نقب می زنند

و قلب زودباور او را

با ضربه های موذی حسرت

در کنج سینه اش متورم می سازند.

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۴:٠۴ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

میان تاریکی

میان تاریکی

ترا صدا کردم

سکوت بود و نسیم

که پرده را می برد

در آسمان ملول

ستاره ای می سوخت

ستاره ای می رفت

ستاره ای می مرد

ترا صدا کردم

ترا صدا کردم

تمام هستی من

چو یک پیالهء شیر

میان دستم بود

نگاه آبی ماه

به شیشه ها می خورد

ترانه ای غمناک

چو دود بر می خاست

ز شهر زنجره ها

چون دود می لغزید

به روی پنجره ها

 

تمام شب آنجا

میان سینهء من

کسی ز نومیدی

نفس نفس می زد

کسی به پا می خواست

کسی ترا می خواست

دو دست سر او

دوباره پس می زد

 

 

تمام شب آنجا

ز شاخه های سیاه

غمی فرو می ریخت

کسی تورا می خواند

 

 

هوا چو آواری

به روی او می ریخت

درخت کوچک من

به باد عاشق بود

به باد بی سامان

کجاست خانه باد؟

کجاست خانه باد؟

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۳:۵٧ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

در آبهای سبز تابستان

تنهاتر از یک برگ

با بار شادیهای مهجورم

در آبهای سبز تابستان

آرام می رانم

تا سرزمین مرگ

تا ساحل غمهای پائیزی

در سایه ای خود را رها کردم

در سایهء بی اعتبار عشق

در سایهء فرّار خوشبختی

در سایهء نا پایداریها

 شبها که می چرخد نسیمی گیج

در آسمان کوته دلتنگ

شبها که می پیچد مهی خونین

در کوچه های آبی رگها

شبها که تنهائیم

با رعشه های روحمان، تنها

در ضربه های نبض می جوشد

احساس هستی، هستی بیمار

 

 

«در انتظار دره ها رازیست»

این را به روی قله های کوه

بر سنگهای سهمگین کندند

آنها که در خط سقوط خویش

یک شب سکوت کوهساران را

از التماسی تلخ آکندند

 

 

«در اضطراب دستهای پر،

آرامش دستان خالی نیست

خاموشی ویرانه ها زیباست»

این را زنی در آبها می خواند

در آبهای سبز تابستان

گوئی که در ویرانه ها می زیست

 

 

ما یکدگر را با نفسهامان

آلوده می سازیم

آلودهء تقوای خوشبختی

ما از صدای باد می ترسیم

ما از نفوذ سایه های شک

در باغهای بوسه هامان رنگ می بازیم

ما در تمام میهمانی های قصر نور

از وحشت آوار می لرزیم

 

 

اکنون تو اینجائی

گسترده چون عطر اقاقی ها

در کوچه های صبح

بر سینه ام سنگین

در دستهایم داغ

در گیسوانم رفته از خود، سوخته، مدهوش

اکنون تو اینجائی

 

 

چیزی وسیع و تیره و انبوه

چیزی مشوش چون صدای دوردست روز

بر مردمک های پریشانم

می چرخد و می گسترد خود را

شاید مرا از چشمه می گیرند

شاید مرا از شاخه می چینند

شاید مرا مثل دری بر لحظه های بعد می بندند

شاید...

دیگر نمی بینم

 

 

ما بر زمینی هرزه روئیدیم

ما بر زمینی هرزه می باریم

ما «هیچ» را در راهها دیدیم

بر اسب زرد بالدار خویش

چون پادشاهی راه می پیمود

افسوس، ما خوشبخت و آرامیم

افسوس ما دلتنگ و خاموشیم

خوشبخت، زیرا دوست می داریم

دلتنگ، زیرا عشق نفرینیست

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۳:۴۳ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

غزل

«امشب به قصهء دل من گوش می کنی»

«فردا مرا چو قصه فراموش می کنی»

ه.ا.سایه

 

چون سنگها صدای مرا گوش می کنی

سنگی و ناشنیده فراموش می کنی

رگبار نوبهاری و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

دست مرا که ساقهء سبز نوازش است

با برگ های مرده همآغوش می کنی

گمراه تر از روح شرابی و دیده را

در شعله می نشانی و مدهوش می کنی

ای ماهی طلائی مرداب خون من

خوش باد مستیت، که مرا نوش می کنی

تو درهء بنفش غروبی که روز را

بر سینه می فشاری و خاموش می کنی

در سایه ها ، فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش می کنی ؟

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۳:۳٠ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

باد ما را با خود خواهد برد

در شب کوچک من ، افسوس

 

باد با برگ درختان میعادی دارد

 

در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست

 

 

 

گوش کن

 

وزش ظلمت را می شنوی ؟

 

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

 

من به نومیدی خود معتادم

 

گوش کن

 

وزش ظلمت را می شنوی؟

 

 

 

در شب اکنون چیزی می گذرد

 

ماه سرخست و مشوش

 

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

 

ابرها، همچون انبوه عزاداران

 

لحظهء باریدن را گوئی منتظرند

 

 

 

لحظه ای و پس از آن،هیج

 

پشت این پنجره شب دارد می لرزد

 

و زمین دارد

 

باز می ماند از چرخش

 

پشت این پنجره یک نامعلوم

 

نگران من و تست

 

 

 

ای سراپایت سبز

 

دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من بگذار

 

 

 

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

 

به نوازش لبهای عاشق من بسپار

 

باد ما را با خود خواهد برد

 

باد ما را با خود خواهد برد

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۳:٢۴ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

شعر سفر

همه شب با دلم کسی می گوید

 

 

«سخت آشفته ای زدیدارش

 

 

صبحدم با ستارگان سپید

 

 

می رود، می رود، نگهدارش»

 

 

 

 

 

من به بوی تو رفته از دنیا

 

 

بی خبر از فریب فرداها

 

 

روی مژگان نازکم می ریخت

 

 

چشمهای تو چون غبار طلا

 

 

تنم از حس  دستهای تو داغ

 

 

گیسویم در تنفس تو رها

 

 

می شکفتم ز عشق و می گفتم

 

 

«هر که دلداده شد به دلدارش

 

 

ننشیند به قصد آزارش

 

 

برود، چشم من به دنبالش

 

 

برود، عشق من نگهدارش»

 

 

 

 

 

آه، اکنون تو رفته ای و غروب

 

سایه می گسترد به سینهء راه

 

 

نرم نرمک خدای تیرهء غم

 

 

می نهد پا به معبد نگهم

 

 

می نویسد به روی هر دیوار

 

آیه هائی همه سیاه سیاه

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۳:۱۵ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

روی خاک

هرگز آرزو نکرده ام

یک ستاره در سراب آسمان شوم

یا چو روح برگزیدگان

همنشین خامش فرشتگان شوم

هرگز از زمین جدا نبود ه ام

با ستاره آشنا نبوده ام

روی خاک ایستاده ام

با تنم که مثل ساقهء گیاه

باد و آفتاب و آب را

می مکد که زندگی کند

 

 

بارور ز میل

بارور ز درد

روی خاک ایستاده ام

تا ستاره ها ستایشم کنند

تا نسیمها نوازشم کنند

 

 

از دریچه ام نگاه می کنم

جز طنین یک ترانه نیستم

جاودانه نیستم

 

 

جز طنین یک ترانه آرزو نمی کنم

در فغان لذتی که پاکتر

از سکوت سادهء غمیست

آشیانه جستجو نمی کنم

در تنی که شبنمیست

روی زنبق تنم

بر جدار کلبه ام که زندگیست

یادگارها کشیده اند

مردمان رهگذر:

قلب تیرخورده

شمع واژگون

نقطه های ساکت پریده رنگ

بر حروف درهم جنون

 

 

هر لبی که بر لبم رسید

یک ستاره نطفه بست

در شبم که می نشست

روی رود یادگارها

پس چرا ستاره آرزو کنم؟

 

 

این ترانهء منست

- دلپذیر دلنشین

پیش از این نبوده بیش از ای

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۳:٠۳ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

آفتاب می شود

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایهء سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

 

 

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

 

 

به راه پرستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

 

 

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان، به بیکران، به جاودان

 

 

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

 

 

نگاه کن که موم شب براه ما

چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

نگاه کن

تو میدمی و آفتاب می شود

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ٢:۴٠ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات (غیر فعال)
 

گذران

تا به کی باید رفت

از دیاری به دیاری دیگر

نتوانم، نتوانم جستن

هر زمان عشقی و یاری دیگر

کاش ما آن دو پرستو بودیم

که همه عمر سفر می کردیم

از بهاری به بهار دیگر

آه، اکنون دیریست

که فرو ریخته در من، گوئی،

تیره آواری از ابر گران

چو می آمیزم، با بوسهء تو

روی لبهایم، می پندارم

می سپارد جان عطری گذران

 

 

آنچنان آلوده ست

عشق غمناکم با بیم زوال

که همه زندگیم می لرزد

چون ترا می نگرم

مثل اینست که از پنجره ای

تکدرختم را، سرشار از برگ،

در تب زرد خزان می نگرم

مثل اینست که تصویری را

روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم

شب و روز

شب و روز

شب و روز

 بگذار

 که فراموش کنم.

تو چه هستی ، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان مرا

می گشاید در

برهوت آگاهی ؟

 

بگذار

 که فراموش کنم.


رابطه فرد و اجتماع از نظر قرآن
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۸  کلمات کلیدی:

اگر جامعه‏ای دارای روح‏ واحد و تفکر اجتماعی واحد شد حکم یک فرد انسان را پیدا می‏کند و افرادش‏ همانند قوا و اعضای انسان می‏گردند که ذاتا و فعلا در شخصیت انسان مستهلک‏ می‏باشند و لذت و دردشان عین لذت و درد انسان است و سعادت و شقاوتشان عین سعادت و شقاوت انسان‏ است، این طور به بحث خود ادامه می‏دهد: قرآن در داوری‏اش درباره امتها و جامعه‏هایی که به علل تعصبات مذهبی‏ یا ملی تفکر جمعی یگانه‏ای داشته‏اند، این چنین داوری نموده است که طبقات‏ و نسلهای بعدی را به اعمال نسلهای قبلی مورد مؤاخذه قرار می‏دهد و حاضران‏ را به اعمال غایبان و گذشتگان مورد عتاب و ملامت قرار می‏دهد، و در موردی که مردمی تفکر جمعی و روحیه جمعی داشته باشند داوری حق جز این‏ نمی‏تواند باشد. 

خداوند در سوره آل‏عمران: آیه 200 می فرماید: « یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ، اى اهل ایمان در کار دین صبور باشید و یکدیگر را به صبر و مقاومت سفارش کنید و مهیا و مراقب کار دشمن بوده و خدا ترس باشید، باشد که پیروز و رستگار گردید». امرهایى که در این آیه آمده یعنى أمر" اصبروا" و" صابروا" و" رابطوا" و" اتقوا" همه مطلق و بدون قید است، در نتیجه صبرش، هم شامل صبر بر شدائد مى‏شود و هم شامل صبر در اطاعت خدا، و همچنین صبر بر ترک معصیت و بهر حال منظور از آن صبر تک تک افراد است، چون دنبالش همین صبر را به صیغه" مفاعله- صابروا" آورده که در مواردى استعمال مى‏شود که ماده فعل بین دو طرف تحقق مى‏یابد و مصابره عبارت است از اینکه جمعیتى به اتفاق یکدیگر اذیت‏ها را تحمل کنند و هر یک صبر خود را به صبر دیگرى تکیه دهد و در نتیجه برکاتى که در صفت صبر هست دست به دست هم دهد و تاثیر صبر بیشتر گردد و این معنا امرى است که هم در فرد (اگر نسبت به حال شخصى او در نظر گرفته شود) محسوس است و هم در اجتماع (اگر نسبت به حال اجتماع و تعاون او در نظر گرفته شود) چون باعث مى‏شود که تک تک افراد نیروى یکدیگر را به هم وصل کنند و همه نیروها یکى شود و ان شاء اللَّه به زودى بحثى مفصل در این باره در جاى خودش خواهیم کرد.

وَ رابِطُوا مرابطه از نظر معنا اعم از مصابره است، چون مصابره عبارت بود از وصل کردن نیروى مقاومت افراد جامعه در برابر شدائد و مرابطه عبارت است از همین وصل کردن نیروها، اما نه تنها نیروى مقاومت در برابر شدائد، بلکه همه نیروها و کارها، در جمیع شؤون زندگى دینى، چه در حال شدت و چه در حال رخا و خوشى و چون مراد از مرابطه این است که جامعه به سعادت حقیقى دنیا و آخرت خود برسد، - و اگر مرابطه نباشد گو اینکه صبر من و تو، به تنهایى و علم من و تو به تنهایى، و هر فضیلت دیگر افراد، به تنهایى سعادت آور هست، ولى بعضى از سعادت را تامین مى‏کند و بعضى از سعادت، سعادت حقیقى نیست-  به همین جهت دنبال سه جمله:« اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا» اضافه کرد: « وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ»، که البته منظور از این فلاح هم فلاح تام حقیقى است.

انسان و اجتماع‏ 
انسان در میان تمامى جانداران موجودى است که باید اجتماعى زندگى کند و این مطلب احتیاج به بحث زیاد ندارند، چرا که فطرت تمامى افراد انسان چنین است یعنى فطرت تمام انسانها این معنا را درک مى‏کند و تا آنجا هم که تاریخ نشان داده هر جا بشر بوده اجتماعى زندگى مى‏کرده و آثار باستانى هم (که از زندگى قدیمى‏ترین بشر آثارى بدست آورده) این مطلب را ثابت مى‏کند. قرآن کریم هم با بهترین بیان در آیاتى بسیار از این حقیقت خبر داده، از قبیل آیه:

«یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثى‏، وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا ...» ترجمه: هان اى مردم ما شما را از یک مرد و یک زن آفریدیم و شعبه شعبه و قبیله قبیله‏تان کردیم تا یکدیگر را بشناسید ( سوره حجرات آیه: 13).

و آیه: «نَحْنُ قَسَمْنا بَیْنَهُمْ مَعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا، وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ، لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِیًّا» ترجمه: مائیم که معیشتشان را در بینشان (در زندگى دنیا) تقسیم کردیم و بعضى را بدرجاتى ما فوق بعضى دیگر قرار دادیم، تا بعضى بعضى دیگر را مسخر خود کنند (سوره زخرف آیه: 32).

و آیه: «بَعْضُکُمْ مِنْ بَعْضٍ» ترجمه: شما همه از یکدیگرید (سوره آل عمران آیه: 195).

و آیه: «وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً» ترجمه: او کسى است که از آب بشرى بیافرید، و سپس او را خویشاوند تنى و ناتنى کرد (سوره فرقان آیه: 54).

و آیاتى دیگر که خواننده عزیز براى درک هر یک از این آیات و نحوه دلالتشان لازم است به تفسیر یک یک آنها در این کتاب مراجعه کند.

انسان و نمو او در اجتماع‏ 
اجتماع انسانى مانند سایر خواص روحى انسان و آنچه که مربوط به او است از روز آغاز پیدایش بصورت کامل تکون نیافته تا کسى خیال کند که اجتماع نمو و تکامل نمى‏پذیرد، نه در کمالات مادى و نه در کمالات معنوى بلکه اجتماعى شدن انسان هم مانند سایر امور روحى و ادراکیش دوش به دوش آنها تکامل پذیرفته، هر چه کمالات مادى و معنویش بیشتر شده، اجتماعش نیز سامان بیشترى به خود گرفته است و مسلما انتظار نمى‏رود که این یک خصوصیت از میان همه خصوصیات و خواص انسانیت مستثنا باشد، یعنى خصوص اجتماعى بودنش از همان اول پیدایشش بطور کامل تحقق یافته باشد و اجتماع امروزیش با اجتماع روز اول خلقتش هیچ فرق نکرده باشد، بلکه این خصیصه انسان مانند سایر خصائصش که بنحوى با نیروى علم و اراده او ارتباط دارند، تدریجا بسوى کمال در حرکت بوده و کم کم در انسان تکامل یافته است.

و آنچه بعد از دقت و تامل در حال این نوع از موجودات یعنى انسان روشن مى‏شود این است که اولین اجتماع و گردهم‏آیى که در بشر پیدا شده گردهم‏آیى منزلى از راه ازدواج بوده، چون عامل آن یک عامل طبیعى بوده است که همان جهاز تناسلى (که زن و مرد هر کدام جهاز تناسلى مخصوص به خود را دارند) است، و این خود قوى‏ترین عامل است براى اینکه بشر را به اجتماع خانوادگى وادار نماید زیرا معلوم است که این دو دستگاه هر یک بدون دیگرى بکار نمى‏افتد، به خلاف مثلا جهاز هاضمه که اگر فرض کنیم در محلى و زمانى یک فرد انسان‏ تک و تنها باشد، مى‏تواند با جویدن برگ و میوه درختان تغذى کند ولى نمى‏تواند به تنهایى فرزندى از خود منشعب سازد و همچنین دستگاه‏هاى دیگرى که در بدن انسان تعبیه شده، براى بکار افتادنش نیازى به انسانهاى دیگر ندارد و تنها جهاز تناسلى است که باید در بین دو نفر مشترکا بکار بیفتد، دو نفر از جنس مخالف (یعنى یک مرد و یک زن).

بعد از تشکیل اجتماع کوچک یعنى خانواده، یک مشخصه دیگر بشرى خودنمایى کرد، که ما در مباحث گذشته این کتاب آن مشخصه را استخدام نامیدیم، یعنى اینکه هر انسانى بخواهد به وسیله انسانى و یا انسانهایى دیگر حوائج خود را بر آورد و سلطه خود را گسترش دهد، آن گاه برایش ممکن است که اراده خود را بر آن انسانها تحمیل کند تا هر چه او مى‏خواهد آنها بکنند و رفته رفته این خصیصه به صورت ریاست جلوه کرد، ریاست در منزل، ریاست در عشیره (فامیل)، ریاست در قبیله، ریاست در امت. این هم طبیعى است که ریاست در بین چند انسان نصیب آن کسى مى‏شده که از سایرین قوى‏تر و شجاع‏تر بوده و همچنین مال و اولاد بیشترى داشته و همچنین نسبت به فنون حکومت و سیاست آگاه‏تر بوده و آغاز ظهور بت‏پرستى هم همین جا است یعنى پرستش و خضوع انسانها در برابر یک انسان از همین جا شروع شد تا در آخر براى خود دینى مستقل گردید و ما ان شاء اللَّه العزیز در آینده در این باره بحثى کامل خواهیم کرد.

مشخصه اجتماع به تمام انواعش چه اجتماع خانوادگى و چه غیر آن، هر چند که هیچگاه در این ادوار بشرى از بشر جدا نبوده، حتى برهه‏اى از زمان هم سراغ نداریم که انسان، فردى زندگى کرده باشد، ولیکن این نیز بوده که انسان این رقم زندگى را از زندگى فردى انتخاب نکرده و براى انتخاب آن بطور تفصیل مصلحت‏ها و خوبیهاى آن را نسنجیده، بلکه ضرورت وجود دستگاه تناسلى، او را براى اولین بار به ازدواج، یعنى اولین قدم در تشکیل اجتماع واداشته (و قهرا مجبور شده قدمهاى دیگر را نیز بر دارد) و اما پى بردن به خوبیهاى آن و اینکه چگونه اجتماعى بهتر است؟ به تدریج و به تبع پیشرفت سایر خواص بشرى، رشد و نمو کرده، نظیر خصیصه استخدام و خصیصه دفاع و ... و قرآن کریم خبر داده که اولین بارى که بشر متوجه منافع اجتماع شد و بطور تفصیل (و نه ناخودآگاه) به مصالح آن پى برد و در صدد حفظ آن مصالح بر آمد زمانى بود که براى اولین بار پیغمبرى در میان بشر مبعوث شد و آنان را راهنما گشت. جان کلام این است که: به وسیله مقام نبوت متوجه مصالح و منافع زندگى اجتماعى گردید، این مطلب را از آیات زیراستفاده مى‏کنیم که مى‏فرماید: «وَ ما کانَ النَّاسُ إِلَّا أُمَّةً واحِدَةً فَاخْتَلَفُوا» ترجمه: انسان‏ها در آغاز، همه یک امت بودند، بعدها اختلاف کردند (سوره یونس آیه: 19).

و نیز مى‏فرماید:« کانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً، فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ، وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتابَ بِالْحَقِّ، لِیَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ فِیمَا اخْتَلَفُوا» ترجمه: مردم همه یک امت بودند، سپس خداى تعالى انبیا را (که کارشان وعده و وعید دادن است) مبعوث فرمود و کتاب به حق را با آنان نازل فرمود تا بین مردم در آنچه که در آن اختلاف مى‏کنند داورى کند(سوره بقره آیه: 213)، چون این دو آیه، چنین خبر مى‏دهد که انسان در قدیم‏ترین عهدش امتى واحده و ساده و بى‏اختلاف بوده، سپس به خاطر همان غریزه استخدام، اختلاف در بین افرادش پیدا شد و اختلاف هم به مشاجره و نزاع انجامید، لذا خداى تعالى انبیا را بر انگیخت و با آنان کتاب فرستاد، تا به وسیله آن کتاب اختلافها را بر طرف کنند، و دو باره به وحدت اجتماعیشان برگردانند، و این وحدت را به وسیله قوانینى که تشریع فرموده حفظ کنند.

و نیز در آیه « شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدِّینِ ما وَصَّى بِهِ نُوحاً، وَ الَّذِی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ، وَ ما وَصَّیْنا بِهِ إِبْراهِیمَ وَ مُوسى‏ وَ عِیسى‏، أَنْ أَقِیمُوا الدِّینَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فِیهِ» ترجمه: براى شما مسلمانان از مسائل اصولى دین همان را تشریع کرده که به نوح توصیه‏اش کرده بود، و آنچه به تو وحى کردیم و ابراهیم و موسى و عیسى را به رعایت آن سفارش نمودیم این بود که دین را اقامه کنید، و در دین متفرق نشوید ( سوره شورا آیه: 13). خبر مى‏دهد با این کلام خود خبر داده از اینکه رفع اختلاف از بین مردم و ایجاد اتحادشان در کلمه، تنها و تنها از راه دعوت به اقامه دین و اتحادشان در دین واحد، تحقق مى‏یابد، پس تنها دین است که ضامن اجتماع صالح آنان است.

و آیه نامبرده همین دعوت را (یعنى دعوت انسانهاى اولیه را به اجتماع و اتحاد) به صورت دعوت به اقامه دین و متفرق نشدن مردم در آن پیشنهاد کرده، پس تنها ضامن اجتماع صالح دین است. و این آیه این دعوت را (یعنى دعوت به اجتماع و اتحاد را) از نوح (ع ) حکایت کرده که قدیم‏ترین انبیا صاحب کتاب و شریعت است و بعد از آن جناب، از ابراهیم و آن گاه از موسى و سپس از عیسى (ع) حکایت کرده، با اینکه در شریعت نوح و ابراهیم (ع) عدد انگشت‏شمارى از احکام تشریع شده بود و از این چهار پیامبر (که نام برده شده) موسى (ع) شریعتى وسیع‏تر آورده و بطورى که قرآن کریم خبرمى‏دهد، و از ظاهر انجیل‏هاى مسیحیان هم بر مى‏آید، عیسى (ع)  نیز تابع شریعت آن جناب بوده، (چون شریعت آن جناب بیشتر براى برداشتن امور قدغن و تحلیل نمودن آن امور را داشته است که خداى تعالى به عنوان گوشمالى آنها را بر بنى اسرائیل حرام کرده بود) و شریعت موسى(ع ) هم بطورى که گفته شده، بیش از حدود ششصد حکم نداشته. پس روشن گردید که دعوت به اجتماع دعوتى مستقل و صریح بوده که تنها از ناحیه مقام نبوت شروع شده و آغازگر آن انبیا (ع) بوده‏اند و آن را در قالب دین به بشر پیشنهاد کرده‏اند به شهادت اینکه هم قرآن بدان تصریح نموده و هم تاریخ آن را تصدیق کرده است.

اسلام و عنایتش به امر اجتماع‏ 
هیچ شکى نیست در اینکه اسلام تنها دینى است که بنیان خود را بر اجتماع نهاده و این معنا را به صراحت اعلام کرده و در هیچ شانى از شؤون بشرى مساله اجتماع را مهمل نگذاشته - و تو خواننده عزیز اگر بخواهى بیش از پیش نسبت به این معنا آگاه شوى - مى‏توانى از این راه وارد شوى که نخست اعمال انسانها را دسته‏بندى کنى و بفهمى که دامنه اعمال انسان چقدر وسیع است و اعتراف کنى که چگونه فکر آدمى از شمردن آنها و تقسیماتى که به خود مى‏گیرد به اجناس و انواع و اصنافى که منشعب مى‏شود عاجز است و از سوى دیگر در این معنا بیندیشى که چگونه شریعت الهیه اسلام آنها را شمرده و به همه آنها احاطه یافته و چگونه احکام خود را بطور شگفت‏آورى بر آن اعمال، بسط و گسترش داده (بطورى که هیچ عمل کوچک و بزرگ آدمى را بدون حکم نگذاشته) آن گاه در این بیندیشى که چگونه همه این احکام را در قالب‏هاى اجتماعى ریخته، آن وقت خواهى دید که اسلام روح اجتماع را به نهایت درجه امکان در کالبد احکامش دمیده.

سپس آنچه دستگیرت شده با آنچه از سایر شرایع حقه که قرآن نیز به شان آنها اعتنا ورزیده مقایسه کنى، یعنى با شرایع و احکامى که نوح و ابراهیم و موسى و عیسى آورده بسنجى، نسبت اسلام و آن شرایع به دستت مى‏آید و در نتیجه به مقام و منزلت اسلام پى مى‏برى. و اما آن شرایعى که در سایر ادیان است و اسلام اعتنایى به آنها نکرده، مانند احکامى که در کیش بت‏پرستان و صائبان و پیروان مانى و مجوسیان و سایرین به آنها معتقدند وضع روشن‏ترى دارد که قابل مقایسه با احکام اسلام نیستند. و اما امت‏هاى قدیم چه متمدن و چه غیر متمدن تاریخ، چیزى از وضع آنان ضبط نکرده ولى این مقدار را مى‏دانیم که تابع موروثى‏هاى قدیم‏ترین عهد انسانیت بوده‏اند، آنها نیز به حکم اضطرار جامعه تشکیل داده و به حکم غریزه، به استخدام یکدیگر پرداختند و در آخر افراد تحت یک جمعى اجتماع کرده‏اند و آن جمع عبارت بوده از حکومتى استبدادى و سلطه پادشاهى و اجتماعشان هم عبارت بوده یا از اجتماعى قومى و نژادى و یا اجتماعى وطنى و اقلیمى که یکى از این چند عامل، وحدت همه را در تحت رایت و پرچم شاه و یا رئیسى جمع مى‏کرده و راهنماى زندگیشان هم همان عامل وراثت و اقلیم و غیر این دو بوده، نه اینکه به اهمیت مساله اجتماع پى برده و در نتیجه نشسته باشند و پیرامون آن بحثى یا عملى کرده باشند، حتى امتهاى بزرگ یعنى ایران و روم هم که در قدیم بر همه دنیا سیادت و حکومت داشتند تا روزگارى هم که آفتاب دین خدا در بشر طلوع کرد و اشعه خود را در اطراف و اکناف مى‏پراکند، به این فکر نیفتادند که چرا تشکیل اجتماع دهیم و چه نظامى اجتماعى بهتر از نظام امپراطورى است؟  بلکه به همان نظام قیصرى و کسروى خود دلخوش و قانع بودند و رشد و انحطاط جامعه‏شان تابع لواى سلطنت و امپراطوریشان بود.

هر زمانى که امپراطوریشان قوى و قدرتمند بود جامعه هم نیرومند بود، هر زمان که رشد امپراطورى متوقف مى‏شد، رشد جامعه نیز متوقف مى‏شد. بله در نوشته‏هایى که از حکماى خود به ارث برده بودند از قبیل نوشته‏هاى سقراط و افلاطون و ارسطو و غیر اینها، بحث‏هایى اجتماعى یافت مى‏شود ولیکن تنها نوشته‏ها و اوراقى است که هرگز مورد عمل واقع نشده و مثلهایى است ذهنى که هرگز در مرحله خارج پیاده نگشته است و تاریخ آن زمان که براى ما به ارث رسیده، بهترین شاهد بر صدق گفتار ما است. پس درست است که بگوئیم: اولین ندایى که از بشر برخاست و براى اولین بار بشر را دعوت نمود که به امر اجتماع اعتنا و اهتمام بورزد و آن را از کنج اهمال و زاویه تبعیت حکومتها خارج نموده و موضوعى مستقل و قابل بحث حساب کند، ندایى بود که شارع اسلام و خاتم انبیا (ع) افضل الصلاة و السلام سر داد و مردم را دعوت کرد به اینکه آیاتى را که از ناحیه پروردگارش به منظور سعادت زندگى اجتماعى و پاکى آنان نازل شده پیروى کنند، مانند آیات زیر که مى‏فرماید: «وَ أَنَّ هذا صِراطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ» ترجمه: و اینکه راه من مستقیم است پس مرا پیروى کنید و بدنبال راههاى دیگر مروید که شما را متفرق مى‏سازد (سوره انعام آیه 153).


«وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا» ترجمه: همگى به ریسمان خدا چنگ بزنید و متفرق مشوید ( سوره آل عمران آیه: 103) تا آنجا که به مساله حفظ مجتمع از تفرق و انشعاب اشاره نموده و مى‏فرماید: «وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَى الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ، وَ لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَیِّناتُ» ترجمه: باید از شما جمعیتى باشند که مردم را به سوى خیر دعوت نموده، امر به معروف و نهى از منکر کنند و ایشانند تنها رستگاران و شما مانند آن اقوام مباشید که فرقه فرقه شدند و بعد از آنکه آیاتى روشن برایشان آمد باز اختلاف کردند (سوره آل عمران آیه 104 و 105).

«إِنَّ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَ کانُوا شِیَعاً لَسْتَ مِنْهُمْ فِی شَیْ‏ءٍ» ترجمه: محققا کسانى که دین خود را پاره پاره کردند و هر دسته پیرو کسى شدند تو هیچ رابطه با آنان ندارى( سوره انعام آیه: 159)، و آیاتى دیگر که بطور مطلق مردم را به اصل اجتماع و اتحاد دعوت مى‏کند. و در آیاتى دیگر دعوت مى‏کند به تشکیل اجتماعى خاص، یعنى خصوص اجتماع اسلامى بر اساس اتفاق و اتحاد، و به دست آوردن منافع و مزایاى معنوى و مادى آن، مانند آیه شریفه: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ، فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ» ترجمه: رابطه مؤمنین با یکدیگر تنها رابطه برادرانه است، پس بین دو برادر خود اصلاح دهید (سوره حجرات آیه: 10) و آیه:«وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِیحُکُمْ» نزاع مکنید که سست مى‏شوید و نیرویتان هدر مى‏رود (سوره انفال آیه 46 )، و آیه «وَ تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى» ترجمه: یکدیگر را در کار نیک و تقوا یارى دهید (سوره مائده آیه 2) و آیه «وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَى الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ» ترجمه: باید از شما مسلمانان جمعیتى باشند که به سوى خیر دعوت نموده امر به معروف و نهى از منکر کنند (سوره آل عمران آیه 104).

رابطه‏اى که اسلام بین فرد و اجتماع قائل است در هیچ دینى و ملتى سابقه ندارد. 
این معنا در سراپاى عالم صنع به چشم مى‏خورد که نخست اجزایى ابتدایى خلق مى‏کند که آن اجزا هر یک براى خود آثار و خواص خود را دارد و سپس چند جزء از آن اجزا را با هم ترکیب نموده (با همه تفاوت‏ها و جدایى‏ها که در آنها هست هماهنگ و هم آغوششان‏ مى‏سازد و از آن هم آغوش شده فوائدى نو اضافه بر فوائدى که در تک تک اجزا بود به دست مى‏آورد. مثلا انسان که یکى از موجودات عالم است اجزایى و اجزایش ابعاضى دارد و اعضایى و اعضایش قوایى دارد که براى هر یک از آنها فوائدى مادى و روحى جداگانه است که اگر همه دست به دست هم دهند قوى و عظیم مى‏شوند، همانطور که تک تک آنها وزن کمترى و رویهمشان وزن بیشترى دارد، آثار و فوائد تک تک و مجموعشان نیز همین اختلاف را دارد وقتى دست به دست هم دهند، در این سو و آن سو شدن و از این سو بدان سو برگشتن و در سایر فوائد قوى‏تر مى‏شوند و اگر هماهنگى نداشته باشند، هر یک تنها کار خودش را مى‏کند، گوش مى‏شنود و چشم مى‏بیند و ذائقه مى‏چشد و اراده عضوى را که بخواهد بکار مى‏اندازد و به حرکت در مى‏آورد، ولى رویهم آنها از جهت وحدتى که در ترکیب پیدا مى‏کنند، تحت فرمان و سیطره یک حاکم در مى‏آیند که همان انسان است.

در این هنگام است که فوائدى از آن اعضا و قوا بدست مى‏آید که از تک تک آنها و از اجزاى یک یک آنها بدست نمى‏آمد، فوائد بسیار زیادى که یا از قبیل افعالند و یا از مقوله انفعالها (در موجودات خارج اثر مى‏گذارند و یا از آن موجودات متاثر مى‏شوند) فوائد بسیارى که یا روحى هستند و یا مادى و یکى از آن فوائد این است که در اثر هماهنگى اعضاء یک فایده، چند فایده مى‏شود، براى اینکه ماده انسانیت مثلا نطفه‏اى که بعدها انسان مى‏شود وقتى انسانى کامل شد مى‏تواند مقدارى از ماده خودش را از خود جدا کند و آن را با تربیت انسان تمام عیارى مانند خود بسازد، انسانى که مانند پدرش عمل کند، هر چه از افعال مادى و روحى که از پدرش سر مى‏زند از او هم سر بزند.

پس افراد انسان با همه کثرتى که دارد یک انسان هستند و افعال آنها با همه کثرتى که از نظر عدد دارد از نظر نوع یک عمل است که به اعمالى متعدد تقسیم مى‏شود، نظیر آب دریا که یک آب است ولى وقتى در ظرف‏هاى بسیارى ریخته مى‏شود چند آب مى‏شود، پس این آب‏ها که از نظر عدد بسیارند از نظر نوع یک آبند و در عین اینکه یک نوعند، آثار و خواص بسیار دارند و این آثار بسیار، وقتى آبها یک جا جمع مى‏شوند قوت و عظمت پیدا مى‏کنند. اسلام هم افراد نوع بشر را در تربیت و در هدایتش بسوى سعادت حقیقى‏اش این معناى حقیقى را در نظر گرفته، معنایى که چاره‏اى از اعتبارش نیست، و در این باره فرموده: «وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَراً، فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً» ترجمه: خداى عز و جل آن کسى است که از آب، یک بشر آفرید و همان یک بشر را بسیار و به هم وابسته ساخت (سوره فرقان آیه  54). و نیز فرموده « یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثى» ترجمه: هان اى مردم ما همه شما را از یک مرد و یک زن آفریدیم(سوره حجرات آیه: 13). و نیز فرموده: « بَعْضُکُمْ مِنْ بَعْضٍ» ترجمه: شما نوع بشر بعضى از بعضى دیگرید (سوره آل عمران آیه: 95). و این رابطه حقیقى که بین فرد و جامعه وجود دارد، خواه ناخواه به وجود و کینونتى دیگر منجر مى‏شود، کینونتى در مجتمع و مطابق قوت و ضعف و وسعت و ضیقى که افراد در وجودشان و قوایشان در خواصشان و آثارشان دارند، و در نتیجه غیر از وجود تک تک افراد که فرضا ده میلیون نفرند یک وجودى دیگر پیدا مى‏شود بنام مجتمع و غیر از آثار و خواصى که تک تک افراد دارند خواص و آثارى دیگر و از همه قوى‏تر پیدا مى‏شود، بنام آثار اجتماع.

هویت و شخصیت مستقل براى اجتماع در اسلام‏ 
و به همین جهت قرآن کریم غیر از آنچه که براى افراد هست وجودى و عمرى و کتابى و حتى شعورى و فهمى و عملى و اطاعتى و معصیتى براى اجتماع قائل است، مثلا در باره عمر و اجل امت‏ها مى‏فرماید: «وَ لِکُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا یَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا یَسْتَقْدِمُونَ» ترجمه: براى هر امتى اجلى است که رسیدنش را نه مى‏توانند جلو بیندازند و نه عقب (سوره اعراف آیه: 34). و در باره کتاب خاص به هر امتى مى‏فرماید:« کُلُّ أُمَّةٍ تُدْعى‏ إِلى‏ کِتابِهَا» ترجمه: و هر امتى به سوى کتابش خوانده مى‏شود(سوره جاثیه آیه: 28). و در باره درک و شعور هر امتى مى‏فرماید:«زَیَّنَّا لِکُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ» ترجمه: عمل هر امتى را براى آن امت زینت قرار دادیم در نتیجه زشت را زیبا و زیبا را زشت مى‏یابند (سوره انعام آیه: 108).و در باره عمل بعضى از امتها فرموده:« مِنْهُمْ أُمَّةٌ، مُقْتَصِدَةٌ» ترجمه: بعضى از امت‏ها داراى درکى صحیح‏اند (سوره مائده آیه 66). و در باره طاعت امت فرموده:« أُمَّةٌ قائِمَةٌ یَتْلُونَ آیاتِ اللَّهِ» ترجمه: امتى است قائم و شب‏زنده‏دار که آیات خدا را تلاوت مى‏کنند (سوره آل عمران آیه 113).

و در باره معصیت امتها فرموده: «وَ هَمَّتْ کُلُّ أُمَّةٍ بِرَسُولِهِمْ، لِیَأْخُذُوهُ وَ جادَلُوا بِالْباطِلِ لِیُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ فَأَخَذْتُهُمْ فَکَیْفَ کانَ عِقابِ» (سوره غافر آیه 5)، یعنى هر امتى در صدد بر آمد تا رسول خود را دستگیر کنند و با باطل علیه حق مجادله کردند تا شاید به وسیله آن، حق را از بین ببرند، در نتیجه من آنها را به عذاب خود گرفتم و چه عقابى بود که بر سرشان آوردم. و نیز در باره خلاف کارى امت فرموده: « وَ لِکُلِّ أُمَّةٍ رَسُولٌ فَإِذا جاءَ رَسُولُهُمْ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ» ترجمه: براى هر امتى رسولى است، پس همین که رسولشان آمد، در بینشان به قسط داورى شد (سوره یونس آیه: 47). و از همین جا است که مى‏بینم قرآن همان عنایتى را که به داستان اشخاص دارد، به داستان و تاریخ امتها نیز دارد بلکه اعتنایش به تواریخ امتها بیشتر است، براى اینکه در عصر نزول قرآن آنچه از تاریخ بر سر زبانها بود تنها احوال پادشاهان و رؤساى امتها بود و ناقلین تاریخ هیچ در صدد ضبط احوال امتها و تواریخ جوامع نبودند، شرح حال جوامع تنها بعد از نزول قرآن باب شد، آن هم بعضى از مورخین مانند مسعودى و ابن خلدون متعرض آن شدند، تا آنکه تحول فکرى اخیر در تاریخ‏نگارى پدیدار شد، و به جاى پرداختن به شرح حال اشخاص، به شرح حال امتها پرداختند، و بطورى که مى‏گویند اولین کسى که این روش را باب کرد" اگوست کنت فرانسوى" متوفى در سال 1857 میلادى بوده است.

و خلاصه اینکه لازمه آنچه در این باره اشاره کردیم این است که هر جا قوا و خواص اجتماعى با قوا و خواص فردى معارضه کند، قوا و خواص اجتماعى به خاطر اینکه نیرومندتر است، بر قوا و خواص فردى غلبه کند، و همین طور هم هست، چون لازمه قوى‏تر بودن یکى از دو نیروى متضاد این است که بر آن دیگرى غلبه کند، علاوه بر اینکه حس و تجربه هم همین را اثبات مى‏کند و بر این معنا (یعنى غلبه قوه او خواص فاعله جامعه و قوا و خواص منفعله آن، بر قوا و خواص فاعله و منفعله فرد) شهادت مى‏دهد، مثلا وقتى جامعه بر امرى همت بگمارد و تحقق آن را اراده کند، و قوا و خواص فاعله خود را به کار بگیرد، یک فرد نمى‏تواند با نیروى خودش به تنهایى علیه جامعه قیام کند، مثلا در جنگها و هجومهاى دسته جمعى اراده یک فرد نمى‏تواند با اراده جمعیت معارضه نماید، بلکه فرد چاره‏اى جز این ندارد که تابع جمع شود تا هر چه بر سر کل آمد بر سر آن جزء هم بیاید، حتى مى‏توان گفت اراده جامعه آن قدر قوى است که از فرد سلب اراده و شعور و فکر مى‏کند.

و همچنین آنجا که قوا و خواص منفعله جامعه به کار مى‏افتد مثلا خطرى عمومى از قبیل شکست در جنگ یا شروع زلزله و یا وجود قحطى و وبا او را وادار به فرار مى‏سازد، و یا رسوم متعارفه باعث مى‏شود که از ترک عملى شرم کند و یا عادتى قومى، جامعه را وادار مى‏سازد به اینکه فرم مخصوصى از لباس بپوشد، در همه این انفعالهاى عمومى یک فرد نمى‏تواند منفعل نشود بلکه خود را ناچار مى‏بیند به این که از جامعه پیروى کند، حتى در این دو حال که گفته شد فعل و انفعال اجتماع شعور و فکر را از افراد و اجزا خود سلب مى‏کند.

و همین معنا ملاک اهتمام اسلام به شان اجتماع است، اهتمامى که تا کنون ندیده و ابدا نیز نخواهیم دید که نظیرش در یکى از ادیان و در یکى از سنن ملت‏هاى متمدن یافت شود. علت این شدت اهتمام هم روشن است، براى اینکه وقتى تربیت و رشد اخلاق و غرائز در یک فرد انسان که ریشه و مبدأ تشکیل اجتماع است مؤثر واقع مى‏شود که جو جامعه با آن تربیت معارضه نکند و گرنه از آنجایى که گفتیم قدرت نیروى جامعه، فرد را در خود مستهلک مى‏کند، اگر اخلاق و غرائز جامعه با این تربیت ضدیت کند یا تربیت ما اصلا مؤثر واقع نمى‏شود و یا آن قدر ناچیز است که قابل قیاس و اندازه گیرى نیست (و مثل این مى‏ماند که ما بخواهیم یک ماهى قزل‏آلا را در آب شور تربیت کنیم که اگر در همان روزهاى اول ماهى کوچولوى ما از بین نرود، تربیت ما آن طور که باید و آن طور که به زحمات ما بیارزد مؤثر واقع نمى‏شود).

به همین جهت است که اسلام مهم‏ترین احکام و شرایع خود از قبیل حج و جهاد و نماز و انفاق را و خلاصه تقواى دینى را بر اساس اجتماع قرار داد و علاوه بر اینکه قواى حکومت اسلامى را حافظ و مراقب تمامى شعائر دینى و حدود آن کرده و علاوه بر اینکه فریضه دعوت به خیر و امر به معروف و نهى از تمامى منکرات را بر عموم واجب نموده، براى حفظ وحدت اجتماعى هدف مشترکى براى جامعه اعلام نموده، و معلوم است که کل جامعه هیچوقت بى نیاز از هدف مشترک نیست، و آن هدف مشترک عبارت است از سعادت حقیقى، (نه خیالى) و رسیدن به قرب و منزلت نزد خدا، و این خود یک پلیس و مراقب باطنى است که همه نیت‏ها و اسرار باطنى انسان را کنترل مى‏کند تا چه رسد به اعمال ظاهریش. پس در حکومت اسلامى اگر مامورین حکومتى که گفتیم موظف به دعوت به خیر و امر به معروف و نهى از منکرند اطلاعى از باطن افراد نداشته باشند، باطن‏ها بى پلیس و بدون مراقب نمانده‏اند، و به همین جهت گفتیم اهتمام به امر اجتماع در حکومت و نظام اسلامى بیش از هر نظام دیگر است.


ماهیت اجتماعی انسان از نظر قرآن
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۸  کلمات کلیدی:
بررسی نظریات مختلف درباره زندگی اجتماعی انسان

رابطه فرد و اجتماع از نظر قرآن

ماهیت اجتماعی انسان از نظر قرآن
از آیات کریمه قرآن کریم استفاده می شود که اجتماعی بودن انسان در متن خلقت و آفرینش او پی ریزی شده است. در آیه 13 سوره مبارکه حجرات می فرماید:
«یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر و اثنی و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اکرمکم عندالله اتقیکم»؛ ای مردم! شما را از مردی و زنی آفریدیم و شما را ملتها و قبیله ها قرار دادیم تا به این وسیله یکدیگر را بازشناسید (نه اینکه به این وسیله بر یکدیگر تفاخر کنید). همانا گرامی ترین شما نزد خداوند متقی ترین شماست.

در این آیه کریمه ضمن یک دستور اخلاقی، به فلسفه اجتماعی آفرینش خاص‏ انسان اشاره می‏کند به این بیان که انسان به گونه‏ای آفریده شده که به‏ صورت گروههای مختلف ملی و قبیله‏ای درآمده است، با انتساب به ملیتها و قبیله‏ها بازشناسی یکدیگر که شرط لاینفک زندگی اجتماعی است صورت‏ می‏گیرد، یعنی اگر این انتسابها که از جهتی وجه اشتراک افراد و از جهتی‏ وجه افتراق افراد است نبود، بازشناسی ناممکن بود و در نتیجه زندگی‏ اجتماعی که براساس روابط انسانها با یکدیگر است امکان‏پذیر نبود.
این‏ امور و امثال این امور از قبیل اختلاف در شکل و رنگ و اندازه است که به‏ هر فردی زمینه شناسنامه‏ای ویژه خود او اعطا می‏کند. اگر فرضا همه افراد یک شکل و یک رنگ و یک قالب بودند و اگر رابطه‏ها و انتسابهای مختلف‏ میان آنها حکمفرما نبود، افراد در برابر یکدیگر نظیر کالاهای متحدالشکل‏ یک کارخانه بودند که تمیز آنها از یکدیگر و در نتیجه بازشناسی آنها از یکدیگر و در نتیجه نهایی زندگی اجتماعی آنها براساس روابط و مبادله‏ اندیشه و کار و کالا غیرممکن بود.
پس انتساب به شعبها و قبیله‏ها حکمت‏ و غایتی طبیعی دارد و آن تفاوت و بازشناسی افراد از یکدیگر است که شرط لاینفک زندگی اجتماعی است نه تفاخر و مایه برتری شمردنها، که همانا مایه کرامت و شرافت تقواست.

در سوره فرقان آیه 54 می‏فرماید: «و هو الذی خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا»؛ اوست که از آب، بشری آفرید و آن بشر را به صورت نسبها (رابطه‏های‏ نسبی) و خویشاوندی دامادی (رابطه‏های سببی) قرار داد.
این آیه کریمه نیز روابط نسبی و سببی را که مایه پیوند افراد با یکدیگر و پایه بازشناسی آنها از یکدیگر است، به عنوان طرحی که در متن خلقت‏ برای حکمت و غایتی کلی قرار داده شده عنوان نموده است.
در سوره مبارکه زخرف آیه 32 می‏فرماید: «أهم یقسمون رحمة ربک؟ نحن قسمنا بینهم معیشتهم فی الحیوه الدنیا و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات لیتخذ بعضهم بعضا سخریا و رحمة ربک خیر مما یجمعون»؛ آیا آنها رحمت پروردگارت را تقسیم می‏کنند؟ (آیا کار خلقت به آنها واگذار شده که هرچه را به هر که بخواهند بدهند و از هر که نخواهند باز گیرند؟) ما مایه‏های معیشت و وسایل زندگی (امکانات و استعدادها) را میان آنها در زندگی دنیا تقسیم کردیم و برخی را بر برخی دیگر از نظر امکانات و استعدادها به درجاتی برتری دادیم تا به این وسیله، و به‏ صورت متقابل، برخی برخی دیگر را مسخر خود قرار دهند (و در نتیجه همه‏ به طور طبیعی مسخر همه واقع شوند)، و همانا رحمت پروردگارت (موهبت‏ نبوت) از آنچه اینها گرد می‏آورند بهتر است.

به طور خلاصه می‏گوییم مفاد آیه‏ کریمه این است که انسانها از نظر امکانات و استعدادها، یکسان و همانند آفریده نشده‏اند، که اگر چنین آفریده شده بودند، هر کس همان را داشت‏ که دیگری دارد و همان را فاقد بود که دیگری فاقد است و طبعا نیاز متقابلی و پیوندی و خدمت متبادلی در کار نبود. خداوند انسانها را از نظر استعدادها و امکانات جسمی و روحی و عقلی و عاطفی، مختلف و متفاوت‏ آفریده است، بعضی را در بعضی از مواهب بر بعضی دیگر به درجاتی برتری داده است و احیانا آن بعض دیگر را بر این بعض، در بعضی دیگر از مواهب برتری داده‏ است و به این وسیله همه را بالطبع نیازمند به هم و مایل به پیوستن به هم‏ قرار داده و به این وسیله زمینه زندگی به هم پیوسته اجتماعی را فراهم‏ نموده است.
این آیه کریمه نیز دلالت دارد بر اینکه زندگی اجتماعی انسان‏ امری طبیعی است نه صرفا قراردادی و انتخابی و نه اضطراری و تحمیلی.

جامعه چیست؟
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۸  کلمات کلیدی:

مجموعه ای از افراد انسانی که با نظامات و سنن و آداب و قوانین خاص به یکدیگر پیوند خورده و زندگی دسته جمعی دارند، جامعه را تشکیل می دهند. زندگی دسته جمعی این نیست که گروهی از انسانها در کنار یکدیگر و در یک منطقه زیست کنند و از یک آب و هوا و یک نوع مواد غذایی استفاده نمایند. درختان یک باغ نیز در کنار یکدیگر زیست می کنند و از یک آب و هوا و یک نوع مواد غذایی استفاده می نمایند، همچنانکه آهوان یک گله نیز با هم می چرند و با هم می خرامند و با هم نقل مکان می کنند. اما نه درختان و نه آهوان هیچ کدام زندگی اجتماعی ندارند و جامعه تشکیل نمی دهند. 
زندگی انسان که اجتماعی است به معنی این است که ماهیت اجتماعی دارد: از طرفی نیازها، بهره ها و برخورداریها، کارها و فعالیتها ماهیت اجتماعی دارد و جز با تقسیم کارها و تقسیم بهره ها و تقسیم رفع نیازمندیها در داخل یک سلسله سنن و نظامات میسر نیست، از طرف دیگر نوعی اندیشه ها، ایده ها، خلق و خویها بر عموم حکومت می کند که به آنها وحدت و یگانگی می بخشد، و به تعبیر دیگر، جامعه عبارت است از مجموعه ای از انسانها که در جبر یک سلسله نیازها و تحت نفوذ یک سلسله عقیده ها و ایده ها و آرمانها در یکدیگر ادغام شده و در یک زندگی مشترک غوطه ورند. 

نیازهای مشترک اجتماعی و روابط ویژه زندگی انسانی، انسانها را آنچنان به یکدیگر پیوند می زند و زندگی را آنچنان وحدت می بخشد که افراد را در حکم مسافرانی قرار می دهد که در یک اتومبیل و یا یک هواپیما یا یک کشتی سوارند و به سوی مقصدی در حرکت اند و همه با هم به منزل می رسند و یا همه با هم از رفتن می مانند و همه با هم دچار خطر می گردند و سرنوشت یگانه ای پیدا می کنند. 
چه زیبا مثلی آورد رسول اکرم (ص) آنجا که فلسفه امر به معروف و نهی از منکر را بیان می کرد: " گروهی از مردم در یک کشتی سوار شدند و کشتی سینه دریا را می شکافت و می رفت. هر یک از مسافران در جایگاه مخصوص خود نشسته بود. یکی از مسافران به عذر اینکه اینجا که نشسته ام جایگاه خودم است و تنها به خودم تعلق دارد، با وسیله ای که در اختیار داشت به سوراخ کردن همان نقطه پرداخت. اگر سایر مسافران همانجا دست او را گرفته و مانع می شدند، غرق نمی شدند و مانع غرق شدن آن بیچاره نیز می شدند ".


تک بیتی های مولوی
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٧  کلمات کلیدی:

معشوقه بسامان شد، تا باد چنین بادا

                          کفرش همه ایمان شد، تا باد چنین بادا

عید آمد و عید آمد، یارى که رمید آمد

                                  عیدانه فراوان شد، تا باد چنین بادا

  

ای خدا این وصل را هجران مکن

                                         سرخوشان عشق را نالان مکن

ما ز بالاییم و بالا می رویم      

                        ما ز دریاییم و دریا می رویم

 

نردبــــان این جهان ما و منی ست   

                             عاقبت ایــــن نــردبان افتــــادنی ست

   لاجرم هر کس کــه بالاتر نشست      

                               استخوانش سخت تر خواهد شکست

ای قـوم بـه حج رفتـه کجــایید کجــایید؟    

                           معشــــــوق همـین جـاست بیـایید بیـایید

معشــوق تــو همســایه دیـوار بـه دیوار   

                            در بـادیه ســرگشــته شما در چه هوایید

هــر کــه او از همــزبـانی شــد جـــدا    

                               بـی نـــوا شــد گــرچــه دارد صــد نــوا

 

ما چو ناییم و نوا در ما ز توست     

                             ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست

        

کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست     

                       چرا به دانه ی انسانیت این گمان باشد

 

بشـــنو از نــی چـــون حکایت می کند     

                         از جـــدایـی هـــا شکـــایت مــی کنـــد

کـــز نیســـــتان تـا مــرا ببــــریــده اند  

                            از نفــیــــرم مــــرد و زن نــالـــیده اند

      

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

                               که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟

                                  به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

                                   

آب دریا را اگـــــــر نتوان کشـید          

                                        هم به قدر تشنگی باید چشید

 

 

مـــرده بدم  زنده شدم ، گـریه بـدم خنــده شدم      

 

 

 


                     دولت عشـق آمــد و مـــن دولت پـاینــــده شدم

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

                     کز دیـو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما

                                  گفت آن که یافت می‌نشود آنم آرزوست

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

                                     چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

                                   وندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

 

هرکسی را بهـر کاری ساختند

                                     مــیل آنرا در دلــــش انداخـتند

من بنده خوبانم هر چند بدم گویند

                                با زشت نیامیزم هر چند کند نیکی

   

از جمادی مُردم و نامی شدم

                                 وز نما مُردم بحیوان سرزدم

مُردم از حیوانی و آدم شدم

                     پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم

حملهء دیگر بمیرم از بشر

                                   تا برآرم از ملایک بال و پر

بار دیگر از ملک پران شوم

                                 آنچه اندر وهم ناید آن شوم

بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود

                                داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود 

                                                                       مولوی


 


                                                               


                                                                                                            

                                  

                                                  


عمر
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٧  کلمات کلیدی: عمر

عمر که بی عشق رفت هیچ حسابش نگیر

                                                 آب حیات است عشق در دل وجانش پذیر

هر که شود صید عشق ، کی شود او صید مرگ

                                                 چون سپرش مه بود کی رسدش زخم تیر

                                                                                           ( مولوی)